|
|
یلدای ما
|
رهایی
جمال میرصادقی
روزها میگذرد. پشیمان نیستی که از کشورت بیرون آمدهای، منتظری که کارت روبهراه شود و زندگی دیگری را شروع کنی، هفتهای یکبار به کنسولگری میروی و در صف دراز پناهندهها میایستی تا نوبت به تو برسد و جواب بگیری، هنوز به پرونده تو رسیدگی نشده، باید باز هم منتظر بمانی. خیابانها را میگردی، به تفریحگاهها میروی، نمایشگاههای نقاشی را میبینی و به تالار موسیقی رایگان میروی و به آهنگ سازِ ارکستر نوازندههای جوان گوش میدهی. در جلسههای شعر و داستانخوانی کتابفروشیها شرکت میکنی. مرد افغان تو را با کنترلچیهای سینما و تئاتر آشنا کرده. گاهی به جای آنها جلوی در میایستی و بلیتها را پاره میکنی. آخر شب به تو اجازه میدهند که تئاتر و فیلمها را تماشا کنی.
مطلب کامل
|
این ناقوس مرگ کیست؟
ارنست همینگوی - ترجمه مهدی غبرایی
چانه روی بازوهای تاکرده روی کف پوشیده از سوزنبرگ قهوهیی کاج جنگل دراز کشیده بود و آن بالا بالاها باد با کلههای درختان کاج بازی میکرد. آن جا که دراز کشیده بود کمرکش کوه شیب ملایمی داشت، اما پایین شیب تندتر میشد و او سیاهی راه چرب را میدید که از گردنه میپیچید. نهری موازی راه بود و خیلی پایینتر کنار یک چوببُری و آبشار سرریز شده از سد را دید که در نور تابستانی سفید میزد. پرسید: «چوببُری همین است؟» «آره.» «یادم نمیآید قبلا بوده باشد.» «وقتی که نبودی، ساختندش. چوببُری کهنه پایینتر است؛ خیلی پایینتر از گردونه.»
مطلب کامل
|
یک داستان کوتاه عاشقانهی شبیلدایی
مدیا کاشیگر
مردی زنی را دوست دارد و عشقشان هم متقابل است، اما نفرینی که داستان هیچ از آن نمیگوید سبب شده که فقط وقتی بتوانند به هم برسند که پس از سالها خشکسالی ناگهان همزمان هم برف بیامان ببارد، هم زمینلرزه بشود، هم خورشید بگیرد و آنگاه، در حالیکه همه از شهر میگریزند، مرد به جستجوی زن برود، او را در خانهی هزاراتاق بیابد و شبی را با هم بگذرانند. بامداد که مرد از خواب بیدار میشود زن رفته است، از خانهی هزار اتاق فقط اتاقی مانده که شب را با زن در آن گذراندهاند و دور این اتاق هم فقط دریایی است که از برف بیامانی پدید آمده که خورشید از گرفتگی رسته آن را آب کرده و ضمنا دریایی است غرق در آتش، چون زمینلرزه، چاههای نفت را ترکانده و آفتاب هم نفت را مشتعل کرده. مرد میفهمد که زن به این دلیل رفته که او خوابش برده است.
مطلب کامل
|
زیرپوش
شیوا ارسطویی
خیلی وقت بود آن زیرپوش خالی از او را فراموش کرده بودم. موقع خواب همه لباسهایش را درمیآورد. فقط زیرپوش میماند روی تنش. وقتی در تاریکی در انتظار پدر، قدم میزد، دوست داشتم نگاهش کنم. پیکرش میشد دسته گلی سفید توی زیرپوش. دوست داشتم به زیرپوشش دست بزنم. شبها تا نمیدانم کی، پیکرش توی زیرپوش قدم میزد و زیر لب به پدر بد و بیراه میگفت. از برگشتن پدر که ناامید میشد، دراز میکشید توی رختخواب. خیره میشد به سقف. خودم را میرساندم کنارش. دراز میکشیدم جای پدر. تکهای از زیرپوش را میگرفتم بین دو انگشت شست و سبابهام. آن قدر نرمی زیرپوش را وسط دو انگشت میمالیدم به هم تا خوابم ببرد.
