ما را به "والس" بخوانید

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS
یلدای ما

رهایی
جمال میرصادقی
روزها می‌گذرد. پشیمان نیستی که از کشورت بیرون آمده‌ای، منتظری که کارت روبه‌راه شود و زندگی دیگری را شروع کنی، هفته‌ای یکبار به کنسولگری می‌روی و در صف دراز پناهنده‌ها می‌ایستی تا نوبت به تو برسد و جواب بگیری، هنوز به پرونده تو رسیدگی نشده، باید باز هم منتظر بمانی.
خیابان‌ها را می‌گردی، به تفریحگاه‌ها می‌روی، نمایشگاه‌های نقاشی را می‌بینی و به تالار موسیقی رایگان می‌روی و به آهنگ سازِ ارکستر نوازنده‌های جوان گوش
می‌دهی. در جلسه‌های شعر و داستان‌خوانی کتابفروشی‌ها شرکت می‌کنی. مرد افغان تو را با کنترل‌چی‌های سینما و تئاتر آشنا کرده. گاهی به جای آن‌ها جلوی در می‌ایستی و بلیت‌ها را پاره می‌کنی. آخر شب به تو اجازه می‌دهند که تئاتر و فیلم‌ها را تماشا کنی.

مطلب کامل

این ناقوس مرگ کیست؟
ارنست همینگوی - ترجمه مهدی غبرایی
چانه روی بازوهای تاکرده روی کف پوشیده از سوزنبرگ قهوه‌یی کاج جنگل دراز کشیده بود و آن بالا بالاها باد با کله‌های درختان کاج بازی می‌‌کرد. آن جا که دراز کشیده بود کمرکش کوه شیب ملایمی داشت، اما پایین شیب تندتر می‌‌شد و او سیاهی راه چرب را می‌‌دید که از گردنه می‌‌پیچید. نهری موازی راه بود و خیلی پایین‌تر کنار یک چوب‌بُری و آبشار سرریز شده از سد را دید که در نور تابستانی سفید می‌‌زد.
پرسید: «چوب‌بُری همین است؟»
«آره.»
«یادم نمی‌‌آید قبلا بوده باشد.»
«وقتی که نبودی، ساختندش. چوب‌بُری کهنه پایین‌تر است؛ خیلی پایین‌تر از گردونه.»

مطلب کامل

یک داستان کوتاه عاشقانه‌ی شب‌یلدایی
مدیا کاشیگر
مردی زنی را دوست دارد و عشق‌شان هم متقابل است، اما نفرینی که داستان هیچ از آن نمی‌گوید سبب شده که فقط وقتی بتوانند به هم برسند که پس از سال‌ها خشکسالی ناگهان هم‌زمان هم برف بی‌امان ببارد، هم زمین‌لرزه بشود، هم خورشید بگیرد و آن‌گاه، در حالی‌که همه از شهر می‌گریزند، مرد به جستجوی زن برود، او را در خانه‌ی هزاراتاق بیابد و شبی را با هم بگذرانند. بامداد که مرد از خواب بیدار می‌شود زن رفته است، از خانه‌ی هزار اتاق فقط اتاقی مانده که شب را با زن در آن گذرانده‌اند و دور این اتاق هم فقط دریایی است که از برف بی‌امانی پدید آمده که خورشید از گرفتگی‌ رسته آن را آب کرده و ضمنا دریایی است غرق در آتش، چون زمین‌لرزه، چاه‌های نفت را ترکانده و آفتاب هم نفت را مشتعل کرده. مرد می‌فهمد که زن به این دلیل رفته که او خوابش برده است.
مطلب کامل

زیرپوش
شیوا ارسطویی
خیلی وقت بود آن زیرپوش خالی از او را فراموش کرده بودم. موقع خواب همه لباس‏هایش را درمی‏آورد. فقط زیرپوش می‏ماند روی تنش. وقتی در تاریکی در انتظار پدر، قدم می‏زد، دوست داشتم نگاهش کنم. پیکرش می‏شد دسته گلی سفید توی زیرپوش. دوست داشتم به زیرپوشش دست بزنم. شب‏ها تا نمی‏دانم کی، پیکرش توی زیرپوش قدم می‏زد و زیر لب به پدر بد و بیراه می‏گفت. از برگشتن پدر که ناامید می‏شد، دراز می‏کشید توی رختخواب. خیره می‏شد به سقف. خودم را می‏رساندم کنارش. دراز می‏کشیدم جای پدر. تکه‏ای از زیرپوش را می‏گرفتم بین دو انگشت شست و سبابه‏ام. آن قدر نرمی زیرپوش را وسط دو انگشت می‏مالیدم به هم تا خوابم ببرد.
مطلب کامل

