والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






حجت بداغی

نكبتي‌ها


                                                                        تقديم به يك بچة پرّو،

                                          با اينكه مي‌ترسد هم مي‌رود هم موثر است.

                                                                                        م.پاكنهاد



شب شده. بچه‌ها سر كوچه جمع‌اند. غروب رضا آشغالي رفته چهار‌راه نكبت عربده كشيده. بچه‌هاي چهار‌راه نكبت هم تا خورده زدندش. رضا آشغالي تا همين حالا درمانگاه بوده. زير بخيه و باند. حالا هم باند‌پيچي و لنگ و داغون قاتي بچه‌ها سر كوچه وايستاده.

«سلام.»

همه جواب سلامم را مي‌دهند. رضا ادامه مي‌دهد:

«به جون مولا كم نيوردم. هر كيشون تكي بياد مي‌خوربش … »

احمد غول مي‌گويد: «مي‌ريم داش رضا … مگه بچه محلات تخمشونُ گربه خورده، مي‌ريم … چاررا نكبتُ مياريم پايين.»

تازه مي‌بينم همه دست پُرًند. شيشه، چاقو، پنجه بوكس …

مي‌گويم: «ول كنين بابا حرضت‏ِ عباسي! … يكي اون وسط ناكار مي‌شه مي‌كننمون حبس …

حالا بيا بسازش!»

«حالا انگار تن تال حب تتيده قدقد مي‌كنه؟!»

همه زدند زير خنده. اميد چالّي با آن زبانش كه مي‌گيرد دلقك محل است. هر محلي يك دلقك هم مي‌خواهد.

گفتم: «نكشيدي رفيق، نكشيدي … بري اون تو اولين چيزي كه مي‌گي گه خوردمه.»

«بيا جون مولا، يارو خوارِ مملكتُ گاييده انقده حبس ‌حبس نمي‌كنه!! چيه مگه؟ فوقشم كردنت تو، مياي بيرون ديگه … »

يعني آن ديوار؟! … آن ديوار چقدر براي اين‌ها نمي‌تواند باشد؟ من كه حبس بودم بود. هميشه بود، دقيقه به دقيقه. رضا آشغالي را پشت آن ديوار تصور كردن كار سختي نيست. آن ديوار عمه كوني.

غروب‌ها مي‌رفتم تو سلولمان طبقه دوم. هوا‌خوري آزاد مي‌شد، مي‌شد رفت نشست تو سلول. از پشت ميله‌ها ديوار را تماشا مي‌كردم. اين‌طرف تو حياط يك مشت كارتون خواب كر و كثيف مي‌زدند تو سر و كلة هم. چند تا آدم حسابي هم بودند، سيگار مي‌كشيدند و قدم مي‌زدند. آسفالت حياط از اين‌طرف كه ساختمان بود شروع مي‌شد مي‌رفت تا آن‌طرف و مي‌رسيد به ديوار بتوني. پنج متر! دو متر هم سيم خاردار روش. از لاي سيم‌خاردارها چند تا درخت كاج پيدا بود و از لاي درخت‌هاي كاج گوشه خرپشتة يك خانه. و هياهو. هياهوي اين‌طرف و هياهوي آن‌طرف ديوار. هر دو آن‌قدر در‌هم و برهم بودند كه نمي‌شد چيزي ازشان فهميد. اما هياهوي اين‌طرف را انگار مي‌دانستم، چيزي كه نمي‌دانستم هياهوي آن‌طرف بود. اين‌طرف ديوار همه از يك چيز حرف مي‌زدند؛ بيشتر نمي‌توانستيم. ولي آن‌طرف … آن‌طرف … آن‌طرف هر كي هر چي دلش مي‌خواست مي‌گفت. كسي چه مي‌داند هر آدمي دلش چه مي‌خواهد؟
احمد غول مي‌گويد: «بيا. محمود قلنبه اينام اومدن.»

شش هفت نفرند. يا يك چيزي پيچيده‌اند تو گوني دستشان است، يا شلوار و كمربندشان باد كرده.

«سابوليكم…

چاكّريم…

دمتون گرم اومدين …»


با هم دست مي‌دهيم. نگاهم مي‌چرخد به چيزهايي كه حالا از گوني‌ها و كمرها در‌مي‌آيند. نيمچه، چوب، قمه … يكيشان شمشير سامورايي دست گرفته.

مي‌گويم: «بابا جون مادرتون بي‌ خيال شين … اقلكم دست خالي بريم.»