مطلب کامل
|
هشت داستانک و داستانواره از نویسندگان معاصر آلمانی زبان
ترجمه علی عبداللهی
بعد از سه روز خوش و آفتابی ابرها در جزیره پیداشان شد. شب باران بارید و صبح روز بعد هوا ده درجه سردتر شد. من بالای آبسنگ رفتم، سطح شنی وسیعی در جنوبغربی که دیگر نه خشکی است و نه دریا. نمیتوانستم ببینم کجا آب شروع میشد، اما طوری بود که انگار انحنای زمین را میدیدم. گاهی وقتها از جا پای گردشگر دیگر میگذشتم. آن دور و اطراف هیچ تنابندهای دیده نمیشد. فقط اینجا و آنجا گاهی انبوهی خزه و جلبک بود یا الواری سیاه و ساییده با آبهای دریا از زمین بیرون زده بود. جایی کسی با پای برهنه کلمهای را روی ماسههای خیس نوشته بود. رفتم نزدیک نوشته و خواندماش: «آلین» از دورها صدای حرکت کشتیای را میشنیدم که قاعدتا باید نیمساعت دیگر لنگر میانداخت. حالم طوری بود که انگار لرزش یکنواختاش را در تمام بدنم میشنیدم.
مطلب کامل
|
عیش
قاسم كشكولی
نمیدانم درخواب بود که نشانی این دست نوشته را به من دادند و در بیداری، در عمارتی قدیمی که تاکی پیچاپیچ و هزار ساله تمام سطحش را پوشانده بود، یافتمش، و یا بیدار بودم و زیبایی زنی تخدیرم کرد تا همه چیز را در رویا ببینم. و البته این را میدانم که این دست نوشته به نحوی اسرارآمیز با زنی پیوند خورده که هرچه میکنم در نمییابم و من میخواهم دریابم. دریابم آن زن کیست، و چرا فکرش یک لحظه رهایم نمیکند و همه نگونبختی من این است که تنها امیدم دست نوشتهای است که هیچ چیز نیست و از طرفی احساس میکنم که آن را من ننوشتهام، که زندگی کردهام.
مطلب کامل
|
گرد باد
غسان کنفانی - ترجمه ساسان تبسمی
صدای شدید به هم خوردن برگهای زرد درختان جلو خانهمان به گوش میرسد. امسال خانه خوبی گرفتهایم. با این که صاحبخانه، چند سال پیش به شهر کوچ کرده و توی این همه سال، خانه به امان خدا رها شده، ولی باز هم برای ما جای مناسبی است چرا که از روی ایوان تنها اتاقش، میشود منظره دلگشای روبه رو را دید. از این بلندی میشود مدرسه ابتدایی ما را که در بالای شیب تندی قرار دارد و از پایش نهری میگذرد، نگاه کرد. آب نهر پیش میآید و دویست ـ سیصد متر بالاتر، درست از جلو خانه ما میگذرد و در حالی که صدای دلانگیزش را میشنویم، در لابه لای درختان گم میشود. با این که زیر اتاق ما، طویله متروکهای قرار دارد و پشت بامش را هم باید خودمان کاهگل بکشیم، باز هم به خاطر منظرههای گوناگونی که پیش چشمان ما پدید میآیند، به همه چیز میارزد.
