
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>valse adabi</title>
        <link>http://valselit.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for 5 latest articles from valselit.com
        </description>
  
        <item>
          <title>
             فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی والس
          </title>
          <description>
             سایت ادبی والس قصد دارد چهارمین دوره جایزه ادبی والس را در سال 1387 با موضوع "رمان منتشر نشده" برگزار کند.
هدف سایت ادبی والس از برگزاری چهارمین دوره جایزه با این موضوع، شناسایی رمان‌ها و آثار ارزشمندی است که طی سال‌های اخیر به دلایل مختلف از انتشار بازمانده‌اند و همچنین بررسی پتانسیل‌ها و توانایی‌های واقعی ادبیات امروز ایران که به دلیل وضعیت ناب‌سامان نشر تاکنون به طور جامع قابل مطالعه نبوده است.
این جایزه پیشاپیش و همراه با این فراخوان، اعتراض خود را به وضعیت بیمار نشر در ایران و دیگر کشورهای فارسی‌زبان اعلام می‌دارد و معتقد است تا معضلات مختلف انتشار کتاب حل نشود ادبیات ایران به جایگاه درخور دست نخواهد یافت.
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1239
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 22 Jul 2008 02:48:44 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             چهارمین دوره - رمان منتشر نشده - 1387
          </title>
          <description>
             
          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/sresults.aspx?categ=17
          </link>
          <pubDate>
             Mon, 21 Jul 2008 14:37:10 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             رمال
          </title>
          <description>
             سید چند کاغذ برداشت و رویش به خطی عجیب چیزهایی نوشت و چند تا شکل عجیب‌تر هم رویش کشید. عزیز خانم آن ور میز نشسته بود و به کارهایش نگاه می‌کرد. رمال‌باشی کاغذهای نقاشی شده را تا کرد و به عزیز خانم اشاره کرد که دستش را جلو بیاورد. عزیز خانم دستی را که سه تا النگوی طلا داشت دراز کرد. قبلا شش تا بودند. سه تایش را به همین رمال‌باشی داده بود. سید با یک دستش، دست عزیز خانم را گرفت و با دست دیگرش کاغذهای تا شده را یکی یکی گذاشت کف دست تپل عزیز خانم و در حالی که زل زده بود به چشم‌های عزیزخانم گفت: "اینو می‌خورونی. اینم می‌سوزونی.اینم می‌اندازی تو آب جاری. یه دعا هم هست که باید دور نافت بنویسم. رفتی خونه دست می‌کشی روی دعا و می‌مالی به ناف ضعیفه. با صدق دل. نباید به قدرت جدم شک کنی..."
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1237
          </link>
          <pubDate>
             Fri, 18 Jul 2008 12:54:04 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             خطابه‌ی تدفین
          </title>
          <description>
             هوا بدجوری گرفته. آسمان توهم است. نگاهش که می‌کنی دلت می‌گیرد. از دیروز ابرهای سیاه خسیس کیپ ِکیپ آسمان را پوشانده‌اند، بدون این‌که نم پس بدهند. ابرهای عقیم بی‌باران. ما- بچه‌های آن تو- و یکی از همسایه‌هاش، تو این هوای دلگیر، ساکت و صامت، دور تا دور قبر ایستاده‌ایم. هیچ زنی بین‌مان نیست. از فامیل‌هاش هم کسی نیست. نمی‌دانم. شاید کس و کاری ندارد، یا دارد ولی ما نمی‌شناختیم تا خبرشان کنیم. جنازه‌ را خوابانده‌‌ایم کنار قبر، بلوک‌های سیمانی را هم چیده‌ایم کنارش. مسعود دارد خطابه‌‌ می‌خواند. خطابه‌ی روده درازی که خطاب به خسرو نوشته. خطابه‌ی تدفین.
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1236
          </link>
          <pubDate>
             Fri, 18 Jul 2008 12:21:34 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             آگهی در والس
          </title>
          <description>
             
          </description>
          <link>
             http://valselit.com/article.aspx?id=1235
          </link>
          <pubDate>
             Wed, 16 Jul 2008 09:15:45 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