محمود قلمبه مي‌گويد: «تو برو بشين كتابتُ بخون بابا …»

اميد چالّي مي‌گويد: «مي‌ترتي؟»

مي‌گويم: «مشتي مي‌خواي نترسم؟! مي‌كننمون اون تو … اگه يكي بميره … »

رضا آشغالي زير گوشم مي‌گويد: «مي‌ترسي نيا برار … . من انتظار اكّسي ندارم.»

«ترسيدنش كه مي‌ترسم … اما نميشه كه نيام.»

نگاه مي‌كنم به دستهاشان، همه يك چيزي دارند. مي‌روم طرف بقالي. پشت سرم صداي احمد غول را مي‌شنوم: «بابا خايش مال دعوا ِ حرف نداره، نيگا نكن مي‌گه مي‌ترسم. رفت زندون اومد كُسخل شد. مي‌گه ميندازنمون پشت يه ديوار هيچ گهيَم نمي‌تونيم بخوريم.»

يك نوشابه مي‌خرم. پول گرويي شيشه را هم مي‌دهم. همين‌طور كه برمي‌گردم نوشابه را خالي مي‌كنم رو زمين. دستم بايد پر باشد.

احمد غول مي‌گويد: «داداش يه ميني‌بوس بيگيريم.»

ما را هم از دادسرا با يك ميني‌بوس بردند. ميني‌بوس كيپ تا كيپ پر شده بود. اما من چون صبح زود «بازداشت موقت » را تو پرونده‌ام نوشتند زودتر سوار شده بودم، يك جايي آن گوشه‌ها پيدا كرده بودم بنشينم. بيچاره آنها كه وايستاده بودند.

محمود مي‌گويد: «نه آقا جون بيست دقه پيادست گز مي‌كنيم.»

رضا مي‌گويد: «مي گيرم، … وايسين مي‌گيرم.»

صداي بچه‌ها بلند مي شود:

«نه بابا …

بي‌خيل بابا ولش …

بذا پاهامون واشه … پياده مي‌ريم … »

فقط من و اميد چالّي چيزي نگفتيم. آن‌روز تو ميني‌بوس هم همه حرف مي‌زدند. غير از من و يكي كه صندلي جلويم نشسته بود. بعداً فهميدم لال بوده.

احمد مي‌گويد: «پس يا علي … بريم.»

تو ميني‌بوس هم يكي از صندلي آخر گفت: «يا علي سركار، پر شد ديگه برو … پختيم از گرما.»

راننده گفت: «اي علي بزنه به كمرت! دزد و چاقوكش عليُ كجا مي‌شناسه؟!»

شيشه نوشابه را تو دستم سبك سنگين مي‌كنم. اگه يكي را باهاش بزنم صبح كلانتري بعد دادسرا.

لامپ سر در همه خانه‌ها روشن است. دم همه خانه‌ها يك عالم زن و بچه ريخته. جلو زندان هم زن و بچه زياد بود. پدرها اين‌جور موقع‌ها بيرون نمي‌آيند. چون مجبورند به پسرهاشان بگويند نرو!

پسرها گوش نمي‌دهند و پدرها سرشكسته مي‌شوند. بابام جلو زندان چه گريه‌اي مي‌كرد. رفته بود آن ته وايستاده بود من نبينم. اما يك نظر از پنجره در اصلي ديدم. خواهرهاي بزرگ‌تر و مادرها رنگ‌شان پريده و زير لب دعا مي‌خوانند. اما خوش به حال بچه‌ها. آدم بعضي وقت‌ها فكر مي‌كند بپر‌‌بپر و داد و هوارشان بازي نيست، از اين‌كه بچه‌اند خوشحالند. من كه هر وقت خواهر و برادر كوچكم گريه مي‌كنند به مادرم مي‌گويم كاريشان نداشته باش. مي‌گويم يادشان افتاده بالاخره بزرگ مي‌شوند گريه‌شان گرفته. مادرم هم دهنش را كج مي‌كند و مي‌گويد: «خاك تو سرت … وقت زنته ديگه …» اگه امشب يكي را بزنم مي‌روم آن تو. اول مي‌ پيچيم يك گوشه تو يك اتاق تاريك از ده تا انگشت‌هام انگشت‌نگاري مي‌كنند. بعد هم يك پلاك قراضه ردنم و كارت و عكس. دو بار سابقه! كسي بهم زن نمي‌دهد!! نگاه كن، بيست تا آدم با چوب و چماق راه افتاده‌ايم. همه‌امان را با هم بفرستند قرنطينه زياد آن‌جا نمي‌مانيم. خيلي آدم تو قرنطينه باشد مي‌فرستنمان بند.