مطلب کامل
|
حیوان دماوند
یوسف علیخانی
پیچهای جاجرود همیشه برایم هراس آورند. زنم كنارم نشسته. دخترم صندلی عقب نشسته و با عروسكش بازی میكند. تیزی ماتیز را خیلی سخت میتوانم سر پیچها كنترل كنم. دیوارههای بتونی جاده میترساندم. هلم میدهد به كنار جاده كه یا دیواره كوه است یا لبه پرتگاه. خدا خدا میكنم این پیچها دیگر نپیچند و زودتر به آبعلی برسیم و با مزه كردن دوغش، اندكی هراسم بریزد اما پیچ های جاجرود همچنان میپیچند. سردرد گرفتهام. تهران از گردنه تلو برخلاف همیشه اصلا دیده نمیشود. شهر نیست، هالهای لجن دود است. زنم میگوید: - چار میلیون تومن داده بدنش رو لیزری كنن!
مطلب کامل
|
پاپا نیکلا
شهلا زرلکی
خیابان خلوت است. در پیادهرو کسی نیست. مغازهها بستهاند. از وسط خیابان راه میروم. ماشینی نمیآید. خیابان شیب ملایمی دارد به طرف جنوب. شاید به خاطر همین شیب ملایم است که احساس پرواز به آدم دست میدهد. شاید هم به خاطر آفتاب ملایم اردیبهشت و سکوت سر ظهر این خیابان. از پلههای آن خانه سه طبقه که پایین میآیم، فقط به خواب فکر میکنم. کوفتگی و دردی خوشایند در سرتاسر بدنم پخش میشود، آرام آرام و لحظه به لحظه و من به دوش آب گرم فکر میکنم و خوابی عمیق. آفتاب میتابد و چیزی در جایی از بدنم ذوب میشود. آسفالت خیابان علفزار بیانتهایی است که در ارتفاعی کم روی آن پرواز میکنم. نوک تیز علفها شکمم را قلقلک میدهد که صدای مردانه را میشنوم.
مطلب کامل
|
داستان واقعی آقا و خانم وونگ
مریلین چین - برگردان اسدالله امرایی
آقای وونگ به خانم ونگ گفت: «ببین بر سر دودمان من چی آمده. اجدادم در آسمان سرافکندهاند. من الان آدم پولداری هستم. همهی رستورانهای چینی سن خوسه اسم وونگ دارند. تو هم كه نتوانستی یك پسر سالم برای من بزایی. باید خودم سرنوشتم را تغییر بدهم، یك زن تازه بگیرم. باید ساق و سالم باشد. بدین ترتیب آقای وونگ خانم وونگ را طلاق داد و او را با مختصر مایهای به هنگ كنگ برگرداند كه تا آخر عمر آرایشگر مردههای شهر باشد. دو سال پیش آقای وونگ دوباره در قالب یك مسیحی تازه به دنیا آمد.حالا زن تازهاش را دوست دارد كه اسمش خانم فولر وونگ است. اوایل بچهدار نمیشد. بعد خداوند نظری كرد و...
مطلب کامل
|
سهنقطه
سعید طباطبایی
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
مطلب کامل
|
هانول بزرگ
زدی اسمیت - ترجمه خجسته کیهان
هانول بزرگ پدر هانول بود. مثل خود هانول موجودیت کوچکی داشت. نه از نظر هیکل -آدم"هیکلداری" بود، که اصطلاح نفرت انگیزی است- بلکه به خاطر جریان زندگیاش که خرد و ناچیز و تقریبا مثل صحنههای خالی بود. حتی به نظر هانول مثل یک سراب میآمد که خوشایند نبود. آدمی بود لاابالی و سرسری که از بسیاری جهات از ظالم بودن بدتر است. آنهایی که تجربه چنین آدمهایی را داشتهاند میفهمند چه میگویم. با ظلم میتوان به درستی مبارزه کرد و آخر آن را از میان برداشت، اما بیتوجهی ناشی از بی بند و باری نسبت به آدم چیز دیگری است. کسی که چنین پدری دارد به خودکفایی غمناکی میرسد، و خودداری و سکوتی تلخ که از دل بر میخیزد. گونهای بیمیلی و اکراه برای ادامه کارها.
