والــــس
صفحهی اول
|
تماس
|
RSS
■
دربارهی ما
■
یادداشت
■
داستان
■
شعر
■
اندیشه
■
نقد و پژوهش ادبی
■
کتابخانه
■
ویژهنامهها
■
خبر و گزارش
■
جایزه ادبی والس
■
آلبوم تصاوير
■
پیوندها
■
ارتباط با ما
■
رسم نوشتن
■
RSS
Free counter
Powered By:
Pars Palette
تعداد عناوين: 157
فهرست به ترتيب تازگی
فهرست به ترتيب الفبايی
من...تو...او...، یا شناسههای جدای زندگی من
محمدحسین جدیدینژاد
معلم «تو» را پاک میکند. حالا «من» و «او» روی تخته سیاه، روبه روی هم هستیم. مثل دیشب که من و پدرم رو به روی هم بودیم. همان موقع، یکی خواباند بیخ گوشم. گفت: «اگه یه بار دیگه دور و بر این دختره ببینمت، به شرفم...» کاش شرف هم گردن داشت. تا دستم را میانداختم دور گلویش، خفهاش میکردم. شرف همه را میکشتم. حتی شرف آن پسری را که از کنارت میگذرد. به چشمهای سیاهت نگاه میکند. بعد نگاهش را میاندازد روی لبهای قرمزت.
لبهای قرمز، شاید دلیل آشنایی ما همین باشد. این لبها، رویای زیبایی بودند اما حالا کابوسی هستند که هر روز در خواب لب او آن را میبوسد.
مطلب کامل
هوای جوانها را باید داشت
علی رحمانی
آن روز بهرام برای چای عصرانه از اتاقش بیرون نیامد. از فردایش هم مادر چایش را به اتاقش میبرد. بجز برای شام خوردن و دستشویی رفتن، تقریبا تمام بعد از ظهر و شب را همانجا میگذراند. بیرون هنوز هوا سرد است و بهرام ترجیح میدهد پای کامپیوترش، فیلم ببیند، موزیک گوش کند و مینروب بازیکند. فقط همین دیشب بود که حدود ساعت یازده، مادر به اتاقش آمد و ازش خواست برود از سر خیابان نوشابه بخرد. پدر باز هم ترش کرده بود و خوابش نمیبرد. بهرام گفت حوصله ندارد. مادر گفت که میداند شرایط روحی بهرام خوب نیست – چند وقتی بود که همیشه همین حرف را می زد و البته منظورش مرگ بهاره بود- ولی درست نیست که آدم اینقدر نسبت به پدرش بیمهری به خرج بدهد. تا آنوقت از دم در آمده بود بالای سر بهرام و قرمزی چشمهای پسرش توجهش را جلب کرد. « چشمات چقدر قرمز شدن! از پای این بلند شو مامان جان. کور میشیها!»
مطلب کامل
کلید پارتی [یک]
حامد احمدی
بلند داد زدم و ارشمیدسوار با کشفم تانگو کردم اما هیچکس به تخمش هم نگرفت. همه فریاد و کیک پرطمطراق در راه را گذاشتند پای خوشرقصی وید و ودکا توی ذهنم که لابد برایشان به مثابهی تونل وحشت احمقانهی شهربازی بچهها بود.
اما مهدی خدامی مثل یک کیک هفت طبقهی عروسی وارد مجلس شد و یکباره کل دارایی ادبیاتداستانی پیش پایش مثل شاباشهای ارزان و چیپ فرو ریختند و زیر قدمهای سنگین و کروکدیلوار خدامی له میشدند. هر قدمی که کیک هفت طبقهی عروسی برمیداشت، روی باسن فاسد جنیفر لوپز-زمین تالار مهمانی- کتابهای جدید منتشر میشد و بسان چشمهای جوشان، آب داغ و تندی میریخت روی صورت جماعت تا از خواندن قصههای جذاب به اوج لذت برسند.
مطلب کامل
سیبهای اغوا
آسیه نظامشهیدی
صیبه خانم آمد. سربند سیاهش را تا ابروان پایین کشید و دنبالهی سربند را دور چانه و گردن پیچید و به مادر گفت: خانم جان، سیبها پوسیدند اینجا. برشان دارم؟ سیبها به نصیبه خانم نگاه کردند. به مادر نگاه کردند. به دختر، به پسر و پدر نگاه کردند. سیبها روی هم لغزیدند بی صدا. مادر گفت: ببینید انگار تکان خوردند! انگار حالا سال تحویل شد! همه به مادر نگاه کردند. سه تا سیب هم به مادر نگاه کردند. نصیبه خانم گفت: حیف خانم جان! فقط یکی سالم مانده! پس چهارمی کجاست؟ مادر گفت: نصیبه خانم، چهارمی از همان اول پوسیده بود، دورش انداختم. نصیبه خانم گفت: حیف خانم جان، حیف! با همین لکدارها و پوسیدهها هم میشود مربا تیار کرد. مادر گفت: سالم برای خودت. دوتای دیگر هم برای مربا.
مطلب کامل
طعم گس خاک
مهتاب کرانشه
میدیدمشان. به وضوح. روی پوستم بودند، سفید و لزج و کوچک. یکی یکی از پوستم جدایشان میكنم و میاندازمشان توی چاه توالت...
از خواب میپرم. عرق سردی روی تنم نشسته است. این چه خوابی بود؟! بوی خاك میزند زیر دماغم. مزه گسش را در دهانم حس میکنم. بیدار میشوم. حتما گرد و خاك از درز پنجره ها با طوفان شنی كه از دیشب شروع شده آمده تو. از پنجره به بیرون نگاه میكنم. چشم چشم را نمیبیند.
چیزی به عید نمانده٬ اما بوی عید نمیآید. اینجا هیچوقت بوی عید نمیآید. هرچه هم بخواهی سبزه سبز كنی و بروی از هر سوراخی بگردی و هفت سین پیدا كنی و وانمود كنی كه به به چه بهاری! اما باز هم بهاری در كار نیست.
مطلب کامل
دکتر زاخزاخ
مظاهر شهامت
خانم صدوقی گفته بود فقط کار خودت است و نه هیچکس دیگر. گفته بود مخصوصا که مدیونش هم هستی. گفته بود نباید بترسی. سعی خودت را بکن. اصلا هم به نتیجه فکر نکن. اما او به نتیجه فکر کرده بود و از آن وحشت کرده بود. برای همین دست و دلش لرزیده بود. بالاخره هم تصمیم گرفته بود و دستور داده بود اتاق عمل را آماده کنند و بیمار را به آنجا ببرند. اتاق عمل به گلوی گراز میماند که صدای خفه غرشش از آن به گوش برسد. بوی خفه کننده پشم سیاهش مشام او را میآزرد. به هر ترتیبی که شده دست به کار شده بود. چند ساعت طول کشیده بود تا شکم را پاره کند و آن غده درشت و کبود و سفت شده را از آن بیرون بیاورد و دوباره شکم را بدوزد. عصر شده بود و جراحی به آخر رسیده بود. دستور داده بود مریض را به بخش مراقبتهای ویژه انتقال بدهند. خودش رفته بود لباس عوض کرده بود.
مطلب کامل
جماع فی حالت المرض الموت
در برخی کتب ضاله آمده است که راویان اخبار و ناقلان آثار از بوسعید ابیطبا روایت کنند که مردی یودیودالدین مکامندی نام از تذکرهنویسان سلف روایت میکند که مردی بود در روزگاران دور شهره به ابوعقیل انطاکی. و راویان گویند که این ابوعقیل مردی بس جماعباره بود. یودیودالدین مکامندی چنین نقل میکند که از این شیر شرزه وادی جماع همین بس که چون به کهولت رسید به بیماریی سخت گرفتار آمد. آنسان سخت که همه قوتش بگرفت و علیل شد. راه خوراکش پس از چندی بسته آمد. خونش کثیف شد و در همین حال صفرا افزود. بعد از چندی نیز تب کرد. تبی شدید که حاذقان به طبابت همه از وی سلب امید کردند. طبیبان به یک بیان بودند که او را مرض موت در گرفته است و هر چه سنبله به سوراخها سفته دیگر کفایتش باشد و نوبت رفتن به پیش عزوجل است.
مطلب کامل
پاپیون
امید باقری
ردیف اول، روی میز محرابیان، علی ذیقی ترتیب عبدالرزاق را میداد و ناصر شلنگ، ترتیب مدیر مدرسه را، محرابیان هم روی میز من عربی میرقصید. بقیه هم برایشان دست میزدند. فتحالله یک درخت کاشته بود جلوی تخته سیاه و نشسته بود زیر سایهاش. میوههایش سکه بودند؛ سکههای پنج تومانی. نادر آبش میداد. داد میزدم. هوار میکشیدم، اما صدایم را کسی نمیشنید. کسانی هم که میشنیدند، فقط میخندیدند. ساندویچ سوسیس توی جامیزی نیمکتم کپک زده بود.
فردای آنروز به مدرسه نرفتم. تب کردهبودم؛ چهل درجه.
مطلب کامل
داستان سادهای درباره عدالت و گرمای 42درجه
علی زوارکعبه
به اتاقک برمیگردد. دماسنج جیوهای عدد 42 را نشان میدهد. از پنجرهی اتاقک نگاهی به کارگران سر زمین میاندازد. گردبادی از دوردست میپیچد و جلو میآید. میپیچد و بزرگتر میشود. چندوقت پیش، گردباد، کانکسی را بلند کرد و به زمین کوبید. خیال مهندس راحت نیست. پایههای اتاقک را قرص نکردهاند. فکر میکند اگر همین باد هم نوزد، همه از گرما تلف خواهند شد. گردباد نرسیده به زمین، چرخی میزند و مسیر عوض میکند. مهندس نفس راحتی میکشد. کف اتاقک که با موکت پستهای رنگ فرش شده دراز میکشد. مگسها رویش مینشینند. تلاشی برای تاراندن نمیکند.
مطلب کامل
توی تاکسی فرق دارد
علی رحمانی
قیهی مسیر با ارتجاع متوالی عضلات من، خشخشهای کیسهی شکر و نفسهای منقطع و گهگاه صدادار دختر گذشت. تاکسی نگه داشت و او پیاده شد. صد قدم بعد تاکسی دوباره نگهداشت و من پیاده شدم و دواندوان شبح دختر را که آن طرف خیابان توی تاریکی کوچه میپیچید، دنبال کردم. ده، پانزده قدم بیشتر فاصله نداشتم که با شنیدن پژواک گامهایم توی کوچهی خالی ایستاد و برگشت. من سرعتم را کم کردم و ایستادم. حالا فاصلهی بینمان سهچهار قدم بیشتر نبود. نفسنفس میزدم. پرسید: «کاری داشتین؟» حالا که روبرویم ایستاده بود میتوانستم تمام هیکلش را ببینم. البته بجز آن طرهی موی بلوند روی چشمش که حالا، زیر شال آبی بین باقی موهایش گم شده بود.
مطلب کامل
بر باد رفته
حسین کهندل
میخواهد درس بدهد اما رودههایش پشت دامن گلگلی به هم میپیچد. باد مهیبی از غذای مانده دیشب در رودهها تولید شده است اما چطور میتواند آن را در مقابل شاگردانش که یک به یک پشت نیمکتهای چوبی دست به سینه نشستهاند، از باسن زیبایش خارج کند. اگر صدایش مهیب باشد چه میشود؟ آیا طنین صدای دانشآموزی که در حال خواندن انشا درباره آرزوهایش است شکسته میشود؟ دیگر چطور میتواند این کلاس پر جمعیت را با رفتارش که گاه تبدیل به عشوه میشود اداره کند. بچهها همه جا را پر میکنند. خبرش همه جا میپیچد و به گوش همه میرسد؛ حتی به گوش مدیر مدرسه که او را استاد اخلاق میداند.
مطلب کامل
شوکت
قباد آذرآیین
کدخدا گفته بود حتما استشهادنامه را ببرند ثبت محضریش بکنند و سه تا رونوشت ازش بگیرند بیاورند. یکیش را تحویل او بدهند، یکی را تحویل پاسگاه و یکی را هم پیش خودشان، جای امنی نگهداری کنند که فرداروز نشان مرتضا بدهند. کدخدا سفارش کرده بود مبادا استشهادنامه دست آدم نااهل بیفتد. هرجا هم نشستند، سفرهی دلشان را باز نکنند چون که تا بخواهید آدم مفسد و دهنلق پیدا میشود. حکایت آبرو و حیثیت است. آبرو که آب جو نیست... آمدیم یکی از همین آدمهای مفسد بدجنسی کرد و پیغام داد به مرتضا که سرت سلامت. کلاهت را بگذار بالاتر... چون که تابهی نامزدت گوشه ندارد!
مطلب کامل
موسا غرق شد
نیما نقوی
موسا گفته بود هر بار یک جفت یا یک لنگه کفش برمیداریم و جایی دور از چشم صاحبش میاندازیم. موقعی که صاحب کفش و دیگر مردها از مسجد بیرون میآمدند و دنبال کفش گمشده میگشتند، زمان تفریح ما بود که جایی دورتر میایستادیم و سرگردانی مردها را نگاه میکردیم. موسا اولین بار یک لنگه گیوهی بابای خودش را برداشت و توی درخت توت پشت خانهی مشابراهیم انداخت. گیوه توی شاخهها و برگهای توت گیر کرد و پایین نیامد. جمعهی دوم نعلینهای ملا مهجور را برداشتیم. پشت دیوار مسجد، سمتی که کاجها بودند، خانه نبود، باغ بود. نعلینها را پشت آن دیوار، توی کوچهی خاکی انداختیم و روی نعلینها شاشیدیم.
مطلب کامل
داستان من، هاک و پدری که عرقخور نبود
حسین شکربیگی
پدر هاک دستبردار نیست. تازه فهمیدم آدم بابای سیامست داشته باشد یعنی چی؟ البته هنوز دقیق نمیدانستم ولی خب این سایهای که همیشه دنبال ما بود پدر هاک بود و عرقخور قهاری هم بود. واقعا نمیدانستیم چی میخواهد؟ دم به دقیقه دنبال ما بود. تو خواب، تو بیداری، تو هول و ولا. تو لحظات خوشی که داشتیم. حیف نیست آدم روی میسیسیپی باشد بعد یک عرقخور دنبالش باشد و سفرش را زهرش کند. وقتی رسیدیم به اسکلهی مدیسن باخبر شدیم پدر هاک همان روز اولی که هاک فرار کرده از دستش مرده و این سایهی ترسناک او بوده که این همه وقت ما را تعقیب میکرده. ولی این باعث نشد که ما برگردیم. ما راهمان را ادامه دادیم.
مطلب کامل
انتخاب اول
رمضان یاحقی
هستی این را که گفت تکیه داد به مبل و خیره شد به دختربچههایی که با ریتم آهنگ میرقصیدند. رضا هنوز به حرف هستی فکر میکرد که صدای مریم دخترعمهاش که مادر رضا را صدا میکرد او را به خود آورد. مریم دختر زیبایی بود و مثل همیشه مانتوی کوتاه اندامی پوشیده بود و روسریاش تا میانه سرش عقب بود. مادر رضا با چادرنماز و سجاده به طرف مریم آمد و مریم چادرنماز را سرش کشید. مادر رضا به او گفت: «التماس دعا!» مریم لبخند زد، زیر چادر نماز سفید با گلهای آبی کمرنگ مریم زیباتر شد.
مطلب کامل
استفهام انکاری در باب سوسنخانوم
علی زوارکعبه
حتی روزنامههای پرتیراژ شهر هم حاضرند گواهی بدهند که Facebook زندگی مشترک یاسر و را ثریا نابود کرد. شوخی نیست؛ یکیشان نوشته بود: یک پنجم ازدواجهای ایرانی بهخاطر عاملی بهنام Facebookمنجر به طلاق میشود. فکرش را بکنید. یک عامل مجازی میآید و روی عوامل حقیقی تاثیر میگذارد. تاثیر که چه عرض کنم؛ کنفیکون. وحشتناک است؛ دلهرهزا و رعبآور. حتی اگر کمی عمیقتر فکر کنیم، برخی از افسانهها هم یادمان میآید: خدایان رومی و یونانی تصمیم میگیرند، فلان شاهزاده به بیسار شاهدخت نرسد و یکهو صائقهای میزند و فاتحه. یا چه میدانم وردی در آسمان خوانده میشود و داماد، عروس را شبیه مارمولک میبیند. همین است دیگر! غیر از این که نیست؟ میخواهم بگویم اگر آنها را باور نکنیم، از این هم بهراحتی میتوانیم بگذریم. چون هردویشان واقعا حضور ندارند. وجودشان فیزیکی نیست و عرصهای هستند برای پرورش مجاز و خیال.