هشت داستانک و داستانواره از نویسندگان معاصر آلمانی زبان
ترجمه علی عبداللهی
بعد از سه روز خوش و آفتابی ابرها در جزیره پیداشان شد. شب باران بارید و صبح روز بعد هوا ده درجه سردتر شد. من بالای آبسنگ رفتم، سطح شنی وسیعی در جنوب‌غربی که دیگر نه خشکی است و نه دریا. نمی‌توانستم ببینم کجا آب شروع می‌شد، اما طوری بود که انگار انحنای زمین را می‌دیدم. گاهی وقت‌ها از جا پای گردشگر دیگر می‌گذشتم. آن دور و اطراف هیچ تنابنده‌ای دیده نمی‌شد. فقط اینجا و آنجا گاهی انبوهی خزه و جلبک بود یا الواری سیاه و ساییده با آب‌های دریا از زمین بیرون زده بود. جایی کسی با پای برهنه کلمه‌ای را روی ماسه‌های خیس نوشته بود. رفتم نزدیک نوشته و خواندم‏اش: «آلین» از دورها صدای حرکت کشتی‌ای را می‌شنیدم که قاعدتا باید نیم‌ساعت دیگر لنگر می‌انداخت. حالم طوری بود که انگار لرزش یکنواخت‌اش را در تمام بدنم می‌شنیدم.
مطلب کامل

عیش
قاسم كشكولی
نمی‏دانم درخواب بود که نشانی این دست نوشته را به من دادند و در بیداری، در عمارتی قدیمی که تاکی پیچاپیچ و هزار ساله تمام سطحش را پوشانده بود، یافتمش، و یا بیدار بودم و زیبایی زنی تخدیرم کرد تا همه چیز را در رویا ببینم.
و البته این را می‏دانم که این دست نوشته به نحوی اسرارآمیز با زنی پیوند خورده که هرچه می‏کنم در نمی‏یابم و من می‏خواهم دریابم. دریابم آن زن کیست، و چرا فکرش یک لحظه رهایم نمی‏کند و همه نگون‏بختی من این است که تنها امیدم دست نوشته‏ای است که هیچ چیز نیست و از طرفی احساس می‏کنم که آن را من ننوشته‏ام، که زندگی کرده‏ام.

مطلب کامل

گرد باد
غسان کنفانی - ترجمه ساسان تبسمی
صدای شدید به هم خوردن برگ‏های زرد درختان جلو خانه‏مان به گوش می‏رسد. امسال خانه خوبی گرفته‏ایم. با این که صاحبخانه، چند سال پیش به شهر کوچ کرده و توی این همه سال، خانه به امان خدا رها شده، ولی باز هم برای ما جای مناسبی است چرا که از روی ایوان تنها اتاقش، می‏شود منظره دلگشای روبه رو را دید. از این بلندی می‏شود مدرسه ابتدایی ما را که در بالای شیب تندی قرار دارد و از پایش نهری می‏گذرد، نگاه کرد. آب نهر پیش می‏آید و دویست ـ سیصد متر بالاتر، درست از جلو خانه ما می‏گذرد و در حالی که صدای دل‏انگیزش را می‏شنویم، در لابه لای درختان گم می‏شود. با این که زیر اتاق ما، طویله متروکه‏ای قرار دارد و پشت بامش را هم باید خودمان کاهگل بکشیم، باز هم به خاطر منظره‏های گوناگونی که پیش چشمان ما پدید می‏آیند، به همه چیز می‏ارزد.
مطلب کامل

حیوان دماوند
یوسف علیخانی
پیچ‌‌های جاجرود همیشه برایم هراس آورند. زنم كنارم نشسته. دخترم صندلی عقب نشسته و با عروسكش بازی می‌كند. تیزی ماتیز را خیلی سخت می‏توانم سر پیچ‏ها كنترل كنم. دیواره‏های بتونی جاده می‏ترساندم. هلم می‏دهد به كنار جاده كه یا دیواره كوه است یا لبه پرتگاه. خدا خدا می‏كنم این پیچ‏ها دیگر نپیچند و زودتر به آبعلی برسیم و با مزه كردن دوغش، اندكی هراسم بریزد اما پیچ های جاجرود همچنان می‏پیچند. سردرد گرفته‏ام.
تهران از گردنه تلو برخلاف همیشه اصلا دیده نمی‌شود. شهر نیست، ‌‌هاله‌‌ای لجن دود است. زنم می‌گوید:
- چار میلیون تومن داده بدنش رو لیزری كنن!