مطلب کامل
|
از مردهها امتحان عربی میگیرند
مجید تیموری
مثل اینكه كسی كه داشت درخواست مرا پر میكرد از طرف خودش دوش آب سرد و گرم، وان، سونا و جكوزی را نیز اضافه كرده است. دلاكهای كیسهكش با روپوشهای چركتاب سرمهای میآیند و جایشان را با كارگرهای كارواش عوض میكنند. حتما این جابهجایی به خاطر همهمه تماشاچیها بود كه به شیشههای كدر اینجا چسبیده بود. دلاكها با برسهای زبری كه دستكمی از سیم ظرفشویی ندارد به جانم افتادهاند. با بیرحمی كیسه میكشند و مرا مدام به سمت مخالف برمیگردانند. صدای تمام استخوانهایم را از ترانههای قدیمی شنیدهام. تا چشم باز میكنم سونا و جكوزی تعطیل شده است. پنبهدارها با شیشههای رنگی وارد رختكن میشوند. پنبهها را با روغن آغشته میكنند و توی سوراخ دماغم فرو میكنند. از آن جایی كه خجالتی هستم از شما عذرخواهی میكنم، سوراخ ماتحتم درد آمده است.
مطلب کامل
|
شبی از شبهای تابستان
احمد حمدی تانپینار - ترجمه علیرضا سیفالدینی
«بیمار تو این اتاق بستری بود. هشت سال تو این اتاق خوابید. هشت سال صدایش را از این جا شنیدیم.» و چنان با ترس و شوریدگی به دیوارها نگاه کرد که انگار پس ماندهای از آن تلواسه دیرین آن جا بود. «برای چی من را این جا دعوت کردند؟» اما تنها سبب تندخوییاش این بودکه خود او چرا این دعوت را پذیرفته است. «تمام شب را تو این اتاق ماندن...» از لای انگشتان دستش،که روی چهرهاش را پوشانده بود، به تختی نگاه کرد که دو خواهر با شوخی و خنده آمادهاش کرده بودند. جوان تر، همان که با او دوست بود، یکریز حرف میزد، خواهر بزرگش به هر چه دست میزد، او دوباره مرتبش میکرد، موقع مرتب کردن به شوخی آن را به هم میریخت. با تن آفتاب سوخته در لباس خوابی به رنگ گل یاس چقدر جذاب بود!
مطلب کامل
|
سیندرلا ده سال پس از ازدواج
چیستا یثربی
سیندرلا آن روز صبح زود از خواب بیدار شد. صبحانه همه اهل خانه را داد، ظرفها را شست، بعد شروع کرد به پاک کردن سبزی. برای ناهار غذا را آماده کرد. همه آمدند ناهار را خوردند. بعد سیندرلا آمد باز همه ظرفها را شست. بعد همه خوابیدند. سیندرلا شروع کرد به رفت و روب خانه. با جارو و دستمال به جان خانه افتاد. بعد رختها را در ماشین انداخت و بعد آنها را در ایوان پهن کرد. بعد همه بیدار شدند و شام خواستند. سیندرلا شام آنها را داد و باز ظرفها را شست. آخر شب که باز همه خوابیده بودند، او به نفس آرام بچهها و صدای خرناس شوهرش در خواب گوش میداد و در نور کم سوی اتاق پشتی مشغول اتو کردن لباسها بود و در ذهنش داشت کارهای روز بعد را مرور میکرد.
مطلب کامل
|
دو ماهیگیر
استفانو بنی - برگردان شهرام رستمی
مرگ گفت: «چه خاطره قشنگی! اما حالا به چه دل خوش کردهای؟ پسرت دیگر بزرگ شده. آن مزرعه آفتابگردان شاید دیگر وجود نداشته باشد. دوستت هم که مرده. تو هم که دیگر نمیتوانی ماهی بگیری، تقریبا بیناییات را هم که از دست دادهای، حتی ماهیها را از هم درست تشخیص نمیدهی.» پیرمرد گفت: « تو هم حالا دیگر بچه و سرباز را از هم تشخیص نمیدهی.» آفتاب غروب میکرد. چراغهای اسکله یکییکی روشن میشدند و بر برگ نخلهای کنار ساحل نور میپاشیدند. آن دورترها هم، فانوس دریایی سوسو میزد. پیرمرد گفت: «نورهایی هم که از فانوس میآیند یکی نیستند، برای مثال آن سوی افق، ببین، آن پایین...»