مطلب کامل
از من رمیدهی چهل سال در کنار آتش خفته
ابوالقاسم فرهنگ
تا او در آتش در تو و از تو، سیراب شود. خواسته بودهام گفته باشم -با دهانی که تو میبستیاش نه با لبهایات که با آرزوهایات- که هر چند ناسوتی- با درونریز واگویه کرده و خواهی کرد. که لبهایات در حسرت پسزدن موهای پشت لباش نخواهد سوخت، که خود، هر دو آتشید و رقصنده و پیچیده درآتش.
{توضیح میدهم: پیش از این که به آتش کشیده شوم و در آتش رمیدن خاتون بسوزم و در او بخلد و از من ناتوانی بزاید و ققنوسهای ناتوانیام با ناگفتههای خاتون هماهنگ شود به اندازهی کفدستی از دریای نرمای خندهی خاتون آب حنا نوشیدهام و آرزوها کردهام که این آتش در من بفسرد و خاموش شود تا در من خلیدهام؛ آسان رها شود و کژ و کوژ با خاتون هماهنگ شود تا در آتش برقصد و پرّان شود و در سماع آتشی که هوشنگ یافته است، خود را در روزمرگی بیابد و گم کند و گم شود.}
مطلب کامل
راهپیمایی کوتاه
مهام میقانی
مرد وقتی خندههای زن را میبیند، باز هم از آرزوهایش حرف میزند. میگوید گاهی هم فکر میکند که ای کاش میتوانست یک شبکه تلویزیونی داشته باشد و یا دست کم مسئولیت گرداندن یک برنامه نقد و بررسی فیلم را به عهده او میگذاشتند. بعد خسته که میشود روی مبل مینشیند و از چیزهای دیگری حرف میزند. معمولاً ترجیح میدهد یکی از ماجراهایی را که در جاده برایش اتفاق افتاده تعریف کند. اگر دیگر چیزی برای تعریف کردن نباشد زنش را چند دقیقهای در آغوش میگیرد و روی شانهها و بازوهای او دست میکشد. ترجیحش این است که همسرش را وقتی به آرامی مشغول کاری است از پشت در آغوش بگیرد.
مطلب کامل
بالش دونفره
علی رحمانی
بالشهای خانهی بابابزرگ گرد و بزرگند. این یکی که زیرِ سرم گذاشتهام را به راحتی میشود با یکی دیگر شریک شد. هر دو نفر میتوانند کلههایشان را بگذارند رویش و خیالشان تخت باشد که تا صبح به هم نمیخورند. از آن طرف هم آنقدر سفت است که اصلا شک دارم هیچ کدامشان خوابش ببرد. بدون اینکه غلت بزنم، سرم را آرام میچرخانم به راست و به رختخوابهایی که کنارِ دیوار روی هم چیده شدهاند نگاهی میاندازم. اگر بخواهم یکی از بالشهای آن بالا را بردارم، مجبورم لااقل یک پایم را بگذارم آن طرف هیکل مجتبی. اینطوری ممکن است بیدارش کنم.
مطلب کامل
فصلها
مرتضی محمودی
کلاس هفتم بودیم. دو دستگاه از خانههای دولتی گمرکیها را، چسبیده به هم، مدرسه کرده بودند. نردههای آهنی میان حیاطهای آنها را برداشته بودند اما هنوز جای دویدن نبود. پشت، دو حیاط دیگر اما کوچکتر بود. توی یکی از آنها پنجرهی کلاس ما رو به کنار بزرگی باز میشد. همیشه سبز. با محمدحسین روی یک نیمکت مینشستیم. کنار هم و پشت به پنجره. تا پنجره به شاخ و برگهای انبوه کنار باز میشد، مخمل خیال را با خود به درختان بیشمار باغ سبزی میبرد. و به بیرون حیاطها و پشت نردههای آهنی خاکستری دور مدرسه. به بیابانی که تنها در بهار در لایهای از عطر و اشرفیها پنهان میشد.
کنار ایوان ایستاده بودیم. کمی دورتر که آقای مدیر از پنجره اطاقش نبیند. دیدیم از در وارد حیاط شد. گونی وزنهها را که اول کنار در مدرسه رها کرده بود از صدایش شناخته بودیم.
مطلب کامل
چنان قحطسالی
بهزاد قدیمی
سرانجام آن دهکدهای که سالها بود فراموش شده بود، سالهای بعد هم فراموش شد. وقتی قحطی صدها سال ماند، وقتی باران نیامد، وقتی مردم آسیابان را سنگسار کردند که پسرانش فرار کردهاند و دهکده را به مرگ سپردهاند، وقتی آسیابان، دانست غم تحقیر و خیانت چیست و مرد پیش از آنکه سنگها بمیرانندش، وقتی مردمان را طاعون و جزام و بدبختی غرقه کرد، وقتی همه به سگخوری افتادند، به گربهخوری و موشخوری، وقتی همه به خودخوری افتادند، همه چیز مرد. این بود انجام کار دهکدهای که فراموش شده بود، فراموششده است، فراموشخواهد شد.
مطلب کامل
نقاشی ناتمام
کاوه سلطانی
عصر شنبهی اول دیماه بود که کتایون آمده بود تا تمامش کنم. مریم خانهی دخترعمویش بود و فرصت خوبی بود تا این بار کتایون بیاید تا کار را ادامه دهم و همانطور که اصرار داشت، کارگاه نقاشیام را _ اتاقی دو در دو در خانهای هفتاد متری_ ببیند. گوشهی هال روی مبل دراز کشید و به نقطهای روی دیوار خیره شد. بیست دقیقهی اول به تکمیل کردن خطوط چهرهاش گذشت، تا اینکه آن اتفاق لعنتی افتاد. زنگ آیفون به صدا درآمد و هر دو از ترس اینکه مریم باشد، از جا پریدیم. کتایون محتاطانه پردهی پشت مبل را کنار زد و با ناباوری گفت که پلیس است. دوست داشتم در همان نیمدقیقهای که وقت بود، تابلویی از یک دادگاه بکشم که قاضیاش با خشونت تمام چکشش را _خیلی بزرگتر از حد معمول_ بر میز میکوبد و فریاد میکشد.
مطلب کامل
معرکه است؛ من وجدان ندارم
علی زوارکعبه
جنگ بین مذهبی-فرقهای راه انداختهام. معرکه است؛ 24عیار. میخواستم وجدانم را پیدا کنم که نشد. دچار عذاب نمیشود. مثل حلقهی مفقودهی داروین است. در عوض یک زاویهی جالب رو به تاریخ باز کردم. متاسفانه تعریفی ندارد. از این زاویه اسامهبنلادنی هستم که هیتلر وجودیاش تیر میکشد. باید به خودم زمان بدهم. همه میتوانند اشتباه کنند. هر نظری میتواند غلط باشد. جز تاریخ کسی نمیتواند قضاوت صحیح بکند.
دلایل جنگ واضح بود. متوجه حضورش نمیشدم. نصفهشبها از خواب میپریدم و مثانهام زرتوزورت پُرمیشد. روزها حس میکردم، چیز مهمی گمکردهام. پیدایش نمیکردم.
مطلب کامل
مسیر
حامد احمدی
مریم، یکی از عطرهایش را برداشت. افشانه را گرفت روبهروی انگشتهای باریک و بلند و بلوریاش. دستش از عطر خیس شد. انگشتهای عطریاش را آرام و ملایم، میکشید پشت گوش و روی بینی و زیر پستان و لای پایش. عطر از همه جای تنش میریخت روی سرامیکهای سفید و بعدتر میرفت داخل حلق چاه.
حلق چاه بوی مریم را میداد. بوی عطر و شامپو و کرم و تنش را. یکجوری همزادش بود. پس وسوسه شد که او را در آغوش بگیرد. همزادش را در آغوش بگیرد. حلق چاه، مریم را از انگشتان ظریف پایش بغل کرد و کشید پایین. تن مریم همینجور کشیده میشد به سرامیکهای سفید و بعد فرو میرفت داخل حلق چاه.
مطلب کامل
من قطععضوی
ثنا نصاری
خودم را سپردم به دست زمان. فکر میکردم هر مشکلی را به دست زمان بسپاری حل میشود، اما نشد.
گذاشتم دور و برمان شلوغ شود. رابطهام را با بچهها قطع کردم. عوضش بچههای خودم را بزرگ کردم. هر کس تماس گرفت گفتم گرفتارم و هر جا دعوت شدم، گفتم از قبل برنامهای دارم و همه را و همه چیز را، همه چیزهایی را که آن سالها مثل عضوی از اعضای بدنم، همراهم، همخونم شده بودند، پشت سر گذاشتم و آمدم. مثل عضوی که روی مین از بدنت جدا شده باشد و اگر چه عضوی از بدنت بوده نمیخواهی دوباره آن دست، یا پای خونین بیحال بیجان مکروه را به خودت بچسبانی. نمیشود. میشود که بگذاریاش و فقط ازش بگریزی و شاید از خودت هم، تا با خود قطع عضویت آشنا شوی و بعد آرام آرام به خود قطع عضویت خو کنی.
مطلب کامل
مراسم تدفین
پویا نعمتالهی
وقتی ماشین حامل جنازه رسید، من و پسر خاله رضا داشتیم یکی از مطالب بلوتوث شدهی موبایل او را میدیدیم. ناگهان جمعیت به سمت ماشین هجوم بردند. دیدم که زهره هم به همراه جمعیت راه افتاده. به رضا اشاره کردم و ما هم به پیشواز جنازه رفتیم. جنازه را از ماشین درآوردند و روی برانکار قراردادند. صدای گریه و شیون زنها بلند شد. زهره سعی میکرد خودش را غمگین نشان دهد ولی معلوم بود که دارد نقش بازی میکند. بدجوری حواسم پرت زهره بود. توجهی به اطراف نداشتم. فقط دیدم که او هم دارد زیرچشمی به من نگاه میکند. بعد هم توی جمعیت زنانه گم شد. صدای جمعیت بلند بود: «به عزت و شرف لا الله الا الله؛ بلند بگو لا الله الا الله.» به همراه جنازهی روی دست مردها، به سمت بقعهی امامزاده حرکت کردیم. رضا داشت sms میزد که دایی کریم از راه رسید و چیزی در گوشش گفت.
مطلب کامل
زلزله 1 + 6 ریشتری
امید باقری
آقای محترم! آقای دکتر! آقا من دردم رو به کی بگم؟ این آقا زنده که بود بماند، وقتی هم مرد این جوری ما رو عذاب میده. همیشه باید از دست این مرد؛ نه! نامرد! تن و بدن ما بلرزه. به خدا روم سیاهه اما به کی بگم؟ شاید یکی تصویر من رو دید و دلش به رحم اومد و یک کاری برایم انجام داد. من الان خودم رو دکترهای زنان و زایمان جواب کردهن. اون هم بدون دفترچهی بیمه. همه رو آزاد رفتم. میدونی چهقدر پوله؟ آخه از کجا؟ بابا یکی نبود به این آقا بگه، آخه مرد؛ لااله الا ا...؛ چی بگم آقا؟ الان که دارم حرف میزنم تمام دل و رودهم داره به هم میپیچه. این آقا آفتاب نزده یه سر میرفت. قبل از کار یه سر دیگه. هنوز خونه نرسیده، جوراب هاش رو نکنده یک سر. بعد شام یک سر. قبل خواب یه سر. بین خواب دو سر. والا خروس هم اگر بود این قدر فعالیت نداشت.
مطلب کامل
موبایل آقای میم
آرمان صالحی
آقای م آن شب هنگامی که در تختخوابش دراز کشیده بود، چیزی را روی موبایلش خواند. چهرهاش حالت آدمهایی را داشت که بعد از یک تشویش طولانی کمی آرامتر شدهاند. او را میدیدی که ابتدا بدون پتو طاق باز خوابیده. بعد پتو را تا نیمهی صورتش میاندازد. پتو همیشه وقتی که روی صورت میافتد گویی که نیمهی کشندهای در لبهی آن سبز میشود. آقای م بدون آن که پتو را دست بزند، آن تکهی نامرئی را در دست میگیرد. در حالی که دستهایش مشت شده است، دمر میخوابد و تکهی نامرئی را که تا آنجا با او کشیده شده، زیر بالشش فرو میکند. آقای م در تمام مدت خوابیدنش دستهایش زیر بالش است و فکر میکند اطرافش را با گویها و کمانها و پوستهایی از تکهی نامرئی پوشانده!
مطلب کامل
تمساح بودایی نیوزلندی من
آسیه نظامشهیدی
شوهر من یک تمساح است. الان مدتهاست از او برای تزئین خانه استفاده میکنم. یعنی از وقتی چند تا میهمانی رفتهام و دیدهام که آدمها، اتوهای زغالی را توی بوفه ظرفهایشان میگذارند، یا چراغ نفتیهای پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیونهای چهل اینچ آویزان میکنند یا صندوقچههای مادربزرگشان را آوردهاند وسط اتاق، رویش پوست پلنگ انداختهاند و یک دیزی سنگی هم رویش گذاشتهاند، فکر کردهام یک تمساح هم میتواند تزئین قشنگی باشد برای خانه.
تمساحم را گذاشتهام کنار یک چراغ پایه بلند بلژیکی، روی یک کاناپه سبز دراز که مخصوص خودش دادهام درست کنند. گاهی هم میگذارمش روی میز ناهارخوری.
مطلب کامل
روز برفی
پژمان پاکدل
_ آها اینجاست، اینجا افتاده...
به سختی روی راحتی نشستم، با دستی كه میلرزید عینكم را زدم.
_ این درز پنجرهها مریضمون میكنه، به فكر باش.
_ فردا یادم بنداز.
تو آرام برس میكشیدی و من آرام روزنامه میخواندم.
_ هه هه... یه دونه موی سیاه دارم، مو از ریشه سفید میشه یا از نوك؟
و تو آخرین موی سیاهت را كنده بودی.
مطلب کامل
مختار
قباد آذرآیین
مینا شیون بکند، رو بکند، مو بکند، مختار به زور چشم باز بکند، تلخ لبخند بزند. مینا سر مختار را بلند بکند بگذارد روی رانش، با بال روسریاش خونهای صورت و گل و گردنش را پاک بکند، مختار دست بکشد روی شکم چند ماهه مینا و قلقلکش بدهد، مینا به خودش بپیچد و با چشمهای خیس اشک از خنده ریسه برود، مختار بیشتر قلقلکش بدهد و بگوید: «اسمشه میذاریم رستم.»
نگهبان برود روی پوزه پوتینهاش بنشیند کنار مختار و دلجویانه بگوید: «آخه آفتابه دزد، مگه همه اینارو چندی ازت میخرن؟»
مینا بگوید: «شاید خواست خداس. هزارون مثل ما بی اولاد و تخم و ترکهن. تازه مگه ما چن سالمونه؟»
مطلب کامل
قاصدک
سید میثم رمضانی
مرد قاصدک را توی مشتش جا داد و چشمهاش را بست: سیاه... یه کلاغ سیاه!
زن اخمهاش توی هم رفت: واییی... چه دلگیر!!
مرد به تیغهی کوه چشم دوخت و به آفتاب که آرام خودش را میکشید سینهی آسمان.
گفت: کبوتر؟!
زن دستهایش را واکرد و گفت: من هم درخت...
مرد تندی گفت: که بیام رو شاخههات؟!
زن لبخند زد: اوهوممم...
مطلب کامل
یلدای والس 88 (ویژهنامه داستان کوتاه)
حس هفتم
محمد میرقاسمی
صدای پارس سگها که بلند شد، همان طور که روی تخت دراز کشیده بودم اشهدم را خواندم، پتو را پس زدم و آرام به گوشهی اتاق خزیدم و در چارچوب در پناه گرفتم؛ ایستاده و با دستان باز. احتمالا زلزله میآمد. شاید هم نه. به هرحال من باید سعی میکردم زنده بمانم تا شاید بتوانم جان پدر و مادرم را نجات بدهم. خودشان که عین خیالشان هم نیست. چشمها را بستم و منتظر لرزشی یکباره شدم. سگها با پارسهای کوتاه و بلند دسته جمعی، غوغایی به راه انداخته بودند و من در این فکر بودم که مگر بقیه صدای این همه سگ را نمیشنوند؟ اگر میشد میرفتم بابا اینها را بیدار میکردم و میگفتم که پناه بگیرند. اما میدانستم که صد در صد شاکی میشوند. بار اول که نیست!
مطلب کامل
عبور یک عابر
قاسم رستمینیا
احساس میکنم دارم در هستی حل میشوم و کسی جهان را با یک قاشق بزرگ هم میزند. دلآشوبه دارم. کوچهای که تا دیروز صد قدم بود امروز هزار قدم شده است.
یعنی آن استفراغهایی که تولد مرا خبر دادند نشانه بودند؟ دلآشوبه دارم. کی بود که میخواند: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من نه من نه من. حامد توی حمام بود که این را میخواند یا آن پیرمرد دورهگرد؟
هستی هسته گیلاس سرخی ست٬ هستهای که دور میریزی تا شاید درخت گیلاسی شود با هستههای دور ریختنی٬ برای تشکیل هستههای دور ریختنی و این دور٬ دور میزند تا چرخ هستی بچرخد.