بند جوانان 325.

«موتوريه كيه؟»

احمد مي‌گويد: «هنداي عباسه انگار.»

بچه‌ها شل مي‌كنند. من كه از اولش شل بودم. موتوري مي‌رسد. عباس كثافت است با ممد رپي تركش. چاكرم نوكرم همه بلند مي‌شود. اميد مي‌گويد: «اميد چالّي بپر يه كهنه بيار دسّ ممد پاره شده.» ممد مي‌گويد: «نه بابا بي‌خيلش.»

اميد مي‌رود.

احمد غول مي‌گويد: «چي شد؟»

عباس مي‌گويد: «با مشت زد تو شيشه. عربده كشيديم مادرش گاييدَس هر كي اين‌جا واسه رضا آشغالي گنده‌گوزي كرده. ممد سه، چار تا شيشه آورد پايين. تيز پريديم رو موتور برگشتيم. گفتم داريم ميايم بگوزيم بهتون.»

اميد با كهنه برگشته.

محمود مي گويد: «بد بريده كه؟»

ممد مي‌گويد: «نه بابا بز آوردم … خراشيده.» از ترك موتور عباس پياده مي‌شود. محمود كهنه را مي‌گيرد دست ممد را مي‌بندد. عباس مي‌گويد: «برين دارم ميام … موتورو بزارم برمي‌گردم.»

يارو پيرمرده تو قرنطينه بهم مي‌گفت: «نصف آدماي اين‌جا برمي‌گردن. عين خود من، حاليته؟ انگار هر كي بياد حبس گرفتار مي‌شه، بيرون بمونه خماريشُ مي‌كشه.»

 رضا آشغالي مي‌گويد: «بيست ليتري در واز گذاشتم خونه، پشت دره. برگشتيم هر كي يه ليوان مي‌زنه صفا»

محمود مي‌گويد: «سلامتي داش رضا و نابودي هر چي نكبته.»
بچه‌ها مي‌گويند: «اي ولّا!»

پيرمرده مي‌گفت: «هر كي يه بار حبس بكشه باز برمي‌گرده.»

خواهرها و مادرها ديگر پيداشان نيست. هركدام از اين مادرها زن يكي از باباهاي ماست، هركدام از اين خواهرها زن يكي از ما مي‌شود.

كم‌كم چهار‌راه نكبت پيدا مي‌شود. زندان كه بودم فكر مي‌كردم اگر پام برسد آن‌طرف ديوار همه‌ي دخترها مال من‌اند. آدم وقتي آن تو باشد فكر مي‌كند هر چي پشت ديوار است مال خودش است، فقط بايد آن‌طرف ديوار بود. اما همين‌كه آمد بيرون يادش مي‌رود. همين‌كه آمد بيرون همه چيز را نمي‌خواهد. فقط يك دختر مي‌خواهد فقط يكي.

احمد غول مي‌گويد: «رسيده نرسيده بزنيد، اَمون ندينا.»

سر چهارراه نكبت هم اندازه ما آدم جمع شده.

هر كسي مثل من شيشه دارد بايد چمباتمه بزند ته بطري را بشكند.

پنجاه قدمي داريم به نكبتي‌ها. از هفت هشت قدمي بايد شروع كنيم عربده‌كشي. يكي دستش را مي‌گذارد روي شانه‌ام. از رفقاي محمود قلنبه است. مي‌گويد: «رنگت پريده حاجي … چن وقت حبس كشيدي؟»

«ده روز.»

«دِكي، بابا اي ولّا … يه‌جور مي‌ترسي خيالات ورم داشت نصف عمرت حبس بودي!!»

پيرمرده مي‌گفت هر كي بره برمي‌گرده.

احمد غول عربده اول را مي‌كشد. پشت سرش شروع مي‌شود.

همه گلوشان را جر مي‌دهند، صداشان را كلفت مي‌كنند:

«شاشيدم دهن بدخوات رضا آشغالي …

امشب بيست تا نكبتي نكنم كونيم …

كو ! كو! كدوم خواركسّه بود رضا …»

دلم تاپ و توپ مي‌كند. شيشه را تو دستم سبك سنگين مي‌كنم. نگاهش مي‌كنم. چمباتمه مي‌زنم مي‌شكنمش.