مطلب کامل
|
آقا فتحالله
عباس صحرایی
از وقتی که به خواست و اصرار فخری، ريش توپی گذاشته بود، با آن کلاه شاپوی مشکی قديمی، بيشتر به "خاخام"ها شبيه شده بود تا به آنچه که فخری میخواست، و با همه سخت گيریها و حتی قربان صدقه رفتنها زير بار نرفته بود و ازکلاه دست بر نداشته بود. گاهی اوقات کنار آينه قبل از اينکه کلاه را بر سر بگذارد اسير چنگال فخری میشد که با خشم موهايش را به هم میزد و میگفت: "من نمیدانم تو با اين موهای روبراه چه احتياجی به کلاه داری؟ " ولی فتحالله، انگار که تنها سند "فتحالله خان" بودنش همين کلاه باشد، آن را دو دستی چسبيده بود و نمیگذاشت کسی چپ به آن نگاه کند. و اين از موارد نادری بود که حرفش را به کرسی نشانده بود.
مطلب کامل
|
در كوپه درجه چهار
مانفرد هاوسمان - ترجمه فرهاد سلمانیان
در ایستگاه ایزنبوتل-گیفورن، مرد مرتبی در واگن را باز كرد و با چابكی وارد شد. یقهی لباسش را مرتب كرده و كراوات زده بود. فرقش را باز كرده بود و بینی کشیدهای داشت. بلافاصله همه پنجرههای سمت راست واگن را بست و برای ما توضیح داد كه اگر پنجرهها بسته نشوند، هوای سرد با شدت به درون واگن می وزد و این برای گلو، بینی و گوشها ضرر دارد، آن قدر كه واقعا نمیتوان ضرر آن را پیشبینی کرد! بعد برای ما توضیح داد كه نباید دریچهی تهویه را كه در سقف واگن نصب شده، فراموش کرد. گفت: «ببینید! مثلا این دریچه را هم حتما باید بست. لطفاًیك لحظه اجازه بدهید! این طوری... این دریچه را هم همین طور. خوب! ترمز اضطراری این كوپه كجاست؟ آهان! آنجاست. حالا درست شد.»
مطلب کامل
|
ماهیهای کف رودخانه
مهدی رجبی
جریان برمیگردد به تابستان سه سال پیش. آن موقع سه ماه بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود. توی پوست خودم نبودم و به خودم میبالیدم که عشقم به نوشین لااقل، خالصانه ترین عشق دنیاست. آن روزها نوشین خوشگلترین زن عالم بود به چشمم. دیوانهی دستپخت و سلیقهاش بودم که جداً هم حرف نداشت. الان هم که سه سال گذشته است و من و نوشین زندگی یکنواخت و معمولیای داریم مثل باقی زن و شوهرها، نظرم عوض نشده است: دستپخت و سلیقهاش جداً حرف ندارد! حالا قضیهی بی علاقه شدن ناگهانی من به ماهی کنار بماند. اما راجع به اینکه نوشین خوشگلترین زن عالم است و عشق خالصانه و این حرفها...؟! خب آن موقع من نمیدانستم بعضی عقاید هست در زندگی زن و شوهرها که ممکن است حتی سه ماه بعد ازدواج، از این رو شوند به آن رو.