مطلب کامل
خانه خالی
علی حدادی
در را باز میکند و میایستد توی چارچوب در. تختخواب به هم ریخته است. میرود توی اتاق و مینشیند گوشه تخت. بزرگ و جادار است. مسعود میگوید تختخواب آدم مجرد حتماً باید دونفره باشد. حامد دستش را از روی پاش برمیدارد و آرام میکشد روی تخت. بعد به پهلو میافتد و روتختی را مرتب میکند. وسطهای تختخواب کمی نرم شده و تو رفته، در عوض گوشههاش سفت است. نه، از این خبرها نیست. آن هم بعد از این همه سال. بلند میشود میایستد. کتابِ نیمهباز را از روی بالش برمیدارد و میگذارد روی بقیه کتابهای کنار تخت. البته ضرری هم ندارد. از کجا معلوم؟ به هر حال اگر پیش آمد، بهتر است تختخواب مرتب باشد. پتو را برمیدارد، تا میکند و میگذارد روی بالش. پتو را که باز و بسته میکند، بوی سیگار از لابلای پتو میزند بیرون. شاید هم بوی سیگار توی هوای مانده اتاق بوده و باز و بسته کردن پتو به همش زده.
مطلب کامل
یادگاریهای خواستنی آقاجان
بهزاد قدیمی
سالهای سال پیش از این، پسر بیچارهای زندگی میکرد که توی دار دنیا هیچ کس را نداشت به جز یک مادر پیر و فکسنی بیچاره. پسر بیچاره توی دنیا هیچ دلخوشیای نداشت جز این که مادر زجر دیده و چروکیدهاش را خوشحال کند. پیرزن بینوا، دیگر نه سویی برای چشمهایش مانده بود و نه زوری توی دستهایش. حسابی زمینگیر بود. فقط دهانش کار میکرد. پیرزن فقط شیر دوست داشت. خیلی شیر دوست داشت. خیلی شیر دوست داشت. اگر یک مشک گنده شیر میدادی بهاش، یک سره همهاش را میخورد. هر چی شیر میدادی بهاش میخورد. پسره هم همهاش برایش شیر میآورد. هر جوری شده بود شیر میآورد برای مادر پیر و بیچارهاش. پسر شیر میآورد و زن پیر و گندیده شیرها را میخورد و خوشحال میشد. تا این که یک روز پسره رفت توی خانهشان و دید مادرش مرده است. مادرش تکه تکه شده بود و خونش ریخته بود همه جای کلبه.
مطلب کامل
چای سبز خوردن در کناره جهان
سعید طباطبایی
این داستان و 35 داستان دیگر از همین نویسنده به زودی در قالب کتابی تحت عنوان؛ «اگر ابرها بگذرند» توسط انتشارات مروارید منتشر و به بازار کتاب عرضه خواهد شد:
غروب چون تظاهرات آرامی در محوی نور و فلق سرخ است. انسانهایی که قدهاشان کشیده دیده میشود و سایههاشان روی زمین کشیده می شود. سایههایی که از روی هم عبور میکنند و سرهاشان به هم ساییده میشود و بدنهایی که به نظم و به آرامی در کنار هم ساحل صد متری جهان را میپیمایند. یک ساعتی بعد که سرخی فلق افزون میشود و غروب بوی شب میگیرد، راهروندگان کمکم پراکنده میشوند و از پشت پنجره اتاقها یا نشسته در بالکنها به غروب نگاه میکنند، به ذراتی که به آرامی به سرخی میزنند و هوایی که به ملایمی تارتر میشود.
مطلب کامل
ماموریت
هکان نسر - ترجمه: مرتضی محمودی لاوری
یک نوع ماموریت. این را فهمیدهام که همیشه باید به صداهای درونم گوش دهم. از طرفی، کمد لباسم طی سالها ظاهر غمگینتری به خود گرفته است.
بالاتر و در منطقه کوهستانی هوا روشنتر بود و وقتی که حوالی ساعت چهار رسیدم و ماشین را توی میدان و در قسمت ک پارک کردم، خورشید از میان ابرها راه باز کرده و میتابید. سقف مسی ساختمان شهرداری زیر تابش آن درخششی دیگر داشت. در قهوهخانه راهآهن آبجویی خریدم و ساندویچی و روزنامهی عصر را؛ لحظهای نشستم و خواستم تصویری از آنچه را که شب پیش میآمد، در نظرم مجسم کنم. به چیزهایی فکر کردم یکی از یکی دلشورهآورتر. شاید هم برعکس. شاید میخواستم ذهن خود را از هر آن چه که بود دور کنم. بگذار رویدادها بیایند و بروند، بیآنکه پیشبینی آنها میسر باشد.
مطلب کامل
استراحتگاههای حرام
فائزه نوریزاد
منظور اصلی او از ایجاد چنین اماکنی، راحتی مردم در روزهای حرام بود و این -برخلاف تصور ابتدایی عام- اقدامی مثبت و خیرخواهانه تلقی میشد. آن زمان چیزی حدود سی درصد روزهای سال را روزهای حرام تشکیل میداد و حدود چهل و پنج درصد مردم از انجام اعمال روزهای حرام معذور بودند. سه روز ابتدایی، میانی و پایانی هر ماه، روزهای حرام نامیده میشد و مهمترین عمل واجب این روزها، همانطور که در قانون اساسی آمده بود «روزه سکوت» بود. افراد باید در خانه، خیابان، محل کار، تاکسی و... سکوت میکردند و دوازده ساعت فرصت داشتند تا به فضائل معنوی سکوت و کمحرفی و «جاری شدن روح خداگون» در زندگی روزمره پی ببرند. به همین خاطر بود که اکثر آنها با توافق جمعی ساعت کارشان را در این روزها تغییر میدادن...
مطلب کامل
مشقهای مامان
فرشته پناهی
یک ماهی میشد میرفت نهضت سوادآموزی. تازگیها تقلبکردن یاد گرفته بود. مثل بچهها کلی ذوق میکرد. دفتر مشقش را آورد: «میشه مشقای ریاضیم رو تو بنویسی؟»
پرسیدم: «با خط من؟»
لپهاش گل انداخت. آهسته گفت: «آخه هر چی مینویسم تموم نمیشه!»
نگفت که جریمه شده. خندیدم.
گفتم: «به یه شرط.»
میدانست میخواهم سر به سرش بگذارم. پرسید: «باز چه شرطی؟»
گفتم: «بگو کافینت.»
گفت: «کابینت.»
گفتم: «بگو کافیمیت.»
گفت: «کافینت.»
مطلب کامل
کلاغها روی نیمکت
محمد میرقاسمی
به عضلات محکم و صورت سرخ طرف نگاه کردم. گفتم: «به نظرت این یارو چه قدر میتونه رو کار باشه؟» خودش را زد به نفهمی: «یعنی چی؟» گفتم: «با دختره! به نظرت نیم ساعت دووم مییاره؟» گفت: «واقعا دیوونه شدی تو امروز! برم چایی بخرم.» گفتم: «دیوونه شدم، ولی چایی نمیخوام!» ساکت شد و مثل من زل زد به دختر پسره. پسره داشت سیگار میکشید. گفتم: «شاید نیم ساعت دووم نیاره، سیگاریه!» شادی گفت: «اگه امروز حالت خوب نیست، میخوای زودتر بریم.» نگاهش کردم. رنگش پریده بود. گفتم: «آره، امروز رو مود نیستم.» بلند شد و کیفش را برداشت. گفت: «پس خداحافظ.» دست دادیم و مضطرب رفت. یک سیگار دیگر روشن کردم. آن روز وقتی زدم زیر گوش پسر همسایه، سیگار از لبش پرید. کلاغها به هم می پریدند و غار غار میکردند. یادم افتاد که شادی دیروز گفته بود با روناک قهر کرده است. نگاه کردم. دور شده بود. بلند گفتم: «گور پدرت شادی!» نمیخواستم داد بزنم و توجه همه را جلب کنم. به چند ماه پیش فکر کردم.
مطلب کامل
باران و شب سگی
نرگس وفادار
از اولش معلوم شد امشب یک شب سگی بزرگ است. همان اول که بابا آمد و سیب زمینیهای پوسیده مغازه اکبر آقا را داد دستم و همه را ریختم، قبل از آن که آن همه زیاد حرفهای بد بزند، مامان خودش گفت: "خدایا باز هم یک شب سگی!"
نمیدانم چرا لکههای زرد واقعا بابا را همیشه عصبانی میکند. سالی که مریم روی پای عمه فرنگی نشسته بود و یک دفعه مانتوی سفید عمه زرد شد، بابا هم مثل الان که گوشه سقف خانه زرد شده و شکل یک قلب خوشگل شده عصبانی شد. هر بار هم كه میخواهد عصبانی بشود یک عالمه به من فحش میدهد. چون من هیچ وقت مرد به درد بخور نمیشوم.از دیروز تا همین الان هی باران آمد و آمد تاآخرش، سقف خیس شد و بابا هم گفت: "دیگر نمیبرمت دکتر!" و گفت: "همین طوری چلاق بمان... نان خور اضافه!" و دوباره گفت: "مگر من چه گناهی کردهام؟ عصای دستی که تو باشی..." و بعد حرفی زد که فکر کنم خیلی بد بود.
مطلب کامل
زنها بو میدهند
امید باقری
در را که پشت سرم بستم، چای و بیسکویت میخورد. به من هم تعارف کرد. از آن تعارفهایی که بیشتر آزاردهنده است و جوابش یک مرسی خشک و خالی است. پروندهام را روی میز گذاشتم. جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم. جرات واژه مناسبی نیست اما واژه دیگری به ذهنم نمیرسد. سرم را پایین انداختم.
چه کفشهای قشنگی داشت. کفشهایش درست مثل کفشهای کتی بود. همان کتی که شاید او بود که به این حال و روزم انداخته بود. آن وقتها هر روزی که میدیدمش یک جفت کفش نو به پا داشت. لابد پدرش بوتیک داشت. شاید هم نداشت. فکر میکنم آخرین بار که دیدمش همین کفشها را پوشیده بود. همان شبی که با چشمهای خیس آمده بود دم در خانهام و هر فحشی که بلد بود جلوی در و همسایه به من داده بود.
مطلب کامل
مرغ همسایه
مرتضی غیاثی
تند و تند شبکه عوض میکنی.
گوینده میگوید: "... فاز دوم این طرح با همکاری یک پیمانکار روسی ..."
به دلت نمینشیند. شبکه را عوض میکنی.
گوینده میگوید: "... آخرین جلسه محاکمه ..."
دیگر حوصله گوش دادن نداری. خسته هستی. آنچه باید خستگیات را کم میکرد پیدا نکردهای. همین طور که کنترل دستت است. تلویزیون را خاموش میکنی.
مطلب کامل
این قهوه بیمزه است!
ولفگانگ برشرت - ترجمه فرهاد سلمانیان
از زندگی آویخته بودند به مسخرگی و عذاب قلبهای خود، و هر بادی آنها را به بازی میگرفت. با آنها بازی میكرد. به زندگی آویزان بودند، به خدايی بیچهره آویخته بودند كه نه خوب بود و نه بد. فقط وجود داشت، نه بيشتر. اين به سهم خود بسيار زياد بود و بسيار كم. این خدا، آنها را به زندگی آويخته بود تا مدت كوتاهی در آن آونگوار معلق بمانند، مانند ناقوسهايی ضعيف، میان ردیف صندلیهای نامرئی، مثل مترسكهايی آبستن باد، خویش و پوستی را که دوختگیاش را به تنشان نمیدیدند، لو میدادند. روی صندلیها، چوببستها، ميزها، چوبههای دار و پرتگاههای بیانتها معلق مانده بودند. و هيچكس، حتا خدا فرياد بیصدای آنها را نمیشنيد؛ زیرا خدا اصلا صورت نداشت. برای همین نمیتوانست گوش هم داشته باشد و اين بزرگترين مايه وانهادگی آنها بود. خدایی ناشنوا. خدا تنها اجازه داده بود، آنها نفس بكشند. چه ظالمانه و بزرگوارانه! و آنها وحشيانه، حريصانه و با ولع تمام نفس میكشيدند.
مطلب کامل
نحس همچون یک احضار
مهدی رئیس المحدثین
بلند میشوی و مینشینی روی صندلی گوشه اتاق. سرت دارد گیج میرود نه از شلوغی، که از عطر اقاقی.
شیرین را میبینی. گوشه اتاق زانوها را گرفته بغلش و دارد زارزار گریه میکند. صدایش بالاتر از همه توی اتاق موج بر میدارد. دوست خواهرت بود و همیشه با دوستهایش میآمد و میرقصید. ولی توی اینها شیرین برای تو چیز دیگری بود. بدنش مثل دودی بود که از سیگار بلند میشد و پیچ میخورد و به هوا میرفت. و تو همیشه دور از چشم خواهرت، از لای در رقصش را با ولع میبلعیدی و بعد میرفتی یک گوشهای تنها مینشستی و یواش یواش نشخوارش میکردی. تا این که کمکم شبها پیدایش شد. میآمد و دور اتاق هی میرقصید و هی میخندید، هی میرقصید و هی میخندید؛ مثل همین گریه کردنش بلند بلند میخندید.
مطلب کامل
دانشجوی فعال زبان
پویا نعمتاللهی
همین امروز صبح خیلی خیلی زود بود كه تصمیم گرفتند مرا برای معالجات مؤثرتر به این بیمارستان بیاورند. بیمارستان در مركز شهر واقع شده؛ ولی به طرز عجیبی خبری از ترافیک در اطراف آن نیست. انگار همهی رانندههای عجول و بیرحم و قانونشكن شهرمان وقتی به نزدیكی این بیمارستان میرسند، تصمیم میگیرند اندكی به مقررات راهنمایی و رانندگی احترام بگذارند.
شاید به خاطر حرمت مریضهای رنجوری است كه زرد و وارفته چارهای جز رصد ابرهای آسمان تیرهی شهر ندارند؛ و یا از ترس عقوبت و نفرین جنازههایی باشد كه در سردخانهی بیمارستان راحت و افقی دچار مصیبت آگاهی و در عین حال ناتوانی دائمی هستند.
مطلب کامل
تیرباران
نوشته صدا
گلوله سربی با زمین برخورد میکند. صدای انفجارش شیشههای پنجره را خرد میکند. خرده شیشهها روی سرم میبارند.
هزاران چشم من، درخشنده و نورانی به سمت چشم من میآیند. توی مردمکهای شیشهها خردههای سرب را میبینم، یک لشکر زره پوش!
سرب هزار قسمت شده، موجی از خردههای سرب از پایین پرواز میکنند به سمت صورت من و ترکشهاش نیزههای ریزی میشوند که با کینه روی صورتم مینشینند.
تیرباران میشوم!
سربها، شیشهها، سربهای توی شیشهها، چشمها، چشمهای توی شیشهها.
خون خون خون
خون خون
خون
مطلب کامل
این زمستان عاشق میشوم
حافظ خیاوی
حلالم كن خوب تو. اگر تو حلالم كنی پاك پاكم. شاید بهتر هم باشد كه این طوری بمیرم. با اینكه آن همه نقشه كه برای مردنم كشیده بودم، این یكی را تو خوابم هم ندیده بودم. ولی خوب باید باشد. مردهام هم به درد گرگ گرسنهای میخورد، ثواب دارد. لااقل بهتر از آن است كه نمیرم و عاشق دختر تو شوم. یك وقت تفنگت را بر نداری و بیفتی دنبالش، كاری به كار تو ندارد پیرمرد. گوسفندهای تو را كه نخورده است. ولش كن. تو نكشیش هم میمیرد. گرسنهاش میشود، میمیرد. چند روز مگر سیرش میكنم من؟ چند نفر ابله مثل من پیدا میشود كه در چنین روزی بزند بیرون. زمستان هم كه تازه دارد شروع میشود. آن قدر برف بریزد از این آسمانی كه من دارم میبینم. آن قدر برف ببارد کدخدا.
مطلب کامل
یک روز عادی
علی زوارکعبه
از طرف سردبیر مجلهای بود که پیشترها برایش داستانکی چیزی میفرستاد. این مجله اولین تلاشهای او برای باز کردن راهی میان شاهراههای نویسندگان بود. تلاشی برای سر درآوردن میان سرها؛ اما این بار سردبیر از او داستان نمیخواست، حتی داستانهایی که پیشتر فرستاده بود را رد نمیکرد. مجله را بستهاند. کسی نپرسید چرا؟ شاید هم کسی گفت. اما زندگی سردبیر بسته نشده بود. او که نمیتوانست یک تنه و با امکانات اقتصادی محدود دست به کار ادبی دیگری بزند. تازه بزند. برای که و چه؟ وقتی مجلات ادبی-هنری همه در معرض ورشکستگی هستند چرا باید باز ادبیات چی بود؟ آنچه از ادبیات مجلهای هنوز قادر به ادامهی مسیر است، ادبیات خودیها است و نویسنده هم که از بدو تولد فرزند نامشروع هر پدری بوده است! پس سردبیر اینبار قرصهای لاغری و چاقی میفروشد. فقط ۵ دلار! بشتابید. سردبیر مجلهای ادبی-هنری کپسولهای افزایش طول آلت جنسی میفروشد. او به مردانگی همهمان شک کرده است.