مطلب کامل

پاپا نیکلا
شهلا زرلکی
خیابان خلوت است. در پیاده‌رو کسی نیست. مغازه‌ها بسته‌اند. از وسط خیابان راه می‌روم. ماشینی نمی‌آید. خیابان شیب ملایمی دارد به طرف جنوب. شاید به خاطر همین شیب ملایم است که احساس پرواز به آدم دست می‌دهد. شاید هم به خاطر آفتاب ملایم اردیبهشت و سکوت سر ظهر این خیابان. از پله‌های آن خانه سه طبقه که پایین می‌آیم، فقط به خواب فکر می‌کنم. کوفتگی و دردی خوشایند در سرتاسر بدنم پخش می‌شود، آرام آرام و لحظه به لحظه و من به دوش آب گرم فکر می‌کنم و خوابی عمیق. آفتاب می‌تابد و چیزی در جایی از بدنم ذوب می‌شود. آسفالت خیابان علفزار بی‌انتهایی است که در ارتفاعی کم روی آن پرواز می‌کنم. نوک تیز علف‌ها شکمم را قلقلک می‌دهد که صدای مردانه را می‌شنوم.
مطلب کامل

داستان واقعی آقا و خانم وونگ
مریلین چین - برگردان اسدالله امرایی
آقای وونگ به خانم ونگ گفت: «ببین بر سر دودمان من چی ‌آمده. اجدادم در آسمان سرافکنده‌اند. من الان آدم پولداری هستم. همه‌ی رستوران‏های چینی سن خوسه اسم وونگ دارند. تو هم كه نتوانستی یك پسر سالم برای من بزایی. باید خودم سرنوشتم را تغییر بدهم، یك زن تازه بگیرم. باید ساق و سالم باشد. بدین ترتیب آقای وونگ خانم وونگ را طلاق داد و او را با مختصر مایه‌ای به هنگ كنگ برگرداند كه تا آخر عمر آرایشگر مرده‌های شهر باشد. دو سال پیش آقای وونگ دوباره در قالب یك مسیحی تازه به دنیا آمد.حالا زن تازه‌اش را دوست دارد كه اسمش خانم فولر وونگ است. اوایل بچه‌دار نمی‌شد. بعد خداوند نظری كرد و...
مطلب کامل

سه‌نقطه
سعید طباطبایی
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
مطلب کامل

هانول بزرگ
زدی اسمیت - ترجمه خجسته کیهان
هانول بزرگ پدر هانول بود. مثل خود هانول موجودیت کوچکی داشت. نه از نظر هیکل -آدم"هیکل‏داری" بود، که اصطلاح نفرت انگیزی است- بلکه به خاطر جریان زندگی‏اش که خرد و ناچیز و تقریبا مثل صحنه‏های خالی بود. حتی به نظر هانول مثل یک سراب می‏آمد که خوشایند نبود. آدمی بود لاابالی و سرسری که از بسیاری جهات از ظالم بودن بدتر است. آنهایی که تجربه چنین آدم‏هایی را داشته‏اند می‏فهمند چه می‏گویم. با ظلم می‏توان به درستی مبارزه کرد و آخر آن را از میان برداشت، اما بی‏توجهی ناشی از بی بند و باری نسبت به آدم چیز دیگری است. کسی که چنین پدری دارد به خود‏کفایی غمناکی می‏رسد، و خودداری و سکوتی تلخ که از دل بر می‏خیزد. گونه‏ای بی‏میلی و اکراه برای ادامه کارها.
مطلب کامل