مطلب کامل
|
با دهان باز
علی زوار کعبه
همه خانه همین اتاق بود و آشپزخانه. سرویس بهداشتی هم بود. ولی برای دوش گرفتن باید شلنگ ماتحتشویی را بر میداشتی و صابون را جایی میگذاشتی که طعمه گلوگاه مبال نشود. مهیار که وارد شد، کف اتاق را کتاب برداشته بود. گله به گله کتابهایی که از هرکدام، چیزکی خوانده شده بود و با دهان باز، رو به زمین مرده بودند. نادر اینطوری کتاب میخواند و شبیه آدمهایی لذت میبرد که سر سفره رنگینی افتادهاند و به هر چیزی ناخنک زدهاند. آخر شب هم رودل میکرد و جفنگ میبافت. عادت داشت توی خواب حرف بزند. همان چیزهایی را که صبح خوانده بود، توی خواب کنفرانس میداد. خودش هم اسمش را گذاشته بود: نفخ مغزه. میگفت وقتی اعترافهای سقراط را در عالم رویا عربده میکشیدم، پدرم گفت: "یا جای این حرامزاده توی خانه است یا من."
مطلب کامل
|
همهی راه تا گرنجویل
ری نرسوورثی - ترجمه آرش رادمنش
نزدیک گرگ و میش بود که بیکله در توقفگاه ماسهای کنار رستوران ویلما نگه داشت. تریش، فاحشهی جوان اهل رنو که بین راه دست تکان داده و سوار شده بود، از خواب پرید و سیخ نشست. به نظر کمی گیج میزد. طوری به مرد نگاه میکرد که انگار او را به جا نمیآورد. خمیازهکشان گفت: "اها، درسته. وینموکا." دختر که بیدار شد مرد ناامیدی را در چهرهاش شناخت، حالتی که بارها آن را در چهرههای دیگر دیده بود؛ همان طور که آن را بارها بر چهرهی خودش دیده بود وقتی از خواب بیدار میشد و در آینه به خود نگاه میکرد. از او پرسید که آیا گرسنه است. دختر گفت شاید کمی آب پرتقال، شاید هم یک کلوچه. مرد غرفهای را انتخاب کرد که به بزرگراه دید داشته باشد. یک شمع شکرگزاری روی میز روشن بود، و جعبهی موسیقی آهنگ کریسمس ردنک را پخش میکرد.
مطلب کامل
|
یک سیاهه دیگر
م.ح عباسپور
در را دو بار به هم کوبیدی، یکی از دیگری محکمتر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر میکردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خرابتر بشود. چون قبلش هم چیزی نگفته بودم. دست کم آنقدر مهم نبود که تو این همه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پلههای دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بیاعتنام ادای سقوط کردهها را در بیاوری و خودت را از پلههای دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکسالعمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرفهایی را بلغور کنی و بعد دوباره از دم در برگردی با غیظ و همه لباسها را پخش کنی روی زمین که جورابهای زمستانهات را پیدا کنی که من چند ماه قبل خریده بودم و تو آن همه میگفتی که مثل گونی زبرند و دهاتیاند و برای احمقها درست شدهاند و چه و چه و چه.
مطلب کامل
|
چهارشنبه خاتون
عادله زاهدی
قبل از آنکه حرفش تمام شود بلند شدم. تحمل شنیدن قولهای الکیاش را نداشتم؛ گفتم:«ما کی با هم رفتیم تماشای آتش بازی که این بار دوم باشه!؟» از پنجره به بیرون نگاهی انداختم، هنوز به ارتفاع این خانه عادت نکردهام، شاید هیچوقت عادت نکنم. درست مثل اولین روزی که اینجا آمدیم. همین که از پنجره به بیرون نگاه کردم، سرم گیج رفت و کم مانده بود بیفتم. رضا گفت: «چیزی نیست به خاطر بارداریه!» اما این طور نبود. هنوز هم وقتی نگاه میکنم، سرم گیج میرود و بیاختیار خودم را عقب میکشم. هنوز یادم هست که مامان جارو را برداشت و من و شادی را از خانه بیرون انداخت. مهری خانم هم نسرین را انداخته بود بیرون و در را بسته بود. ما پشت در بودیم و با خنده التماس میکردیم در را باز کنند.
مطلب کامل
|