مطلب کامل
شب تاریک است
شهلا زرلکی
همیشه به طرز مشکوکی فکر میکنی وقتی ثابت و ساکت نشستهای جایی، باید کاری بکنی. این همه کاغذ تلنبار شده روی میز را کار به حساب نمیآوری. فکر میکنی باید چیزی بنویسی. خودکاری چیزی از دم دستت برمیداری و شروع میکنی. کلمهای مینویسی و خط میزنی. دوباره همان کلمه را مینویسی چون فکر میکنی به اشتباه خطش زدهای. بعد صدایی میآید. صدای یک مرد که دارد داد میزند. دوره گرد دستفروش است. دستفروشها لهجه مشترکی دارند. همه شبیه هم. صدای دستفروش دور و محو میشود. بعد به کلمهات فکر میکنی که دوباره نوشتهای. میخواهی داستان بنویسی اما کلمهات مناسب شعر است. بهتر است شروع یک شعر باشد. اما تو داستان را ترجیح میدهی. داستان حرکت دارد. حرکت سریع از نقطه آ به نقطه ب و شاید نقطه پ.
مطلب کامل
یلدای والس 87 (ویژهنامه داستان کوتاه)
خواستهایم برگردیم. برگردیم به سالهای داستانخوانی در شب دراز یلدا. کرسی مجازی ما هنوز گرم است. والس نمیگذارد سرد شود، سرد شویم. باید قصه خواندن را از سر بگیریم. گرم میشویم. در این مجموعه که نامش را یلدای والس گذاشتهایم، داستانهایی گرد آوردهایم تا به رسم کهن پدربزرگها شب دراز یلدا را با خواندن قصه کوتاه کنیم.
مطلب کامل
لیوان
شاهین فداکار
قاضی همچنان به کوفتن چکشش ادامه میداد و فریاد میزد: "لطفا نظم دادگاه را مراعات کنید." نگاهی به اطرافش انداخت. غیر از خودش و قاضی، تنها مینا در دادگاه بود که با چند صندلی فاصله از او، آرام نشسته بود و نگاه بیاحساسش را به دیوار روبرو دوخته بود. با این حال قاضی دیوانه وار چکش را به میزش میکوفت و حضار را به آرامش دعوت میکرد. داد و فریاد قاضی و آسودگی غریب مینا به طرز تحمل ناپذیری مضطربش میکرد. به تندی برخاست و به سمت در خروجی دادگاه فرار کرد. در را باز کرد ولی با مأمور نگهبان دادگاه روبرو شد که در مقابلش ایستاده بود و مانع خروجش میشد. نگهبان دختر جوان تیره پوستی بود. گفت: سلام یاشار. فکر کردم خونه نیستی. دیگه با ناامیدی رو در خونت ضرب گرفته بودم.
ماتیلدا بود. همسایه جدیدشان که دیروز برای اولین بار ملاقاتش کرده بود. اگر حدس نزده بود یاشار ساعت شش عصر خواب باشد تقصیری نداشت.
مطلب کامل
صد و پنجاه بیش از صد و پنجاه
بهزاد قدیمی
من روح هستم؛ یا شبح. شبحی چیزی. یک بخار محو هستم که هر جا بخواهم میروم و هیچکس هم نمیبیندم. به ذهنت خطور نکند که نمیتوانم روی اجسام و مواد موثر باشم. دلم بکشد سنگی را بلند میکنم و میاندازمش نزدیک خانهی خدا. من آزادم، توانمندم و تنها. دو تا بال برای خودم گذاشتهام، به رنگ سرمهای - بگذار بگویم به رنگ شب- و سر هم ندارم - الان به ذهنم رسید که به کارم نمیآید- سرم را یک جا جا گذاشتهام، مثلا روی چوبلباسی، یا بالای کمد، ولی شاید بهتر باشد سرم را بگذارم روی یک نیزه... هوم آره اینطوری هیجانانگیزتر است. پس سرم روی یک نیزه است. یک ردای سیاه تنم است که از بالاترین نقطهی تنم - که باید بگیری خرخره- تا پایینترین نقطه که معلوم نیست کجاست، افتاده است. پس یک شبح بالادار بیسر رداپوش هستم.
مطلب کامل
سه کام حبس برای عشق
علی زوار کعبه
اوضاع به همین مزخرفی است که میبینید. با هزار مکافات خانوادههامان را دک کردیم تا خانه مهراد مکان شود و ما عشق و حال کنیم. الان که روز چهارم عید است فکر میکنم خانوادههامان ما را دک کردند تا کمینفس راحت بکشند. دوازده شب قوی ترین مردان را میبینیم، بعد حشیش میکشیم. پس از مصرف از جاسوسان الهی زمان جوری گم و گور میشود. شهروز به کلیه نشئهجات و روانگردانها میگوید جاسوسان الهی. میگوید این را که بکشیم پردههای هستی کنار میرود و چشم روشنبین ما باز میشود و اسرار آسمان و زمین را در مییابیم. خدایی در مورد من که مصداق ندارد. همین که ته دیگش را هم در میآورم، اتفاقهای خیلی ناگواری میافتد.
مطلب کامل
معجزه با چشمهای خمار بن لادن
خلیل رشنوی
جهانگیرخان چشمهای خمارش را دوخت توی چشمهام و گفت که من باید نقش آن خدانیامرزیده گور به گور شده را بازی کنم. یعنی باید عاشق خواهرم بشوم. یعنی باید در آخر ماجرا با خواهرم عروسی مجللی داشته باشم. من و خواهرم. من و خواهرم. نتوانسته بودم به صورت جهانگیرخان نگاه کنم. سرم را پایین انداخته بودم و جیک زده بودم: «اما آخه...»
صدای خش دار جهانگیر خان ملکولهای هوا را مرتعش کرد.«گوش کن. این فرصت مناسبیه که تصادفاً سر راهت سبز شده. تو میتونی بازیگر موفقی بشی. فیزیکشو هم داری، مثل خواهرت. تو که نمیخوای گروهمون از هم بپاشه و کار ناتموم بمونه؟»
مطلب کامل
افسانه صندلی حصیری
هرمان هسه - ترجمه: فرهاد سلمانیان
دلش میخواست روزی نقاش خوبی شود؛ اما پیش از آن دشواریهایی جدی وجود داشت كه باید بر آنها چیره میشد. او كه در آغاز كار در اتاق زیرشیروانیاش زندگی آرامی داشت، حالا کمی مسنتر شده و عادت كرده بود ساعتها جلوی آینه كوچكی بنشیند و آزمایشی، تصویری از خودش بكشد. پیش تر یك دفتر كامل را با چنین نقاشیهایی پر كرده بود؛ البته از بعضی از این نقاشیها بسیار خشنود بود. با خودش میگفت: «با این كه هنوز در این زمینه هیچ آموزشی ندیدهام، این نقاشی در مجموع خیلی خوب از آب درآمده است. چه چین قشنگی نزدیك بینیام به وجود آمده، انگار كمی شبیه متفكرها شدهام، یا چیزی شبیه این. فقط باید زاویه دهان را كمی به طرف پایین بیاورم. به این ترتیب تصویر دقیقاً غم و اندوه را نشان خواهد داد.»
مطلب کامل
شب مأموریت
علیرضا امیراقدم
سمت ماشین را نگاه میکنم. او آرام دنبالم آمده است. در بیست قدمیام میایستد. برق تیغهای که در دست دارد پیدا است و هر بار که در چشمم میافتد سوزش دستم بیشتر میشود. او همان جا ثابت میماند. من هم که خستهام مینشینم و به شهر نگاه میکنم، هیچ گاه فکرش را هم نمیکردم این آرزوی همیشگی این گونه برآورده شود. به شهر خیره میشوم و از زیر چشم او را میپایم. انگار به هدفش رسیده است. خیال نزدیک شدن ندارد، شاید او فقط مأمور به آرزو رساندنم باشد. یک لحظه دلم میخواهد صدایش کنم، بیا کنارم بنشین، شهر را نگاه کن. هر کدام از چراغها نماینده چندین انسان بیدار است و من که بیدارم و چراغی ندارم، وضعم از همه بهتر است.
مطلب کامل
قرار نبود منطقی فکر کنیم
کاوه سلطانی
بوق عصبیترش کرد و وقتی نوربالای ماشین پشتسری مثل نیزه از آینه بیرون زد، سرش را بیرون برد و بد و بیراه گفت. دوست داشت همانجا جلوش ترمز کند، بکشدش از ماشین بیرون و حسابی کتکش بزند. تصمیمش را گرفت، بدجوری هم عملیاش کرد. صدای ترمز دو ماشین مثل تشنجی عصبی در کوه و کمر پیچید. پیاده نشد. دوباره دور زد و سرعت گرفت. از آن کامیون دیگر خبری نبود، یک پژو و سه تا ماشین دیگر، ردیف پشت سر هم میرفتند. سبقت گرفت و از روی دستانداز گذشت، سریعتر از دفعههای قبل. یوهو... یوهو... این مربوط میشد به راه برگشت دفعه دوم که آگاهانه از قبل حسابی سرعت گرفته بودند. حسابی حال داد، هری دلشان ریخته بود پایین. آسمانه روسریاش باز شده بود و باد تا صندلی عقب کشیده بودش.
مطلب کامل
پنج تجربه کوتاه
احمد آلتان - ترجمه علیرضا سیفالدینی
احمد آلتان در سال 1950در ترکیه به دنیا آمد. پس از گذراندن دورههای راهنمایی و دبیرستان در نقاط مختلف، در دانشگاه فنی خاورمیانه استانبول به ادامه تحصیل پرداخت و در رشته اقتصاد فارغالتحصیل شد. بیست و چهارساله بود که به روزنامهنگاری روی آورد... نخستین رمانش هر چهار فصل پاییز را در سال 1982 منتشر کرد. پس از آن به ترتیب رمانهای ردی بر آب (1985)، تاریخ خاص تنهایی (1991)، قصههای سهمناک (1996) و چون زخم شمشیر (1998) انتشار یافت. مجموعه یادداشتهای کوتاهش، تحت عنوان تجربهها به ترتیب تاریخ انتشار عبارتند از: آوازهای نیمه شب (1995)، پرندههای سپیده در تاریکی (1997)، زیردریایی کریستال (2001). رمان چون زخم شمشیر که در سال 1998 منتشر شده بود در سال 1999 برندۀ جایزۀ یونس نادی شد. رمان دیگرش عشق روزهای بلوا در سال 2001 با تیراژ 150000نسخه انتشار یافت.
مطلب کامل
زنها دنیا را گرفتهاند
علی زوار کعبه
مرد را به خیلی چیزها میتوان متهم ساخت. از همه مهمتر، همین که مرد است. این روزها کافی است بگویی: "فلانی مرد است". انگار که گفته باشی فلانی خوب قرمساقی است. ناشی که باشی تصور میکنی این ضد تبلیغات از سمت و سوی زنهاست، بعد کم کم وارد عمق قضیه میشوی. مردها خوشان را مقصر میدانند. برای هرکاری - صورت پذیرفته و یا نپذیرفته- سرآخر با تتمه وجدانشان ور میروند و خود را مقصر میکنند. هی غصه میخورند و میگویند: "آخه من چرا؟ من نبایستی وارد این بازی میشدم،... من، من." اه بگندی مرد! این قدر من، من نکن.تو در واقع هیچ وقت زنده نبودی. البته همین که خواننده به چند جمله نخست بتازد، نشان این است که از مرد گفتن، تف سر بالاست. بالاخره گناه مردان روی زمین این است که مرد زاده شدند، از آنجا که فکر کردند جنگجویند.
مطلب کامل
اول من نشون میدم بعد تو
ساناز اصفهانی
احتمال سرراهی بودن من همان قدر است که مال نفیسه با آن خال مودار و گوشتی روی گونه و کپل و ران کمبوزهایاش که او را کِر خاله پریوش پیر دخترمان کرده. مادرم همیشه نگران ترشیدن نفیسه است اما من حداقل زاغ و بورم و همین فضیلت به علاوه صدای زیرم که وقتی جیغ میزنم مثل نوک مته سنگ توالت را هم سوراخ میکند چه برسد به مخ و ملاج آدم، مادرم را در مورد توان بلقوه من برای بیرون کشیدن گلیمم از آب، مجاب کرده.
خیلی عجیب است! یادم نیست "اول من نشون میدم بعد تو" های من و مملی از کی شروع شد. مطمئنا من رئیس بودم و مملی پیروی مبهوت و گیج و ویج، اما الان جایمان دقیقا عوض شده.
مطلب کامل
پنیرهای سوراخسوراخی که بوی گوگرد میدهند
پرارین پورحاجیزاده
یک گوشم، مادرزادی کر بود. بعدا که بزرگ شدم، دکترها گفتند: «مادر زادیه» ولی باور نمیکردم. دنیا که آمدم، صدای خمپاره یک گوشم را کر کرد.
هشت سال تمام عر زدم. گریهام بند نمیآمد. کمکم چشمهایم خشک شد. بعدها بیشتر حال میکردم گریه بقیه را ببینم تا خودم.
غذای مورد علاقهام تا همین حالا پنیر بوده و هست. هر چی نقاشی هم بعدها کشیدم پنیرهایی بوده که پر از سوراخند. انگار تمام کودکی من، توی این پنیر اسفنجی شکل خلاصه شده بود، بوی خوبی هم میداد، بوی گوگرد. یکی از آن حفرهها، پنجره اتاق من بود. باز که میشد، چهار تا، بلکه پنج تا گل آفتابگردان میدیدم.
مطلب کامل
دلاوری
دب اولن اونفرت - برگردان: اسدالله امرایی
دب اولن اونفرت داستاننویس جوانی است كه آثارش در مجلات هارپرز، نون، استوری و اگنی منتشر شده. در دانشكاه كانزاس داستاننویسی درس میدهد. چند جایزهی معتبر ملی هم در پرونده خود دارد. بنیانگذار و سردبیر مجلهی پاراكیت هم هست. این داستان از مجموعه داستان دلهدزدیها انتخاب و ترجمه شده. گزیدهای از این مجموعه تحت عنوان «خوان موبایل فروش» با اجازهی نویسنده به همین قلم منتشر خواهد شد. این مجموعه شامل داستانهایی سوررئالیستی تیره و تار است. داستان گذرنامه هم پیشتر از همین نویسنده منتشر شده است.
مطلب کامل
چه کسی پشت پرده است؟
مرضیه سبزعلیان
او از شش پله سیمانی پایین میرود. یک در چوبی نیمه باز است و پشت آن از داخل یک پرده ضخیم برزنتی کشیدهاند. دختر پرده را کنار میزند. مادر کرکهای سفید را از روی مانتو میتکاند و از صندلی آویزان میکند. خم میشود تا کفشها را از زیر میز بردارد. چاک سینهاش از یقه تاپ سرخابی میافتد بیرون. صاحب کارگاه با یک سینی و دو استکان چایی از آبدارخانه میآید. پهلوی زن را نیشگون میگیرد. زن میخندد. استکان چای را فوت میکند. مرد به سمت پرده میآید. دختر از پرده فاصله میگیرد. پلهها را بی صدا میدود بالا. صدای بسته شدن در زیر زمین را از توی حیاط میشنود. بالای پلهها که میرسد دوستش را میبیند
مطلب کامل
فسیلهای آقای دکتر
علی زوار کعبه
وقتی آرزوها بر باد بروند، آدم سنگین میشود و مثل یک تکه سنگ به زمین میچسبد. من هم سنگ شدهام. نه آن قدر بزرگ که هرکول هم نتواند جاکنش کند و نه چنان کوچک که در جیب کودکان خانه کنم تا بلکه یک روز به دریا برسند و مرا به درونش پرتاب کنند.
آدم وقتی سنگ میشود، ماتش میبرد. دچار هیجانات نمیشود. همیشه سرش را میاندازد پایین و آسمانش را گم میکند. آسمانم گم شده است. افتادهام در باتلاقی که هر چه دست و پا بزنم بدتر و بیشتر فرو میروم. نه تشویق موثر است و نه تنبیه. همه چیز بیهوده است.
دور و برم هر روز خلوت تر میشود. دوستانم یا از سنگشدگی من خستهاند و یا خودشان سنگ شدهاند، مثل من.
مطلب کامل
مسخ
آرمان سلاحورزی
آقای گرگور زامزا یک روز صبح که از خواب بیدار شد، احساس کرد یک رشته سیم داخل سرش شده است. توی سرش صدای تیکتاک ِ ناجوری میشنید و به نظرش رسید که مغزش از آن چمدانهای چرمی سیاه تو فیلمهای اکشن دوزاری است که توش بمب ساعتی کار گذاشتهاند.