از مرده‌ها امتحان عربی می‌گیرند
مجید تیموری
مثل این‌كه كسی كه داشت درخواست مرا پر می‌كرد از طرف خودش دوش آب سرد و گرم، وان، سونا و جكوزی را نیز اضافه كرده است. دلاك‌های كیسه‌كش با روپوش‌‌های چرك‌تاب سرمه‌ای می‌آیند و جایشان را با كارگر‌های كارواش عوض می‌كنند. حتما این جابه‌جایی به خاطر همهمه تماشاچی‌ها بود كه به شیشه‌های كدر این‌جا چسبیده بود. دلاك‌ها با برس‌‌‌های زبری كه دست‌كمی از سیم ‌ظرفشویی ندارد به جانم افتاده‌اند. با بی‌رحمی كیسه می‌كشند و مرا مدام به سمت مخالف بر‌می‌گردانند. صدای تمام استخوان‌هایم را از ترانه‌های قدیمی شنیده‌ام. تا چشم باز می‌كنم سونا و جكوزی تعطیل شده است. پنبه‌دار‌ها با شیشه‌های رنگی وارد رختكن می‌شوند. پنبه‌ها را با روغن آغشته می‌كنند و توی سوراخ دماغم فرو می‌كنند. از آن جایی كه خجالتی هستم از شما عذر‌خواهی می‌كنم، سوراخ ماتحتم درد آمده است.
مطلب کامل

شبی از شب‏های تابستان
احمد حمدی تانپینار - ترجمه علیرضا سیف‏الدینی
«بیمار تو این اتاق بستری بود. هشت سال تو این اتاق خوابید. هشت سال صدایش را از این جا شنیدیم.» و چنان با ترس و شوریدگی به دیوارها نگاه کرد که انگار پس مانده‏ای از آن تلواسه دیرین آن جا بود. «برای چی من را این جا دعوت کردند؟» اما تنها سبب تندخویی‏اش این بودکه خود او چرا این دعوت را پذیرفته است. «تمام شب را تو این اتاق ماندن...» از لای انگشتان دستش،که روی چهره‏اش را پوشانده بود، به تختی نگاه کرد که دو خواهر با شوخی و خنده آماده‏اش کرده بودند. جوان تر، همان که با او دوست بود، یکریز حرف می‏زد، خواهر بزرگش به هر چه دست می‏زد، او دوباره مرتبش می‏کرد، موقع مرتب کردن به شوخی آن را به هم می‏ریخت. با تن آفتاب سوخته در لباس خوابی به رنگ گل یاس چقدر جذاب بود!
مطلب کامل

سیندرلا ده سال پس از ازدواج
چیستا یثربی
سیندرلا آن روز صبح زود از خواب بیدار شد. صبحانه همه اهل خانه را داد، ظرف‌ها را شست، بعد شروع کرد به پاک کردن سبزی. برای ناهار غذا را آماده کرد. همه آمدند ناهار را خوردند. بعد سیندرلا آمد باز همه ظرف‌ها را شست. بعد همه خوابیدند. سیندرلا شروع کرد به رفت و روب خانه. با جارو و دستمال به جان خانه افتاد. بعد رخت‌ها را در ماشین انداخت و بعد آنها را در ایوان پهن کرد. بعد همه بیدار شدند و شام خواستند. سیندرلا شام آنها را داد و باز ظرف‌ها را شست.
آخر شب که باز همه خوابیده بودند، او به نفس آرام بچه‌ها و صدای خرناس شوهرش در خواب گوش می‌داد و در نور کم سوی اتاق پشتی مشغول اتو کردن لباس‌ها بود و در ذهنش داشت کارهای روز بعد را مرور می‌کرد.

مطلب کامل

دو ماهیگیر
استفانو بنی - برگردان شهرام رستمی
مرگ گفت: «چه خاطره قشنگی! اما حالا به چه دل خوش کرده‌ای؟ پسرت دیگر بزرگ شده. آن مزرعه آفتابگردان شاید دیگر وجود نداشته باشد. دوستت هم که مرده. تو هم که دیگر نمی‌توانی ماهی بگیری، تقریبا بینایی‌ات را هم که از دست داده‌ای، حتی ماهی‌ها را از هم درست تشخیص نمی‌دهی.»
پیرمرد گفت: « تو هم حالا دیگر بچه و سرباز را از هم تشخیص نمی‌دهی.»
آفتاب غروب می‌کرد. چراغ‌های اسکله یکی‌یکی روشن می‌شدند و بر برگ نخل‌های کنار ساحل نور می‌پاشیدند. آن دورتر‌ها هم، فانوس دریایی سوسو می‌زد.
پیرمرد گفت: «نور‌هایی هم که از فانوس می‌آیند یکی نیستند، برای مثال آن سوی افق، ببین، آن پایین...»

