
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>valse adabi</title>
        <link>http://valselit.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for 5 latest articles from valselit.com
        </description>
  
        <item>
          <title>
             طعم گس خاک
          </title>
          <description>
             می‏دیدمشان. به وضوح. روی پوستم بودند، سفید و لزج و کوچک.‏ یکی یکی از پوستم جدایشان می‏كنم و می‏اندازمشان توی چاه توالت... ‏ 
از خواب می‏پرم. ‏‏عرق سردی  روی تنم نشسته است. این چه خوابی بود؟! بوی خاك می‏زند زیر دماغم. ‏‏مزه گسش را در دهانم حس می‏کنم. ‏‏بیدار می‏شوم. ‏‏حتما گرد و خاك از درز پنجره ها با طوفان شنی كه از دیشب شروع شده آمده تو. ‏از پنجره به بیرون نگاه می‏كنم.‏ چشم چشم را نمی‏بیند. ‏‏
چیزی به عید نمانده٬ اما بوی عید نمی‏آید. ‏اینجا هیچ‏وقت بوی عید نمی‏آید. ‏هرچه هم بخواهی سبزه سبز كنی و بروی از هر سوراخی بگردی و هفت سین پیدا كنی و وانمود كنی كه به به چه بهاری! اما باز هم بهاری در كار نیست. ‏
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1683
          </link>
          <pubDate>
             Wed, 28 Jul 2010 13:55:06 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             دکتر زاخزاخ
          </title>
          <description>
             خانم صدوقی گفته بود فقط کار خودت است و نه هیچکس دیگر. گفته بود مخصوصا که مدیونش هم هستی. گفته بود نباید بترسی. سعی خودت را بکن. اصلا هم به نتیجه فکر نکن. اما او به نتیجه فکر کرده بود و از آن وحشت کرده بود. برای همین دست و دلش لرزیده بود. بالاخره هم تصمیم گرفته بود و دستور داده بود اتاق عمل را آماده کنند و بیمار را به آنجا ببرند. اتاق عمل به گلوی گراز می‏ماند که صدای خفه غرشش از آن به گوش برسد. بوی خفه کننده پشم سیاهش مشام او را می‏آزرد. به هر ترتیبی که شده دست به کار شده بود. چند ساعت طول کشیده بود تا شکم را پاره کند و آن غده درشت و کبود و سفت شده را از آن بیرون بیاورد و دوباره شکم را بدوزد. عصر شده بود و جراحی به آخر رسیده بود. دستور داده بود مریض را به بخش مراقبت‏‏ها‏ی ویژه انتقال بدهند. خودش رفته بود لباس عوض کرده بود.
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1682
          </link>
          <pubDate>
             Wed, 28 Jul 2010 13:53:10 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             نظر جان راولز در باب پلورالیسم
          </title>
          <description>
             راولز یکی از دلایل واقعیت پلورالیسم معقول را بارهای داوری می‏داند. به نظر او چون ما نمی‏توانیم این بارها را حذف کنیم، پلورالیسم تبدیل به یک ویژگی دایمی فرهنگ دموکراتیک می‏شود. او پلورالیسم را اولین واقعیت جامعه دموکراتیک می‏داند. به این معنا که تعدد آموزه‏های دینی، فلسفی و اخلاقی در جوامع دموکراتیک مدرن، وضعیتی صرفاً تاریخی نیستند که به آسانی از بین بروند، بلکه ویژگی دایم فرهنگ دموکراسی است. حقوق و آزادی‏های اساسی نهادهای آزاد ضامن آن شرایط سیاسی و اجتماعی هستند که انواع گوناگونی از آموزه‏های جامع متضاد ولی معقول در آن شکل می‏گیرند. این واقعیت موجود، واقعیت پلورالیسم معقول است. از این روی راولز میان پلورالیسم فی نفسه و پلورالیسم معقول تمایز قایل می‏شود. به نظر او برخی آموزه‏های جامع و معقول وجود دارند که توسط افراد معقول تأیید می‏شوند.
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1681
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 27 Jul 2010 06:33:28 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             معرفی پنج کتاب داستان
          </title>
          <description>
             معرفی کتاب‏های
شاباجی خانم/ پونه ابدالی/ نشر حوض نقره
همین است که هست/ سودابه فرضی‏پور/ نشر افراز  
در من فیلی خفته است/ ثنا نصاری/ نشر داستان‌سرا
بیمار اتاق 320/ ایرج فاضل بخششی/ نشر آهنگ قلم
فانوسی پشت پرده‌های بنفش/ مهستی محبی/ نشر سخن‌گستر
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1680
          </link>
          <pubDate>
             Sun, 25 Jul 2010 03:49:26 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             سه شعر از ادیت سودرگران
          </title>
          <description>
             بر زبان راندن واژه‌ی "اندوه" را،
شاه در کاخ ممنوع کرد،
"ناکامی" و "عشق" و "کامیابی" را هم،
همه‌ دردآور بودند،
اما "او" (زن) و هر آنچه که به او تعلق داشت ماند.
ملکه او را چون کودکی نوازش می‌کرد
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1679
          </link>
          <pubDate>
             Wed, 21 Jul 2010 14:30:15 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