یکبار تو تلویزیون دیده بود که تو موزهی اعضای طبیعی بدن، یک شش ِ سالم را کنار شش ِ یکنفر سیگاری گذاشتهاند. شش سالم سفید و زرد بود و عین گل آفتابگردانی چیزی سرحال؛ شش ِ سیگاری سیاه بود. حالا مغزش چرمی و سیاه بود و مکعب شکل. توی موزهی اعضای طبیعی بدن چیز ِ باحالی میشد. تصور کنید که آن دنبالچهی ته مغزش، شده بود دستهی کیف.
مطلب کامل
قصه گوی به خدمت احضار شده
ریچارد براتیگان - برگردان: علیرضا بهنام
از کتابخانه قدم زنان خارج شدم در حالی که دست دختر کوچولویی توی دستم بود که میدانستم، بیتردید، میتواند نظریه نسبیت انیشتین را باطل کند.
روی پلههای کتابخانه نشستم، او هم بدون ملاحظه نشست روی پایم. از روی سرش به ساختمان قدیمی و پوشیده از پیچک تئاتر شهر نگاه کردم که کبوتران رویش ایستاده بودند و بغبغو میکردند.
پرسیدم: "دوست داری قصهای درباره یک کبوتر بشنوی؟"
او سقف تئاتر شهر را با دست نشان داد و گفت: "یکی از آن کبوترها؟"
گفتم: "آره."
گفت: "نه."
گفتم: "چرا نه؟"
گفت: "به نظر من شبیه یک مشت احمقاند."
مطلب کامل
کیانوش
آسو حیدری
با صدای زنگ تلفن همراه روزبه از جا پریدم. دویدم سمت اتاق خواب كه تا بیدارش نكرده جواب بدهم. گوشی را که از كنار آباژور برداشتم دكمه سبز را زدم. اما بعد از اینكه از اتاق خواب آمدم بیرون و در را بستم، حرف زدم. مادرش بود. میخواست بیند روزبه سالم از سفر رسیده. گفتم یك ساعت پیش رسیده و از زور خستگی، شام نخورده خوابیده. دوباره رفتم توی اتاق مطالعه. داشتم با مقاله کسل کننده کلنجار میرفتم كه صدای پیامگیر تلفن همراهش بلند شد. همانطور كه روی قالی دراز كشیده بودم، بالشی را كه كنار دستم بود زیر شكمم جا دادم و كتابم را خواندم. چانهام را توی دو دستم گرفتم، برگشتم و به ساعت طلایی كه روی دیوار كناری بود نگاه كردم. دوازده و نیم بود. با خودم گفتم اگر تا ساعت دو، یكضرب بخوانم این دو فصل هم تمام میشود. بعد تا هفت میخوابم. دوباره ساعت را نگاه كردم، دوازده و نیم. سعی میکردم به هیچ کدام از تنشهای اخیر فکر نکنم و فقط روی امتحانم تمرکز کنم. داشتم کتابم را میخواندم كه یادم افتاد كسی پیام فرستاده.
مطلب کامل
رمال
زهره زمانی
سید چند کاغذ برداشت و رویش به خطی عجیب چیزهایی نوشت و چند تا شکل عجیبتر هم رویش کشید. عزیز خانم آن ور میز نشسته بود و به کارهایش نگاه میکرد. رمالباشی کاغذهای نقاشی شده را تا کرد و به عزیز خانم اشاره کرد که دستش را جلو بیاورد. عزیز خانم دستی را که سه تا النگوی طلا داشت دراز کرد. قبلا شش تا بودند. سه تایش را به همین رمالباشی داده بود. سید با یک دستش، دست عزیز خانم را گرفت و با دست دیگرش کاغذهای تا شده را یکی یکی گذاشت کف دست تپل عزیز خانم و در حالی که زل زده بود به چشمهای عزیزخانم گفت: "اینو میخورونی. اینم میسوزونی.اینم میاندازی تو آب جاری. یه دعا هم هست که باید دور نافت بنویسم. رفتی خونه دست میکشی روی دعا و میمالی به ناف ضعیفه. با صدق دل. نباید به قدرت جدم شک کنی..."
مطلب کامل
خطابهی تدفین
مهدی عاطفراد
هوا بدجوری گرفته. آسمان توهم است. نگاهش که میکنی دلت میگیرد. از دیروز ابرهای سیاه خسیس کیپ ِکیپ آسمان را پوشاندهاند، بدون اینکه نم پس بدهند. ابرهای عقیم بیباران. ما- بچههای آن تو- و یکی از همسایههاش، تو این هوای دلگیر، ساکت و صامت، دور تا دور قبر ایستادهایم. هیچ زنی بینمان نیست. از فامیلهاش هم کسی نیست. نمیدانم. شاید کس و کاری ندارد، یا دارد ولی ما نمیشناختیم تا خبرشان کنیم. جنازه را خواباندهایم کنار قبر، بلوکهای سیمانی را هم چیدهایم کنارش. مسعود دارد خطابه میخواند. خطابهی روده درازی که خطاب به خسرو نوشته. خطابهی تدفین.
مطلب کامل
از «منتاتو» برای والس
منتاتو
17 سال پیش: داروهای فراموشیآور
16 سال پیش: فراموشی
15-2 سال پیش: فراموشی
پارسال: دوست
امسال: آشنا
1سال بعد: خندهای که دندانهایش را پوشانده
2 سال بعد: اطلاع دقیقی در دست نیست
3 سال بعد: دو نفر بسیار شبیه به هم درحال شبیهتر شدن به هم
18-4 سال بعد: مرگ 21%
19 سال بعد: مرگ 1 %
مطلب کامل
نقاشی که چهرهی خود را فراموش کرد*
شهرام رستمی
کار به کندی پیش میرفت و هر چه پیشتر میرفت پاتریشیا کمتر به راز آن خطوط پی میبرد. بیشتر به کار کودکان میمانست تا نقاشی چیره دست.
پس از زمانی دراز نقاش دست از کار کشید. و حالا نه به آینه که به خطوط مانده بر جان سپید کاغذ چشم دوخته؛ گویی این بار در آفریدهاش در پی چیزی گمشده میگردد. زن فهمید کار تمام شده با این حال قبل از اینکه آینه از دستش بیفتد و تکه تکه شود، برای اینکه مطمئن شود با تعجب و سرخوردگی پرسید:
ـ تموم شد بیل؟
و نقاش پاسخ داد:
ـ بله. این منم. این اون چیزیه که من میبینم.
(تصویری که در صفحهی اصلی جلوی مطلب چاپ شده است همین آخرین تصویریست که نقاش از خود ترسیم کرده است.)
مطلب کامل
دیگری
نیما نقوی
هرگاه به این حالت دچار میشد، ترس برش میداشت، عرقی سرد بر تنش مینشست و ناخودآگاه با تمام توانش شروع به دویدن میکرد. گویی پاهایش در اختیارش نبود و هر کس او را در این حالت میدید گمان میکرد از چیزی یا کسی فرار میکند. این حس، حس غریبی بود و گاهی میشد که هر روز به سراغش میآمد و گاهی هم بود که یکی دو هفته میگذشت بیآن که دچار آن حس غریب شود. بیشتر دم غروب، آن گاه که آخرین پرتوهای خونین خورشید در افق خاکستری محو میشد، و یا در تاریکی شب به چنین حالتی دچار میشد و تقریبا هیچ گاه نشده بود که در طول روز و هنگامی که در پناه آفتاب در کوچه و خیابان راه میرفت، آن حالت غریب به او حملهور شود. در آن حال غریب حس میکرد کسی جسمی سرد و فلزی، چیزی مانند چاقویی با یک دسته کوتاه نقرهای، را در پشتش فرو میکند.
مطلب کامل
شب مادر
مریم غلامی
صبر کنم شاید مامان بیاید سر بزند. آن وقت به او میگویم چراغ را خاموش کند و در را هم ببندد. من که مسواک نزدم. چراغ را هم خاموش نمیکنم. در را هم نمیبندم. بعد مامان میآید خودش این کارها را میکند.
سر و صدای تلویزیون اذیتم میکند. آخر یکی نیست به این مامان بگوید تو که یه تی اچ خشک و خالی رو درست تلفظ نمیکنی، چه کار داری هر شب هر شب فیلم زبان اصلی ببینی؟
داد میزنم:
- مامان اون تلویزیون رو خاموش کن! عوضش ده بار بگو The tooth به خدا بهتره برات.
مامان در چهارچوب در ظاهر میشود. موهایش را با کلیپس جمع کرده و از بالای کلیپس مثل فواره موهایش ریخته. آرایش دارد.
مطلب کامل
عید دیدنی
شیوا ارسطویی
دختر عمورضا بلند گفت که نه حاضر است زن کاسب بشود، نه کارمند و معلم. میگفت شوهرش حتما باید لیسانسه باشد و انگلیسی هم بلد باشد. همه مهمانها حتی بچهها چشم غرههای زن عمورضا را از لای چادر کیپ شدهاش میدیدند. بعدش خیره میشد به میز. میگفت: «تو رو خدا بفرمایید میوه!»
بچهها میدویدند پشت پنجره و حروف انگلیسی را از روی نرده به صدای بلند میخواندند: یو، اُ، ئی، وای. چاق کوچک مهربان را توی بالکن میدیدند که پشت حروف انگلیسی ایستاده و برای آنها دست تکان میدهد. عمورضا به دخترش دستور یک سینی چای دیگر میداد. از جیب کُتِ نو و گشادش یک دسته اسکناس براق در میآورد.
مطلب کامل
گربه های لال هم آواز می خوانند...
جواد عاطفه
دندانها قفل شده، چشمها نیمه باز، دستها کشیده و منقبض، رویش را با چادر سفیدش پوشاندند. بشیر گفت: یا الله بابامی هی... بریز تا خایههامون یخ نکرده... خیرالله بیل را زد به دل خاک. خاک یخ زده و لتهای ریخت روی سنگ. اسمال گفت: بچهها رو خبر کردی؟... بشیر داد زد: د جون بکن خیرالله... بازیت گرفته... اسمال گفت: خوبیت نداره مرد... هر چی باشه مادرشون... خدا رو خوش نمیاد... بشیر پرید میان حفره و شروع کرد به لگد کردن خاکها. خیرالله دست از کار کشید... عمو چرا میت پاولا میکنی... بشیر گفت: تو کارت بکن، بیحرف. خیرالله زیر لب گفت: معصیت داره به خدا... و بیل را پر از خاک کرد. اسمال خیره شد به بشیر... مطمئن باش جزاش و میبینی، دنیا اینقدام بی در و پیکر نیست که تو فکر میکنی... بشیر بیل را از دست خیرالله گرفت و خاک را کومه کرد روی قبر... خیرالله اون سنگارم بکوب سر و ته قبر... باد دانههای برف را پاشاند میان قبرستان متروک...
مطلب کامل
جبر نمناک
سروش رهگذر
در همان حالت چندبار پایین تنهاش را روی تشک مالید که به یکباره بلند شد. گوشیها را از گوشش بیرون آورد و دستگاه را محکم به طرف تاریکی زیر تخت پرت کرد. به طرف میز رفت و کتاب کوچکی را که میان پارچه سبز پیچیده بودند، برداشت. کف اتاق نشست. خیلی دوست داشت همچون صبح که ساعتی در یک سکوت دلنشین، کتاب را در آغوش گرفته و بعد از آن تمام عکسها و فیلمهایش را یکجا از بین برده بود، گریه کند، اما گریهاش نمیآمد. در عوض چیز گرمی در درونش نرم نرمک زبانه می کشید و هر لحظه بر حرارتش افزوده میشد. چشمش به لیوان آب افتاد. یک جرعه نوشید. زیاد سرد نبود. یک جرعه دیگر و باز هم. همانطور که مینوشید متوجه صداهای پشت دیوار بود. بعد به لیوان خالی خیره شد.
در تاریکی اتاق، گوشش را به ته لیوانی روی دیوار چسبانده بود و به صداهای خانه همسایه گوش می داد.
مطلب کامل
تریلوژی پینوکیو
حامد احمدی
مخاطب عزیز من! در غمگینترین روزهای زندگیام هستم و برخلاف نظریه شخصیام دارم برای تو مینویسم. میدانم كه لابد بعد از خواندن گانه یك و دو پینوكیو، بیصبرانه منتظر قسمت سوم آن هستی و به هیچوجه بیشتر از این نمیتوانی صبر كنی. دندان قروچه میكنی و در انتظاری كه ببینی و بخوانی و متوجه بشوی كه در نسخه سوم، پینوكیو وارد چه داستان عجیب و غریب و باورنكردنیای میشود و به كجا میرود و به كجا میرسد. به حكم وجدانم یا شاید هم وسوسهام برای بازی با تو، نمیتوانم بیشتر از این منتظرت بگذارم. حتا اگر داستان بدی بنویسم، حتا اگر جملات ایراد دستوری داشته باشند.
نظریه شخصی من: در روزهای غمگین نباید چیزی ساخت... الان به طور جدی، چند ثانیه فكر كردم و خیره ماندم كه برای اثبات نظریهام باید چه بنویسم و به هیچ نتیجهای نرسیدم.
مطلب کامل
ملودی
رحمان چوپانی
داشتند از پشت شیشه نگاهمان میکردند. مرد دستش را انداخته بود دور کمر زن و انگشتها را قلاب کرده بود به پهلویش. زن بالا تنهاش را چسبانده بود به مرد طوری که یکی از سینهها کاملا با بازوی مرد مماس بود. اول تمام نگاهشان معطوف به بنفشه بود. زن اشاره میکرد به گلهای روی سینهاش و میخندید و چیزی به مرد میگفت....
متوجه پرنیان که شدند جیغ بنفشه بلند شد. چراغهای پشت شیشه برای یک لحظه خاموش و روشن شدند.
ـ تا وقتی که این کوفتی اینجاست کسی حاضر نیست حتی عیار ما رو محک بزنه.
زن انگشت اشاره مرد را با دو انگشت اشاره و شستش گرفته بود و آن را به سمت چپ و راست تکان می داد. مرد با یک لبخند مصنوعی یک قدم جا به جا شد و من را نشان داد. بنفشه ذوق کرد: مبارکا باشه خانم تا کور بشه چشم حسود.
مطلب کامل
تشنگى
فتحالله بىنياز
اجازه بدهيد همچنان گمنام بمانم، از شهر و كس و كار و افكارم چيزى نگويم و فقط به ماجرايى اشاره كنم كه به زمان خيلى دورى برنمىگردد. همين چند وقت پيش بود كه از سر اجبار يك سالى پيش آن پيرمرد زندگى كردم. پيرمرد مثل بيشتر آدمها موجود وحشتناك و در عين حال قابل ترحمى بود. بيشتر وقتها دلم مىخواست گلويش را فشار بدهم و كار را يكسره كنم، اما باز دچار دودلى مىشدم و دست نگهمىداشتم تا بيشتر زنده بماند و بههمان نسبت بيشتر زجر بكشد. گاهى هم از سر دلسوزى او را نمىكشتم؛ هر چند كه خودش تمايلى به ادامه زندگى نداشت و در انتظار كسى بود كه شهامت به خرج دهد و او را روانه گورى كند كه از مدتها پيش آماده كرده بود.
كمحرف بود. هفتهاى يك يا دوبار و در بهترين وضع سه دفعه زبانش را به حركت وامىداشت. شبى كه همه خواب بودند، در جواب حرفهاى طولانىام بالاخره به حرف آمد؛ با همان خست هميشگى، شمردهشمرده، و با لحنى خسته و آرام كه بىرمقىاش كلافهام مىكرد، گفت:
مطلب کامل
دانیالها
علی زوار کعبه
"اگر مردها از زندگی فقط سکس را میفهمند، زنها آن را هم نمیفهمند، یا لااقل اینطور وانمود میکنند."
این جمله را روی سرامیکهای دیوار توالت دانشگاه خواندم. با دقت نوشته بود و خطی خوش. لابد دلش خیلی پر بوده است و گر نه توالت که جای فلسفهبافی نیست. جالب هم نباشد، گفتنی است که تصمیمهای بزرگ زندگی من در توالت گرفته میشود. آن روز هم تصمیم گرفتم. سروش غیب برای الهام یا الحاح بهترین مکان را انتخاب نمیکند، اما بهترین زمان را چرا.
نشسته بودم و زور میزدم، شاید هم نمیزدم، ولی به یقین میاندیشیدم. روال زندگی همین است. در قبال چیزی که از دست میدهی، چیز دیگری به دست خواهی آورد و این چرخه مدام در حال شکل گیری است.
بیرون که زدم، با مرجان تماس گرفتم. سر کلاس بود. آرام گفت: نیم ساعت دیگه زیر آلاچیق.