مطلب کامل

آقا فتح‏الله
عباس صحرایی
از وقتی که به خواست و اصرار فخری‏‏، ريش توپی‏‏ گذاشته بود، با آن کلاه شاپوی‏‏ مشکی‏‏ قديمی‏‏، بيشتر به "خاخام"ها شبيه شده بود تا به آنچه که فخری‏‏ می‏‏‏خواست، و با همه سخت گيری‏‏‏ها و حتی‏‏ قربان صدقه رفتن‏ها زير بار نرفته بود و ازکلاه دست بر نداشته بود. گاهی‏‏ اوقات کنار آينه قبل از اينکه کلاه را بر سر بگذارد اسير چنگال فخری‏‏ می‏‏‏شد که با خشم موهايش را به هم می‏زد و می‏‏‏گفت:
"من نمی‏‏‏دانم تو با اين موهای‏‏ روبراه چه احتياجی‏‏ به کلاه داری‏‏؟ "
ولی‏‏ فتح‏الله، انگار که تنها سند "فتح‏الله خان" بودنش همين کلاه باشد، آن را دو دستی‏‏ چسبيده بود و نمی‏‏‏گذاشت کسی‏‏ چپ به آن نگاه کند. و اين از موارد نادری‏‏ بود که حرفش را به کرسی‏‏ نشانده بود.

مطلب کامل

در كوپه درجه چهار
مانفرد‏ هاوسمان - ترجمه فرهاد سلمانیان
در ایستگاه ایزنبوتل-گیفورن، مرد مرتبی در واگن را باز كرد و با چابكی وارد شد. ‏یقه‏ی لباسش را مرتب كرده و كراوات زده بود. فرقش را باز كرده بود و بینی کشیده‏ای داشت. بلافاصله همه پنجره‏های سمت راست واگن را بست و برای ما توضیح داد كه اگر پنجره‏ها بسته نشوند، هوای سرد با شدت به درون واگن می وزد و این برای گلو، بینی و گوش‏ها ضرر دارد، آن قدر كه واقعا نمی‏توان ضرر آن را پیش‏بینی کرد!
بعد برای ما توضیح داد كه نباید دریچه‌ی تهویه را كه در سقف واگن نصب شده، فراموش کرد. گفت: «ببینید! مثلا این دریچه را هم حتما باید بست. لطفاً‏یك لحظه اجازه بدهید! این طوری‌... این دریچه را هم همین طور. خوب! ترمز اضطراری این كوپه كجاست؟ آهان! آنجاست. حالا درست شد.»

مطلب کامل

ماهی‏های کف رودخانه
مهدی رجبی
جریان برمی‌گردد به تابستان سه سال پیش. آن موقع سه ماه بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود. توی پوست خودم نبودم و به خودم می‌بالیدم که عشقم به نوشین لااقل، خالصانه ترین عشق دنیاست. آن روزها نوشین خوشگلترین زن عالم بود به چشمم. دیوانه‌ی دستپخت و سلیقه‌اش بودم که جداً هم حرف نداشت. الان هم که سه سال گذشته است و من و نوشین زندگی یکنواخت و معمولی‌ای داریم مثل باقی زن و شوهرها، نظرم عوض نشده است: دستپخت و سلیقه‌اش جداً حرف ندارد! حالا قضیه‌ی بی علاقه شدن ناگهانی من به ماهی کنار بماند. اما راجع به اینکه نوشین خوشگلترین زن عالم است و عشق خالصانه و این حرف‌ها...؟! خب آن موقع من نمی‌دانستم بعضی عقاید هست در زندگی زن و شوهرها که ممکن است حتی سه ماه بعد ازدواج، از این رو شوند به آن رو.
مطلب کامل

با دهان باز
علی زوار کعبه
همه خانه همین اتاق بود و آشپزخانه. سرویس بهداشتی هم بود. ولی برای دوش گرفتن باید شلنگ ماتحت‏شویی را بر می‌داشتی و صابون را جایی می‌گذاشتی که طعمه گلوگاه مبال نشود. مهیار که وارد شد، کف اتاق را کتاب برداشته بود. گله ‌به ‌گله کتاب‌هایی که از هرکدام، چیزکی خوانده شده بود و با دهان باز، رو به زمین مرده بودند.
نادر اینطوری کتاب می‌خواند و شبیه آدم‌هایی لذت می‌برد که سر سفره رنگینی افتاده‌اند و به هر چیزی ناخنک زده‌اند. آخر شب هم رودل می‌کرد و جفنگ می‌‌بافت. عادت داشت توی خواب حرف بزند. همان چیزهایی را که صبح خوانده بود، توی خواب کنفرانس می‌داد. خودش هم اسمش را گذاشته بود: نفخ مغزه.
می‌گفت وقتی اعتراف‌های سقراط را در عالم رویا عربده می‌کشیدم، پدرم گفت: "یا جای این حرام‌زاده توی خانه است یا من."