«مادر بد خواتُ گاييدم رضا …»

هنوز صدام درنيامده. فردا مي‌رم حبس. نوك انگشتم را مي‌كشم به تيزي شيشه. هر بخيه يك ماه. انگشتم مي‌برد. تو قرنطينه نمي‌فهميدم حبس يعني چي. احمد غول من را به رضا نشان مي‌دهد. فكر مي‌كنند انگشتم را بريدم خون بمكم تازه قاتي كنم. وقتي رفتم بند تازه فهميدم حبس يعني چي. بايد قاتي كنم. آدم چند روز پشت آن ديوار بماند قاتي مي‌كند. مي‌دانم، فردا مي‌ندازنم پشت ديوار …

«كسّ خوار بد خوات رضا …»

رضا با چشم و ابرو به محمود قلنبه مي‌گويد ديدي با خايس؟!

نكبتي‌ها هم شروع كرده‌اند. شيشه مي‌شكنند، فحش مي‌دهند. تخمم هم نيستند. با يك تيزي بيست تا مثل خودم را حريفم. پيرمرده مي‌گفت هر كي بره برمي‌گرده. مي‌توانم هر چي نكبتي را با همين شيشه پاره كنم. هر بخيه يك ماه. اولي را احمد غول خورد. حالا كه كشيدم، اگر بزنم به اين است كه چقدر زدم، اما اگر نزنم شش ماه رو شاخش است.

«ناصر تيزي كجايي؟ … احمدتُ تيزي خور كردن …»

احمد غول بود. با من بود. ناصر تيزي منم. شاكي به حاكم مي‌گفت آقاي بازپرس كارشه، بهش مي‌گن ناصر تيزي. اين‌بار حتماً حاكم خودش مي‌شناسدم.

«واي، مادر همتونُ … به من مي‌گن ناصر تيزي، هَه هَ هَ »

يكي، دو تا … احمد غول يكي را دو خم كرد كردش تو جوب.

مي‌كننم حبس. آن‌طرف سه نفر ريخته‌اند سر اميد چالّي. ممد رپي را كسي نگرفته، داد مي‌زنم: «ممد اميدُ كشتن …»

پس يقه‌ي اولي را مي‌گيرم. پس يقه‌ام را مي‌گيرند هلم مي‌دهند تو كلانتري. يك خط رو كتفش.

برش مي‌گردانم يكي رو سينه‌اش. ممد رپي يكي را گذاشته پاي ديوار. اگر تو بند يكي را بگذاري پاي ديوار مي‌برندت زير هشت آن‌قدر مي‌زنندت تا بگي گه خوردم. عباس كثافت با تايليور اتوبوس باباش سه نفر را درو كرده. محمود قلنبه به هر كس مي‌رسد بلندش مي‌كند مي‌كوبدش زمين. وقتي يارو زمين خورد پنج شش نفر مي‌ريزند سرش، هر كي با هر چي دستش است مي‌زند. اگر تو بند كسي را بكوبي زمين زير هشت مي‌ريزند سرت هر كي با هر چي دستش است مي‌زندت. با چوب، با كابل، با شلنگ. رضا آشغالي فقط آن وسط مي‌دود و عربده مي‌كشد. رسم همين است. بايد لخت شود و عربده بكشد. فقط همين. داد مي‌زنم: «رضا بگو مادر قحبه‌هاش بيان جلو …» تو بند يك‌بار سر آن پسره رضا كه آدم كشته بود داد زدم بگو اين ديوار بره كنار. همه عربده مي‌كشند. كتك مي‌زنند. پيرمرده مي‌گفت هر كي بره برمي‌گرده. شش نفر را تيزي خور كردم. آن پسره رضا، بهش مي‌گفتند رضا گاوكش، خنديد، زد رو شانه‌ام گفت: «لات بازي خرج داره برار.» يكي از آنها كه بيرون دعواست من را نشان مي‌دهد: «ناصر تيزي ناصر تيزي اينه‌ها! عجب لاتيه!!» داد مي‌زنم: «رضا بگو هر كيُ مي‌خواي مادرشُ بگائَم … صبح مي‌رم حبس.»

فردا پس فردا پشت آن ديوار چمباتمه مي‌زنم با خودم مي‌گويم: «لات بازي خرج داره.»



 

                                                                                                 17 فروردين 1383

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.