مطلب کامل
يك داستان كوتاه عاشقانه
مديا كاشيگر
عباس ميگفت: «از سينما شروع شد. فيلمِ نگهبانِ شبِ ليليانا كاواني. من توي صف بودم و داشتم به گيشه ميرسيدم كه يکهو چشمم افتاد به نسرين. تنها يك گوشه ايستاده بود و نگاهش نوميدانه توي صف دنبالِ يك آشنا ميگشت، دمبهدم به ساعتش نگاه ميكرد و به درازيِ صف، و نوميدتر ميشد. وقتي نوبتم شد، دو تا بليت خريدم، آمدم پيشش، بهاش لبخند زدم و گفتم: سلام خانم، اگر بليت ميخواهيد، من يكي اضافه دارم، مالِ شما. او هم بهام لبخند زد و گفت: اتفاقا وقتي شما را توي صف ديدم، خواستم بيايم جلو و آشنايي بدهم، اما هرچه نگاهتان كردم شايد شما خودتان آشنايي بدهيد، بيفايده بود. آنوقت رويم نشد جلوِ اينهمه آدم، اول من سرِ حرف را باز كنم. با تعجب گفتم: مگر با هم آشناييم؟ – بله، من نسرينام. – نسرين؟ كدام نسرين؟ – نسرينِ يوسفي. – خانم، حتما اشتباه ميكنيد. من شما را نميشناسم. – مگر شما عباس نيستيد؟ عباسِ بادامي؟ – چرا. اما... – با هم خانهي ژيلا و فرشيد آشنا شديم، شبِ تولدِ ژيلا. – بدتر شد، چون من اصلا اين دو نفر را نميشناسم و فكر نميكنم هرگز به خانهشان رفته باشم...»
مطلب کامل
روز بد آقای رئیس جمهور
احمد درخشان
من نشسته بودم و داشتم لیمونادم را میخوردم. زیاد تعجب نكرده بودم. یكبار سالها پیش عكس كانگورویی با سر بز دیده بودم. آن وقت هم تعجب نكرده بودم. میدانستم استپانو وقتی سر كیف باشد از این كارها میكند تا كمی تفریح كرده باشد. مخصوصا وقتی كه پیالهای هم به سلامتی همسر مرحومش زده باشد. همسرش سر زا رفت. وقتی ترزا میخواست دنیا بیاید. استپانو همسرش را دوست داشت. عاشقش بود. بعد از مرگ او شروع كرد سر به سر در و همسایه بگذارد.
آنجلا به در كه رسید برگشت و نگاهم كرد.
- آنتونیو انگار دلت نمی خواد از جات بلند شی. مگه نمی شنوی استپانو چی میگه؟
استپانو هم بلند شد و كنار آنجلا ایستاد. بلند شدم و با آنها رفتم. وقتی به مزرعه استپانو رسیدیم، استپانو نشست روی زمین و شروع كرد به خندیدن.
مطلب کامل
چای تلخ
فرشته نوبخت
روزنامه را میبندی. چایی را که سرد شده مینوشی و به من نگاه میکنی و بعد از جلوی چشمانم دور میشوی. به آشپزخانه میروی تا یک چای تلخ دیگر بریزی. چشمانم به مسیر رفتنت خیره مانده. برنمیگردی. کورمال کورمال به آشپزخانه میروم. صدایت میکنم. آنجا نیستی. جایی را نمیبینم با این حال به سمتی که حدس میزنم اجاقِ گاز باشد میروم. دستم را روی بدنه کتری میگذارم. سرد است. یادم میافتد چند روزی میشود که زیر آن را روشن نکردهام. دستهایم را دور بازوانم جمع میکنم تا کمی گرم شوم اما فایده ندارد. شاید خونم یخ زده است.
مطلب کامل
فكر سوم
نیما نقوی
یك روز تلفن به آقای نون گفت كه آقای میم كلی از حرفهایش را روی كاغذ نوشته است، و گفت كه این طوری آدمهای زیادی حرفهایش را شنیدهاند. آقای نون از خوشبختی آقای میم دلش گرفت؛ به ویژه وقتی كه فكر كرد آقای میم بسیار هم خوشبختتر از او است. فورا دو فكر به سر آقای نون خطور كرد. یكی این كه كاش هیچوقت نمیشنید كه آقای میم حرفهایش را مینویسد، آن وقت این طوری همیشه احساس خوشبختی میكرد؛ پس نتیجه گرفت كه دانستن بیشتر مایه بدبختی بیشتر است. دوم این كه دیگر هیچگاه با تلفن حرف نخواهد زد.
مطلب کامل
مهریه عندالمطالبه است
مجید تیموری
جشن بدون هیچ مقدمهای برگزار شد. بدون هیچ برنامهای به ماه عسل رفتیم. مقدمه برای اینكه دستها و پاها بیاختیار روی تخت دونفره بالا و پایین میرفت. بیاختیار این تنِ خسته در اماكن تفریحی شاد یا غمگین میزیست. بیاختیار این هیكل نحیف با بشكهای به دوش وارد مغازهای وارد پاساژی میشد. بیاختیار فراموشی را در آغوش میگرفتم. دستهایش را میفشردم. با صدای بلند میگفتم: از من جدا نشی یه موقع، یه موقع فك نكنی بی تو میتونم.
یادم نیست چه حسی داشتم یا میتوانستم داشته باشم. آیا صاحب این دقایقی كه در حال گذر است میتوانست با من ارتباط برقرار كند. من متأهل شده بودم. این را وقتی فهمیدم كه در حال پركردن فرم اشتغال بهكار بودم.
مطلب کامل
نه داستان از شش نویسنده
ترجمه علیرضا صیامی
دعوای سختی بود. كلمات دردآور به اهداف تعیین شده پرتاب شدند. حقایق دردناكی كه نقاط سست را نشانه رفته بودند.
حالا دست و پایم را روی تخت میزنم، خشمم را برمیانگیزم تا مانع اشكم شود. او به طرز مضحكی خاموش و بی حركت خوابیده است، موازنهای به احساسات جریحهدار شدهام، توازن نغمههای مركّب.
تختخواب بزرگ دو نفره دهان دره میكند. كمتر از یك متر از هم فاصله داریم. خواب فرارمان خواهد داد.
درست. غلط. مهم است؟ بنبستی دیگر. سالها ممارست، سالها غافلگیری. ما داوران ناشایست دوراهیهای مخطوریم. دقیقهها میگذرند. یك عمر.
مطلب کامل
پنج داستان
علی زوار کعبه
ما دوازده نفریم. عجیب نیست چون ما نشانگر ساعتیم.
پنج ساعت و نیم قبل، مرد در گشود و با کیکی که هفت شمع روی آن گذاشته بود، گفت:دخترم تولدت مبارک!
ما، هفت بار، شادی خود را ابراز کردیم.
حالا، مرد را از ناف به پایین عقربک بزرگ کردند و به بالا عقربک کوچک. ساعت دوازده و نیم شب است. و مرد دراز به دراز...
حرفی برای گفتن نداریم.
مطلب کامل
كولونوستومی
محسن فرجی
ابراهیم كجیدی با سیهزار تومان پول و پاهایی دردناك و تیركشیده از مغازهی رشید خان بیرون آمده بود. پول را توی جیب بغل كتش گذاشته بود. پیراهن آبیرنگش، به پشتش چسبیده بود. وقتی رشیدخان حرف میزد، ابراهیم كجیدی از خجالت، انگشتهای پاهاش را توی كفش جمع كرده بود و فشار میداد به كفی كفش و كف دستهاش خیس شده بود. به خاطر آورد كه در شب عروسی هم در حجله یك جفت شمع در شمعدانیهای شاهعباسی پایه نقره میسوخت. عروس با شرم نشسته بود و چادر سفید را از روی صورتش كنار نمیزد. منتظر بود كه او چادر را كنار بزند. ابراهیم كجیدی در سكوت خیره مانده بود به شعلهی شمعها. یكی از شمعها كج شد و شعلهاش چسبید به حباب شیشهای شمعدانی. خجالت مثل زنجیر به دست و پاهاش پیچیده بود. نه میتوانست حرفی بزند، نه میتوانست بلند شود شمع را راست كند.
مطلب کامل
یک داستان از ليلا صادقي
آدم ها بي هم فكر مي كنند. آدم ها به هم فكر نمي كنند. اگر به هم فكر كنند، باهم فكر نكرده اند و فكرهاشان دور از آدم ها با هم درگير مي شود. آدم ها با فكرهاشان. فكرها با آدم هاشان.
آدم ها از كنار هم رد مي شوند. آدم ها از كنار هم رد نمي. همديگر را رد مي كنند. يكديگر را سانسور . هم ديگر را يك ديگر مي كنند.
آدم ها يك ديگر را دوست ندارند. آدمها يكديگر را دوست دارند. يكديگر آنها را مي خنداند. مي گرداند. مي راند. مي پوشاند. مي خوراند. مي رواند. مي ديگراند.
آدم ها مصرف مي كنند يكي را و دور مي ريزند ديگري را. آدمها يكديگرند و ديگرند و رند و د. آدم ها دالند بر حرفي كه هر بار يك چيز خوانده مي شود:
يكبار الف. يكبار ب. يكبار د. يكبار ي.
مطلب کامل
یلدای والس (ویژهنامه داستان کوتاه)
بلندترین شب سال باز آمد و خبر زمستان را با خود آورد. و زمستان فصلی است با فرصتی مهیا برای خواندن و نوشتن. شبهای بلند و صدای آرام ریزش برف، گرمای اتاق و بخار پنجره با کتاب یا صفحه روشن مانیتور لذت بخشتر میشود. والس هم از این رو فرصتی مهیا دیده و ویژهنامهای ترتیب داده است.
مطلب کامل
انحنای نرم آرامش
علی صالحی بافقی
نمیشود با انگشت همه حبابها را تركاند. سمجاند و نمیتركند. اگر قوری را پایینتر بگیرم یا شیر سماور را كمتر باز كنم، چای كف نمیكند. میدانم اما همیشه بعد از ریختن چای، یادم میآید.
لیوان چای را خالی میكنم توی قوری. سماور را خاموش میكنم. قوری را پایینتر میگیرم و چای میریزم. كف نمیكند.
قوری را كم كم بالا میبرم. لیوان با صدای كف كردن چای، پر میشود. خندهام میگیرد.
اگر امیر بود میگفت: "مثل آب دهان مرده!". خودم میگویم. مثل وقتهایی كه امیر میگوید. خندهام نمیگیرد. یادم نمیآید دو لیوان چای قبلی كه خوردهام، كف كرده بودند یا نه. یك لیوان چای با امیر خوردم، یكی بعد از رفتن امیر. این یكی هم بعد از جمع و جور كردن میز صبحانه.
مطلب کامل
رفاقت
میترا الیاتی
کارگر پمپ بنزین دستش را با باقی پول جلو میآورد: آقا!
نه، اشتباه نمیکنم. حتماً خودش است: بهزاد. همان تیکِ گردن است. با عینک دودی و عصا آنطرف خیابان ایستاده و منتظر تاکسی است. اما زن شیرین نیست. نمیتواند شیرین باشد. شیرین بلندبالا بود و لاغر. زنک گنده است و پت و پهن. یعنی با من هم میماند همین شکلی میشد؟
خبرشان را تا همین چند سال پیش از مادرید داشتم. شنیده بودم ساکن شدهاند. برای معالجه رفته بودند، بهاصرار شیرین که مادرید را انتخاب کرده بود، بعد از کلی تحقیق. شنیده بودم شده عصاکشش و میبَردش از این دکتر به آن دکتر و از این کلینک به آن کلینیک.
از پمپ بنزین در میآیم، خیابان را دور میزنم و جلو پایشان نگهمیدارم.
مطلب کامل
گور
علی فکری
کف اتاق سرد دراز کشیده و به سقف دود زده خیره شده؛ هیچ اثری هم از وحشت و پشیمانی در چهرهاش دیده نمیشود. جاذبهی زنانهاش اما هنوز هم میتواند میل نهفتهی همآغوشی را در من بیدار کند. روبرویش میایستم و زلفهای پریشاناش را برانداز می کنم. خشم جای خود را به میلی میدهد که اکنون دوباره در من بیدار شده است. آرام صدایش می کنم. اما او بی توجه به من همچنان به سقف خیره مانده است. صدایم را بلندتر میکنم. صدا در فضای خالي اتاق می پیچد و دوباره بهسوی من باز می گردد. باز هم مانند همیشه در برابرش کم می آورم. ساکت به چشمان وحشیاش می نگرم و بیش از پیش شیفتهی او می شوم. زیر سایهی سنگین سکوتی که از سقف اتاق میچکد بر زمین سرد، احساس می کنم مرا به ریشخند گرفته است.
مطلب کامل
تريلوژی پينوكيو
حامد احمدی
پينوكيو گفت برويم دم مخرج نهنگ و منتظر بشويم تا به همراه دفعيات ديگر بريزيم وسط دريا. من گفتم كه بهتر است دور هم خوش باشيم و قصه بگویيم و فقط بگذاريم تا عزرائيل در را باز كند و بيايد تو و آنوقت عزرایيل را آنجا قال بگذاريم و بزنيم به چاك. او هم پيشنهاد كرد كه كَشتي بسازيم، چون بيرون رفتن از دهان يك نهنگ كار سختي نيست. مهم بيرون است. دريا كه بزرگ است، كه بيرحم است، كه هزار كوسه و نهنگ دارد، چالههايي دارد كه تن انسان را ميكِشند پایين. و خشكي، گذرگاهي امن تا چه اندازه دور است. ناپيداست.براي رسيدن به موعوِد دور دست بايد سوار بر چيزي باشيم و هيهات كه به بلندپروازي هيچ موجي اعتمادي نيست.
مطلب کامل
مردي كه من بودم
پاکسیما مجوزی
در آن زمان هاي دور من مرد بودم. يك مهاجر ناآشنا كه به هندوستان سفر كرده و در يكي از معابد كنار رود گنگ اتاقي داشت. ريش و موهايي بلند و لباس هايي گشاد و سفيد رنگ داشتم و هر روز به كنار رود گنگ مي رفتم. چشمانم را مي بستم. دستانم را روي زانو هايم مي گذاشتم و به حركت خروشان گنگ گوش مي سپردم تا هر آنچه را كه تا به حال بر من گذشته بود فراموش كنم.هر آنچه را كه در گذشته ام نفس مي كشيد در جريان رود گنگ غرق مي كردم. آن سالها من هر روز از پله هاي معبد بالا مي رفتم تا به طبقه آخر برسم. جايي كه صداي باد بود، سبزي هيماليا و آبي زلال گنگ.
مطلب کامل
امیدوارم که رازدار من باشی2
آن فرانک – برگردان مرتضی محمودی
یه راس شروع میکنم. خونه خوش و ساکته. بابا و مامان بیرونن و مارگوت رفته پیش یکی از دوساش پینگ پُنگ بازی کنه.
این اواخر منم از بازی پینگپنگ خوشم اومده. از اونجا که ما پینگپنگ بازا مخصوصا تابسونا از بستنی خوشمون میات، بازی رو بیشتر وقتا با سر زدنی به یکی از شکرچیانای Delphi یا Oas که برای یهودیاس تموم میکنیم. معمولا اونجا جای نشستن نیس و ما بین همه آدما همیشه چندتا شیفته دست و دلبازو داریم که اونقد به بستنی دعوتمون کنن که برای یه هفتهمون بس باشه.
حدس میزنم تعجب میکنی که با این سنم از شیفتههام میگم. اما شوربختانه تو مدرسه نمی شه از این جور چیزا گذشت.تا یکی از پسرا میپرسه آیا میتونه با دوچرخه تا خونه همراهیم کنه، زود مطمئن میشم عاشق دربسمه و یه لحظه هم از نظر دورم نمیداره.
مطلب کامل
لباسهایت را بپوش دارم میآیم
مسعود تارنتاش
نمیدانم بیرون برف میبارد یا نه. نمیدانم کدام فصل از سال است.حتی نمیدانم روز است یا شب. آن شب که مرا آوردی اینجا برف میبارید. برای خودم چای ریخته بودم. لیوان چای را روی دستهی کاغذهای سفید گذاشته بودم. دراز کشیده بودم وسط اتاقم و بالش را زیر سینهام گذاشته بودم و فصل آخر داستان تو را مینوشتم. یک سلول برایت میساختم یک شکنجهگاه برای همیشه. سلول یک دریچهی زیر سقفی به اندازهی 30 سانت در 20 سانت داشت که چهار میلهی فولادی قطور آن را مسدود کرده بودند. صدای پرندهها از این دریچه به داخل میآمد یک نماد سازی ساده برای نشان دادن میل تو به رهایی اما تکراری بود زیر صدای پرندهها خط کشیدم میخواستم نماد تازهای به جای آن پیدا کنم. آفتاب بعدازظهر سلول را پر از سرخی غروب میکرد و سایهی چهار میلهی قطور را روی دیوار و کف سلول پهن میکرد سایهی میلهها از خود میلهها نازکتر اما درازتر روی دیوار و کف سلول شکل میگرفتند میلهها در حد فاصل دیوار و کف سلول میشکستند و آفتاب که پایینتر میرفت سایهها در کف سلول کو چک و کوچکتر میشدند و روی دیوار کشدارتر.