مطلب کامل

همه‏ی راه تا گرنجویل
ری نرسوورثی - ترجمه آرش رادمنش
نزدیک گرگ‏ و ‏میش بود که بی‏کله در توقفگاه ماسه‏ای کنار رستوران ویلما نگه داشت. تریش، فاحشه‏ی جوان اهل رنو که بین راه دست تکان داده و سوار شده بود، از خواب پرید و سیخ نشست. به نظر کمی گیج می‏زد. طوری به مرد نگاه می‏کرد که انگار او را به جا نمی‏آورد. خمیازه‏کشان گفت: "اها، درسته. وینموکا." دختر که بیدار شد مرد ناامیدی را در چهره‏اش شناخت، حالتی که بارها آن را در چهره‏های دیگر دیده بود؛ همان طور که آن را بارها بر چهره‏ی خودش دیده بود وقتی از خواب بیدار می‏شد و در آینه به خود نگاه می‏کرد. از او پرسید که آیا گرسنه است. دختر گفت شاید کمی آب پرتقال، شاید هم یک کلوچه. مرد غرفه‏ای را انتخاب کرد که به بزرگراه دید داشته باشد. یک شمع شکرگزاری روی میز روشن بود، و جعبه‏ی موسیقی آهنگ کریسمس ردنک را پخش می‏کرد.
مطلب کامل

یک سیاهه دیگر
م.ح عباسپور
در را دو بار به هم کوبیدی، یکی از دیگری محکم‏تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می‏کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب‏تر بشود. چون قبلش هم چیزی نگفته بودم. دست کم آنقدر مهم نبود که تو این همه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پله‏ها‏ی دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بی‏اعتنام ادای سقوط کرده‏ها‏ را در بیاوری و خودت را از پله‏ها‏ی دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکس‏العمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرف‏ها‏یی را بلغور کنی و بعد دوباره از دم در برگردی با غیظ و همه لباس‏ها‏ را پخش کنی روی زمین که جوراب‏ها‏ی زمستانه‏ات را پیدا کنی که من چند ماه قبل خریده بودم و تو آن همه می‏گفتی که مثل گونی زبرند و دهاتی‏اند و برای احمق‏ها‏ درست شده‏اند و چه و چه و چه.
مطلب کامل

چهارشنبه خاتون
عادله زاهدی
قبل از آنکه حرفش تمام شود بلند شدم. تحمل شنیدن قول‏های الکی‏اش را نداشتم؛ گفتم:«ما کی با هم رفتیم تماشای آتش بازی که این بار دوم باشه!؟»
از پنجره به بیرون نگاهی انداختم، هنوز به ارتفاع این خانه عادت نکرده‏ام، شاید هیچوقت عادت نکنم. درست مثل اولین روزی که اینجا آمدیم. همین که از پنجره به بیرون نگاه کردم، سرم گیج رفت و کم مانده بود بیفتم. رضا گفت: «چیزی نیست به خاطر بارداریه!»
اما این طور نبود. هنوز هم وقتی نگاه می‏کنم، سرم گیج می‏رود و بی‏اختیار خودم را عقب می‏کشم.
هنوز یادم هست که مامان جارو را برداشت و من و شادی را از خانه بیرون انداخت. مهری خانم هم نسرین را انداخته بود بیرون و در را بسته بود. ما پشت در بودیم و با خنده التماس می‏کردیم در را باز کنند.

مطلب کامل




آگهی تبلیغاتی

جایزه ادبی والس

آثار رسیده به دبیرخانه جایزه


ویژه‌نامه
یلدای والس


ویژه‌نامه
زودمرگی و نویسنده ایرانی


 خانه خود را با فرش ایرانی تزیین کنید
فرش ایرانی


 ایرانیان استرالیای غربی
Iranians of Western Australia


سفارش آگهی




کتابخانه والس:

معرفی کتاب
پری فراموشی


معرفی کتاب
تونل

 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.