مطلب کامل
كوچهي علامه
نيما نقوي
همهاش از آن روز شروع شد. از آن ساعت بيپير. كوچهي علامه كه رسيدم سرجايش نبود. فكر كردم گيج شدهام. خنگ شدهام. كوچه را عوضي پيچيدهام. ولي خانه كه خانهي علامه بود. درخت هم خودش بود. قفل و زنجير را كه ديدم پاي درخت افتاده مطمئن شدم گيج نيستم. با خودم گفتم «بردند. بيچاره شدم.» افتادم پاي ديوار. سرم گيج رفت. دلم گر گرفت و ريخت. پاهايم دراز شد. «آخر كدام پدرنآمرزيدهاي بردش؟ مهري بفهمد چه ميگويد؟ با آن بچه توي شكمش! بچهمان چه ميشود؟» دست گرفتم بر سرم. «خاك بر سرمان شد. خرج قابله و زايشگاه به كنار. زائو خرج دارد! خرج دوا و غذا. بچه خرج دارد! بيچاره مهري! ميگفت زاجسور ميدهيم. همهي محلمان را هم دعوت ميگيريم. حالا نيست ببيند از پس كرايهي سر برج ننه رفعت هم برنخواهيم آمد.» نميدانستم چه خاكي بر سر كنم. پرنده پر نميزد توي آن محله آن وقت صبح. گاهي ماشيني از خيابان ميگذشت. وِرني و گاندي هم كه بسته بود. من بودم كه پيش از همه ميآمدم. سحرخيز آن محله فقط علامه بود.
مطلب کامل
امیدوارم که رازدار من باشی1
آن فرانک – برگردان مرتضی محمودی
دو روزه چیزی ننوشتم، برای اینکه میخواستم یه فکر کلی در باره دفتر خاطراتم بکنم. برام خاطره نوشتن یه تجربه غیر عادیه. نه فقط برای اینکه این اولین باره خاطرههامو مینویسم بلکه برای اینکه هیچکس بعدها چیزایی رو که یه دختر بچه سیزده ساله مدرسهای از خودش بروز داده نمیتونه جالب ببینه. اما در واقع هم به خاطر این چیزا نیس چون من دلم میخواد بنویسم. بیشتر برای اینکه دلمو از هر چی هس خالی کنم و از هر چیز ممکن بنویسم.
"کاغذ از آدما صبورتره." به این کلمهها بیشتر وقتا فکر کردم، وقتایی که سرمو در لحظاتی مالیخولیایی میان دستها فرو برده نمی دانستم چه کنم.
مطلب کامل
درهای شیشه خور
اسماعیل زرعی
یکهو خشک ام زد: چطور تو این همه وقت ندیدمش؟!
خانه را یک سال قبل خریده بودم، شاید کمتر، شاید هم بیشتر. خیال می کردیم مربع شکل است، با اتاق هایی که در سایه بودند، نمایی ازشان در خاطرم نیست که، آن موقع هم ندیدم. بعد، اتفاقی متوجه شدم در قسمت ِ عقب ساختمان، پشت پرده ای که قبل از ما آویزان بود، یک سکنج هست. اول که سکنج به نظر می رسید. انگار دری داشت تقریباً تا نیمه شیشه خور: چرا رفته بودم؟... دنبال چه می گشتم؟...
تنها بودم. پرده راکه کنار زدم، در را که باز کردم، دوتای دیگر دیدم، یکی رو به بالا، یعنی سمت چپ ام، و یکی رو به پایین.
مطلب کامل
بابا پير
حجت بداغی
بِم گفتن سرِ خيابون شوش میشينه، تو دهنه ميدون. تو شلوغیِ مسافر و مسافرکش و ماشين باری و عمله حمّال. يََنی اينوَر سبزه ميدون. راس میگن، تو اون شلوغی جون میده برا کاسبی، اما جيگَرَم میخواد. بابت جنسِشَم هر کی کشيده میگه خيلی لطيفه. باهاس مال باش که اينهمه بنگی مشتريشَن. من خودم نرفتم پيشِش، بچّه خزانه ايا تازه پيداش کردَن. اسدالله سگی میگفت به يه کورس ماشين نِشِستنِش ميَرزه تا شوش. میگفت عمله فری رشتيه. فری و که میشناسی؟ بچّه منصور. اون براش مياره. تيکّه هزاری صدش، تيکّه پونصدی پنجاش واسه بابا پير. میرَم از بچّه های منصور پرس و جو. راس باشه فری براش مياره مشتریشم. گفتن اگه میخوام جنس بگيرم صداش کنم بابا پير. نشونِشَم به اون نشون که رو جدول جوب میشينه، بغل جعبه سيگارش. يه فلاکس کهنه داره توش پر چايی مثه قير.
مطلب کامل
من و مثلث برمودا
سروش مظفرمقدم
عقربههای ساعت دیواری، مثل سبیل واکس خوردهی دالی، ایستاده بودند روی عدد دوازده.
گفتم: اگه با من ازدواج کنی دیگه حق نداری از دود و این چیزا حرف بزنی! باس فکرشو از سرت در بیاری!
زورکی خندید. آقای "شب به خیر سلطان" از پشت لولهی تانکش پا شد، نشست روی زمین و تکیه کرد به کابینت.
او هم رفت و نشست پشت لولهی تانک.
گفتم: این تانک اوراقی رو از موزهی افتخارات جنگ کبیر میهنی بلند کردی؟!
"شب به خیر سلطان" گفت: این یه چیفتن انگلیسیه! از اون تانکایی که تو جنگ اول عراق استفاده میشدن!
مطلب کامل
زخم
امیر مهاجر
مرد داخل شد و سراغ توالت را گرفت. ماریا با سر اشاره کرد به تهِ نوشگاه و از پشتِ عینکِ ذرهبینی نگاه کرد به لکهی تیرهای که رو صورتِ مرد بود.
تو پستو، یوناس نشسته بود رو صندلی چرخدار. یک بُطر ودکا جلوِش رو میز بود و داشت سیگار میپیچید. پرسید: «کی بود؟» و به سیگاری که لای انگشتش بود پُک زد.
ماریا صبر کرد تا تازهوارد، با شانههای تنومندش تو خمیدهگی تهِ نوشگاه فرو رود، بعد رو گرداند طرفِ پستو: «مُشتری! شاید هم فقط تنگِش گرفته بود. فعلاً که رفته بشاشه...» بعد گفت: «آبجوشونو جای دیگه میخورن، شاشیدنشونو میارن برا ما.» و آستریِ چِرکی را که تو دستش بود، به عادت کشید رو سطح چوبیِ پیشخوان. گفت: «انگار زمین خورده بود...»
یوناس پرسید: «چهطو؟» و سیگاری را که تازه پیچیده بود، انداخت رو میز، کنارِ بقیهی سیگارها.
مطلب کامل
کومپانیه رو
علی اوحدی
درست مثل پارسال اول نوامبر، امروز هم برف می آید. مثل پرهای ریز و سبک پرنده ها، رقصان در باد، بالای زمین می چرخند و ...
بخاطر برف نیست که برایت می نویسم. امروز "عیمانوئل" را دیدم. نیم ساعتی وقت داشتم تا خیابان را پرسه بزنم. پشت پنجره ی مغازه ای یک تبر دو لبه بود که تیغه اش می درخشید. یک خط قرمز هم در محاذات لبه اش بود که نمی شد از پشت شیشه تشخیص داد که نوار است یا رنگ کرده اند. خیال می کنم هشداری بود برای تیزی لبه ی تبر. دلم بود بروم از مغازه دار بپرسم. دستی سر شانه ام خورد و یک خنده ی آشنا از سال های دور در گوشم پیچید. در شیشه نمی شد تشخیص داد چه کسی پشت سرم ایستاده.
ده سالی میشد که از عیمانوئل بیخبر بودم. خیلی کم به یادش میآوردم. برای او انگار که همین دیروز با هم بودهایم، باز کلمات مثل چشمه از دهانش جوشید و مثل رودخانه، بیوقفه جاری شد. تا رسیدیم سر آن تپه، بلند بلند میگفت و میخندید.
مطلب کامل
خداوند معبد نپال
شهلا زرلکی
- هفت سال دیگه که سی سالت بشه، تازه میشی زن سی سالهی بالزاک.
فرو رفتهایم توی کاناپهی چرمی سیاه وسط هال و سیگار پشت سیگار. چشم از ترک باریک سقف میگیرم. شلوارک کوتاه پوشیدهام و رانهای عرق کردهام به کاناپه چسبیده. جابهجا میشوم. پاهایم را روی هم میاندازم و دست میکشم به عرق چرم.
- من تو سی سالگی زن هیچ خری نمیشم.
پک عمیقی که میزند با خندهاش قاطی میشود و سرفهاش میگیرد. باید بلند شوم بروم یک لیوان آب بیاورم. این چرم لعنتی طوری آدم را به خودش میچسباند که جدا شدن از آن غیر ممکن است.
مطلب کامل
جنس تن
نوشین یعقوبی
ما نرم و مسلط عشقبازی کردیم. از آن جهت میگویم مسلط، چون وقتی میخواست او بلغزد زیر لایههای پوستم، مچش را میگرفتم. داشتیم بحث میکردیم که جنس زن جنس مرد، چشمان او خمار شد و به سفیدی نشست. من توی لانه مورچههای سیاه درس میخوانم و صبح تا شب ذخیره میکنم. ذخیره علمی، اطلاعاتی، تاریخی و هر چیز مزخرف دیگری.
استادم می خندد: ذخیره؟ مگه طلا و جواهره؟
میگویم: استاد، برای زاییدن نباید ذخیره کرد؟ اعصاب آدم ضعیف است!
صدای خنده چندش آورش بلند شد و جملات را مثل گلولهی تپانچه شلیک کرد به سوی من: دختر جان! لذت تن نه برابر برای زن بیشتر است!
مطلب کامل
صدام من
سعید طباطبایی
صدام من نه در بغداد که در تهران زندگی میکند. او را هر روز میبینم که آسوده خاطر، روی سبزههای پارک کوچکی در جلوی برج سفید رنگ محل کار من نشسته و به خیابان و رفت و آمد ماشینها نگاه میکند. محل زندگیاش آنجا است. در آن فضای سبز کوچک، از صبح زود تا غروب، آفتاب میگیرد. عصای بلندی دارد و ریشی انبوه. روی سبزهها مینشیند، عصای بلندش را کنارش میگذارد و گاهگداری به ریش انبوه سفید و خاکستریاش دست میکشد و در همین حال خیابان پر ازدحام را نگاه میکند. لباس ژندهای به تن دارد؛ کتی به رنگ خاکستری تیره با راهراههای مشکی که از زیر بغل سمت راست شکافی عمودی تا نزدیکیهای کمر موجب شده که آستر کت حتا در اثر وزش نسیم ملایمی نیز نمایان شود.
مطلب کامل
با چشم های باز
مهدی پاک نهاد
این روزها بیشتر از همیشه اسهال می شوم. از توالت که می آیم بیرون خلائی در طول پر پیچ و خم روده هایم حس می کنم که جریان التهاب را به مقعدم وصل می کند. این تنهایی من است که در روده هایم جاری می شود و از مقعدم بیرون می ریزد. دکتر می گوید باید تحملش کنم. گفت: « زیاد طول بکشه یک هفته س. بعدش تمومه. فقط بازم می گم. به خانومتون هم گفتم. قرص هایی که براتون نوشتم رو باید سر ساعت بخورید.» حالا با امروز می شود بیست و پنج روز، و من تحملش کردم. با چشم های باز. نگاهش کردم. ساعت نزدیک هشت است. سرخی غروب که پشت پنجره جریان دارد می رود تو نگاهم. تنم مور مور می شود و خیال به سرم هجوم می آورد.
مطلب کامل
روشنايي به روايت سيم خاردار
وحيد حسيني
روي طبقه ي سومِ تخت پر سر وصدا درازكشيده ام، اما هنوزبيدارم. از سر پست كه برگشته ام تاحالا با خودم كلنجار مي روم كه توالت را جاي يك صورت فلكي گرفتن اشتباه بزرگتريست ، يا دست انداختن هم زبانت. و هنوز از اين درگيري جنون آسا خلاص نشده ام كه زلزله مي افتد توي چار ستون بدنم .
تخت مي لرزد وصداي خشك كَل كَلِ چوب وفلز توي آسايشگاه مي پيچد واز پسِ آن يكي داد مي زند:
ـ حتماً بايد اسمت’ بنويسم ، سركار ؟ يه ساعته بيدار باش زده ن !
سرم را كه بلند مي كنم كله ي ماشين كرده ي ارشد را بين دو فرو رفتگيِ كف پاهايم مي بينم ؛ يك صفر گنده در پرانتز!
مطلب کامل
گرانداندو
سعید طباطبایی
گایاندو، گایاندو، گایاندینو، گون گایاندینو، گیندا، گون گریندا، گاندا، گرانداندو، گون گرانداندو، گاراندا، گراندا...
گرانداندو را که شروع می کنی راهی را شروع کرده ای که پایانی ندارد. سعی خواهی کرد نقطه ای را پیدا کنی، جایی که گرانداندو به پایان برسد اما نقطه پایان، خیالی بیش نیست. وقتی گایاندو نوشته شد باید ادامه دهی. گایاندو، راهی را که شروع کرده ای ادامه بده. هر لحظه که جلو خواهی رفت با این که دوست داری زودتر نقطه پایانی بیابی اما در می یابی نقطه پایان وجود ندارد. راه ادامه می یابد. باز هم می روی. ابتدا یک خط، بعد خط دوم، خط سوم،... یک صفحه و بعد... باز جلوتر برو... اما بالاخره باید جایی، در نقطه ای، لحظه ای، در تقاطعی رفتن را به پایان برد. گایاندو، گایاندو، گایاندینو...
مطلب کامل
داستاني بر كاغذهاي كوچك يا داستانهايي كه كوتاهاند
میثم علیپور
در صفحهي يک صد و پنجاه و هفتم فرهنگ لغت "جاسپر مكنيكلسون" که در سال هزار و نهصد و نود و دو به چاپ پنجم رسيد، "كاغذ" عنصري خارجي معرفي شده كه نويسنده به عنوان يك خالق (وگاهي كاراكتر) بر رويهي سفيد آن زندگي را ميسازد؛ به تعبير ديگر وي کساني كه دوستشان داشته را آنجور که ميخواهد (و يا ميتواند،) دوباره وادار به زندگي ميکند.
"آقاي عزيز! نظرتون دربارهي اينجا چيه؟ به نظرتون ميشه... يعني ميتونيد يه محلهي كوچيك رو اينجا بنا كنيد؟"
"چي بگم. بافتش يه جوريه. ميشه راحت (با خودش ميانديشد: با طمانينه) روش راه رفت اما تا چشم كار ميكنه سفيديه و سفيدي."
مطلب کامل
هشت داستان
فریتز مارتینی - ترجمه علی صیامی
وقتی پیش بیاد که دختری در یک تابلوی تبلیغاتی ( اکثرا رنگی) به من بچسبه، میرم سراغش که ببینم کجا و چطوری پیداش کنم. نیازی به محتاط کاری واسه خودم نمی بینم. باغ بزرگی دارم که بیشتر ازX ملیون در سال به من عایدی میده. از این که مالک چنین باغی هستم، به خودم می بالم. من فقط دوبار نتونستم به چنین مدل های عکاسی دست پیدا کنم، اما مابقی شون رو تونستم بخرم، باهاشون حال کنم و قورتشون بدم.
زنم( رسمیش) نیازی به این که خودشو ناراحت کنه نداشت. سه تا پسرداریم که دارن کاروکاسبی رو می چرخونن. من تازه 53 سالم بود که مُردم( سکته ی قلبی). خیلی زود بود، اما تونستم زندگیِ خوبی رو به جا بذارم.
زندگیم از کارِ سخت به دست اومده، البته توش تفریحات آن چنانی هم واسه تغییر ذائقه بوده.
مطلب کامل
صدای دور پارس سگ
مظاهرشهامت
حادثه ، چنان ساده و ناگهانی اتفاق افتاده بود ، نه که باور کردنش مشکل باشد ( اتفاقا سادگی بارزش آن را باور کردنی تر می کرد ) ، بلکه فکر کردن به باورکردنی بودنش را پس می زد . به این ترتیب آن را از درجه اهمیت پایین آورده ، به چیزی معمولی تبدیل می کرد . مثل ندیدن سنگی بزرگ در کنار راهی که هر روز چند بار از کنار آن به آرامی رد می شوی و گاهی شاید ، ندانسته پایی ات هم به آن می خورد و چند لحظه دردی مدام از جانت می گذرد . یا اصلا ساده تر از این هم . به صدایی قدیمی کسی جواب می دهی :
-سلام آقا
-سلام آقا
-سلام آقا
-سلام آقا
و365
مطلب کامل
آزادي گورخر در چنگال پلنگ
شعبان بالاخيلي
دروازه هاي بزرگ زندان مركزي باز مي شوند. برف، آرام بر گونه هايم مي نشيند. همان ابتدا، در خيابان روبرويم بايد از خط كشي عابر پياده عبور كنم، با لذت خاصي از روي آن رد مي شوم. در يك غروب زمستاني، يك گنجشك خاكستري پشت پنجره ي ساختماني بلند با حسرت به فضاي گرم داخل اتاق نگاه مي كند. از كنار يك مغازه ي لوازم صوتي و تصويري مي گذرم... نه بر مي گردم... چندين تلويزيون با اندازه هاي مختلف در كنار هم چيده شده است، همه يك چيز را نشان مي دهند. يك پلنگ گرسنه با سرعتي زياد پشت گورخري را به چنگـال مي كشد و به زمين مي اندازد بقيـه جمـع مي شوند و گـوشت گرم او را زنده زنده از بدنش جدا مي كنند و به دهان خون آلود مي كشند.
مطلب کامل
سرنوشت هفت شاگرد
ترانه جوانبخت
وارد کلاس که شدم سرشان را برگرداندند و با کنجکاوی نگاهم کردند.
- قرار است با شما ادبیات کار کنم. خانم مدیر از من قول گرفته که ظرف سه هفته شما را برای امتحان آخر سال آماده کنم. معلم قبلی تان در بیمارستان است و نمی تواند تدریس را ادامه دهد.
هفت نفر بودند و با وجود آن که سنشان با هم فرق داشت اما من امیدوار بودم که نتیجه خوبی از تدریس به آنها بگیرم. نفر اول که مردی جوان بود مشتاقانه نگاهم می کرد. وقتی نگاهم را به او دوختم درحالی که صورتش سرخ شده بود سرش را به زیر انداخت.
مطلب کامل
مینا
مرتضی محمودی
علی که آمد ناخدا کنار نارنجها نشسته بود و خاموش چشم به زمین پای درختها داشت. هوای عصرگاهی که سنگینی خود را از تنهایی محتوم "کَهور" ها تا برگهای غبار گرفته ی نارنجها کشانده و بر سرا گسترده بود، سایه های وهم آلود غروب را پیش از آنکه بیاید با خود داشت.
مطلب کامل
خطوط دست
خوليو كورتازار - ترجمه بيژن مشكي
از يك نامه پرت شده روي ميز خطي ميآيد، در طول الواري از جنس كاج ادامه مييابد و از يكي از پايهها پايين ميرود. خوب كه نگاه كني، ميبيني خط در طول كف پاركت پوش ادامه مييابد، از ديوار بالا ميرود.
مطلب کامل
جنون تيمور من است
سعيد طباطبايي
جنون من تيمور است. تيمور من جنون من است. صبحها قبل از طلوع آفتاب بيدار ميشوم و از دالاني دراز ميگذرم تا پس از عبور از در دالان بتوانم در افق دوردست، در پس كوههاي پرستيغ، خورشيد سرخگون صبح را و لاجورد آبي آسمان را نگاه كنم.
مطلب کامل
با خودش شرط بسته بود
با خودش شرط بسته بود که دختر کوچکش خودش را درست ساعت 2 نیمه شب کشته است. روی ملافه های سفید لولید و از خودش پرسید روی چه حسابی؟ همه چیز را دوباره مرور کرد.
مطلب کامل
تازه وارد
سعيد طباطبايي
تازه وارد اين شركت شده ام. نمي دانم چقدر ممكن است در اين جا كارم مداومت داشته باشد. در هر صورت قرار است هنوز نيامده از اين ساختمان اسباب كشي كنيم. حضور من در هر شركتي كه وارد آن مي شوم به اسباب كشي منجر مي شود.
مطلب کامل
فصلي از «پرواز ايكار»
رمون کنو - ترجمه :كاوه سيدحسينی
روي ورق اثري از ايكار نيست؛لابه لاي آنها هم.زير اثاثيه را مي گردد. گنجه ها را باز مي كند، مي رود توالت ها را مي بيند: ايكاري در كار نيست.آن وقت عصا و كلاه اش را بر مي دارد، حالا بيرون است، درشكه اي صدا مي زند.
مطلب کامل
چهل و سه داستان عاشقانه
ولف وندراچك - ترجمه: علي عبداللهي
«ديدي» هميشه ميخواهد. «الگا» كهنهكار است. «ارزيل» هم سه بار بدبياري آورده. «هايدي» هيچچي را پنهان نميكند.از «الكه» درست سردرنميآوريم. «پترا» شك ميكند.
مطلب کامل
عاشق مرده
اميد كريمي
گوشت مرده پخته اش اصلا تلخ نيست. طعم گوشت گوسفند قرباني را مي دهد كه هفت بار روي زغال چرخانده باشي اش. آنقدر خوش مزه است كه لذت عاشق شدن پيشش هيچ است.
مطلب کامل
دستا بالا
مينا بيگي
حميد اينقد پاتو تكون نده
خوابم نمي ياد خب
به بابا ميگما
بيام زير پتوي تو؟ چراغ قوه ام دارم
مطلب کامل
یک داستان
مسعود ميري
مسلما هنوز به اين نكته فكر ميكنم كه چرا ماه به جاي خورشيد صبحها طلوع نميكند و يا قورباغه به چه دليل مهمي كلاغ نشده است. با اينهمه به طور قطع و يقين برايم روشن است كه صبح عليالطلوع باز هم خورشيد ميتابد و قورباغه در بركه خواهد ماند. به همين دلايل روشن نيز در مورد شجرهنامچهي فاميلي قطعا همان قضاوت قديميام را دارم.
مطلب کامل
بيكام و زبان
مولانا جلالالدين محمد بلخي
سوال كرد جوهر خادم سلطان كه به وقت زندگي يكي را پنج بار تلقين ميكنند سخن را فهم نميكند و ضبط نميكند بعد از مرگ چه سوالش كنند كه بعد از مرگ خود سوالهايي آموخته را فراموش كند گفتم چو آموخته را فراموش كند لاجرم صاف شود
مطلب کامل
کفش بلورين نه برای سيندرلا نه برای تو
پريناز هاشمي
صندلي ها چيده شدند دور يك ميز مربع شكل بزرگ . جاي هركس مشخص بود. نشستم . هركس روي يك صندلي . مهم نشستن بود، همين . با صورت يا بي صورت . توی راه خيلي به موضوع فكر كردم .
مطلب کامل
سد خليل
عليرضا ملکی
راه بند آمده. موتورها دود میکنند. خون کف خيابان تازه است. کنار خون يک روسری افتاده زمين. بیکار زياد است. بلند بلند صحبت میکنند: « بابا مادر قحبهها هار شدن. بچههای ته خط بودن با اين رضا غربتی اينا. نه نفر چاقو خوردن. نه نفر... بيا برو... »
مطلب کامل
سرنوشت زني كه از دنده چپ من متولد شد
قاسم كشكولي
حجم اتاق اندازه مويههاي زن نيست كه صدا از لاي بلور عبور ميكند و از كنار كلاغي كه بر روي آنتن نشسته ميگذرد و در آسمان خاكستري پخش ميشود. قار قار قار.
كبودي گوشه چشمش را اندكي ميمالد، اما سياهي لجاجت ميكند و در سطح پوست پخش نميشود.
مطلب کامل
سمفونی مردگان
حجت بداغی
صدای کنترباس جرز ديوار را ترک داد.از هراس افتادم رو زوزه ويولن سل. سر خوردم تو گلوی ساکسيفون. و با نعره ای پرتاب شدم رو دفتر نت.
مطلب کامل
حفره
سعيد طباطبايي
مرد از خواب برميخيزد و به راه ميافتد. كت و شلوار راهراه سبز و قهوهاي به تن دارد و كفشهاي براق مشكي. مرد از خواب برميخيزد و در خيابان به راه ميافتد. زير نورهاي تابيده از تيرهاي چراغبرق ميايستد و آرام به سيگار برگش پُك ميزند.
مطلب کامل
دود
احمد رفيعي
با گريه آمده بود.
تو صداش بود، تو هق هقش. هق هق تو اتاق موج ميخوره و تو درد ميپيچه. مرد تو دود خيره به روبرو چمباتمه زده، لبهايش باز ميشود. صدايي از ميان تودهاي از دود، سبك و آرام.
مطلب کامل
يك بار نه بيشتر
امید کریمی
Holley_ ؛ آن گاوباز اسپانیایی که پارچه قرمز را جلوی چشمانم گرفت، یاد کامیون قرمز رنگی افتادم که مامان برایم خریده بود. خاک بازی می کردم باهاش. می گویند خاک بازی باعث بازشدن مغز بچه میشود. یا شاید هم باعث افزایش خلاقیت بچهها.
مطلب کامل
عروسک قصه من
پريسا دليلی
مرد روی تخت دراز کشيده است. پای راستش را رو پای چپش انداخته. دست هايش را زير سرش تا کرده و کلاهش را تا رو چشم هاش پايين کشيده. دختر اما هنوز نگاهش میکند.
مطلب کامل
آخر سبز
سهراب روشن
نوک سياه مداد را که قژقژ رو ديوار چرک مرده، خط خطی میکشد:«هنوزنيامده اند...بيست و هفتم.» مطمئن نيست درست باشد. از لبهي پنجرهي بالای ديوار میگيرد و آويزان میشود. درخت پشت ميلههای عمودی سبز است.
مطلب کامل
جزيره لارنزو
مجيد تيموری
: به جزيره لارنزو خوش آمديد.
کاپيتان با ريشخندی روی عرشهی کشتی اين جمله را تکرار میکند: به جزيره لارنزو خوش آمديد.
مطلب کامل
پل فلزي و رودخانه
سعيد طباطبايي
گام از پي گام برروي پلي فلزي؛ نقاشي كامل است، رودخانه زير پل، در تاريكي پيچ و تاب ميخورد. از بالا كه نگاه ميكني در تاريكي فرو رفته است. صداي آب خروشان را تجسم ميكني…
مطلب کامل
نكبتيها
حجت بداغی
شب شده. بچهها سر كوچه جمعاند. غروب رضا آشغالي رفته چهارراه نكبت عربده كشيده. بچههاي چهارراه نكبت هم تا خورده زدندش. رضا آشغالي تا همين حالا درمانگاه بوده. زير بخيه و باند. حالا هم باندپيچي و لنگ و داغون قاتي بچهها سر كوچه وايستاده.
مطلب کامل
يوهان كرايف
سعيدطباطبايي
اشتراوس، اشتراوس اين است يوهان كرايف. به صف ميايستيم و از پس و پيش ميگذريم. راهي نيست. هر جا كه نگاه كني درهاي است عميق و باورنكردني. صف به صف. تو در تو. بايد از چيزي بگذريم؟ اشتراوس يا يوهان كرايف، آدولف اشميت يا آن بكسوري كه اسمش را هميشه از ذهنم پاك كردهام. لولوبريجيدا، تو در تو. ميگذرم از سرداب سردِ خانه.
مطلب کامل
آن روز …
رسول يونان
ماهي كه در گوشهي صحنه آويزان بود مثل پرتقالي رنگ پريده به نظر ميرسيد. آن روز، بازيگران هرچه تلاش كردند كسي نخنديد.
آن روز، سرزمين روياها نامكشوف ماند.
مطلب کامل
سانسورچي
لوئيزا وانزوئلا - ترجمه: اسدالله امرايي
بيچاره «خوان» يك روز كه حواسش جمع نبود او را گرفتند. حتي فرصت نكرد بفهمد آنچه كه به عنوان بخت و اقبال بلند به او روي آورده يكي از بازيهاي كثيف سرنوشت است.
مطلب کامل
طرحي براي يك اپرا
سعيد طباطبايی
ناگاه باران شروع ميشود. تو از دور دست تكان ميدهي. باد ميآيد. باران توي صورتم شتك ميخورد. برايت دست تكان ميدهم. تاكسي كنار پايت ميايستد. دوباره برايم دست تكان ميدهي. باران تندتر ميشود. شتاب ميگيرد. انگار دوش حمام را گشوده باشند
مطلب کامل
باران با خاموشي شب آرام شده .
علی عبدیپور
پيشانيش را چسبانده به شيشهءسمت راست . صورتش را نگاه مي كند . لابلاي قطره ها،كه يك آن ظاهـــــــــــــر مي شوند وبعد تك تك يا با هم ُسر مي خــــورند پايين، چشمهايش را پيدا مي كند؛خيس است . جاده هم خيس است .
مطلب کامل
روز ششم
سعيد طباطبايی
امروز ششمين روز آفرينش است. من در ايستگاه مترو منتظرم تا خلق اين جهان تازه را ببينم. خلق، شبيه به دنيا آمدن يك قورباغه است، شبيه بيرون آمدن يك مارمولك از پوستهي تخمش … امروز ششمين روز آفرينش است.
مطلب کامل
زن
حجت بداغي
خميازه ضرب در بيخوابي به علاوهي كسالت منهاي روشنايي روز و زندگي ميشود يك شبي مثل امشب كه پشت پنجره با تمام قواي تاريكي خودش را به شيشه ميفشارد؛ سماور است قلقل ميكند يا صداي پروانهي كولر است؟ خم چرخ ميشود.
مطلب کامل
زندگي و زمانهي مايكل ك
جي.ام.كوتزی - مترجم: مهري جعفري
اولين چيزي كه ماما درحين به دنيا آوردن مايكل ك دربارهي او گفت اين بود كه او لبشكري است. لب مثل ته يك حلزون پيچ خورده و سوراخ بيني چپاش شكافته بود. براي يك لحظه شكل بچه مادر را تهييج كرد تا غنچهي كوچك دهان او را باز كند و از اينكه سوراخ دهان را پيدا كرد شكرگزار شد.
مطلب کامل
دوباره روي زمين سفت شاشيدهام.
سعيد طباطبايي
حالا دوباره روي اين زمين سفت شاشيدهام. شاشم كف كرده و اگر يك آدم از كنار اين گودال كوچك ترشناك عبور كند ميتواند احساس كند از كنار يك اقيانوس پس از توفان عبور ميكند يا از كنار يك استخر پر از آبجوي بدون الكل.
مطلب کامل
الكساندر:
سعيد طباطبايي
ما بسا آراميم. آرامتر از تمامي سلطانها، تزارها و حتا روساي جمهور. ما آراميم. دور از خشم، دور از غضب و شهوت.
مطلب کامل
من و ديگران!
يوسف يزدانی
راديكال ؛
من × تو × او × ما + آشغال مي شود يك زباله دان.
كارگر شهرداري زباله داني را از گوشهي ديوار برداشت، ريخت توي اتاقك ماشين آشغال بر. رانندهي ميانسال سيگاري گيراند. دنده عوض كرد و از كوچه پس كوچه ها گذشت.
مطلب کامل
بخشي از رمان شهربازي
حميد ياوري
يك شنبه دوازدهم خرداد ماه، ساعت چهار بعدازظهر .
دانشجويان تصميم گرفته بودند به سمت وزارت كشور حركت كنند. ميخواستند تا تحقق همه خواستهها آن جا تحصن كنند. جمعيت چند صد نفري تظاهرات كننده از جلوي در خوابگاه كه راه افتادند تا سر چهار راه اميرآباد، مدام به تعدادشان اضافه ميشد.
مطلب کامل
تناسل
مهدی پاکنهاد
به فاصله خواندن چند صفحه. و همینطورها آغاز میشود. از بستن در. پیچش جریان باد در چینهای پرده صورتی. سرخ شدن نوك سیگار. خاكستر. تاریكی شب. حرارت. همینطورها آغاز میشود.
مطلب کامل
زناشويي
حجت بداغي
تلفن زنگ مي زند، چهار مرتبه.
دستي گلوي گوشي را ميگيرد فشار ميدهد، به مدت دو تا زنگ.
بعد از زنگ ششم دست گوشي را برميدارد، با همان فشار عصبي.
مطلب کامل
رعشهي كلاويهها بر پوست
سعید طباطبایی
صبح كه از خواب بيدار شدم مثل هميشه تن برهنهاش را ديدم كه درست در منتهااليه تخت قوس خورده بود. غلتي زدم و نزديكاش شدم. دستم را زير بغلاش گذاشتم و آرام به پايين سراندم. او هم غلتي زد و به طرف من آمد.
مطلب کامل
اين كلمه است.
سعيد طباطبايي
بازي واژگان- تمسخر ابزورد- لاك، لاكپشت را در آغوش ميكشد- سيگار مونتانا- دوباره شكل ميگيرد- هواي بيرون سرد است- لاكپشتها هم شايد روان نژند باشند- كلمه- بازي قديمي- آوازي با صداي بلند خوانده ميشود- اُپرتي اجرا شده است!
مطلب کامل
- استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکانپذیر است.