والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مهتاب کرانشه

طعم گس خاک

 

 

میدیدمشان. به وضوح. روی پوستم بودند، سفید و لزج و کوچک.‏ یکی یکی از پوستم جدایشان می‏كنم و می‏اندازمشان توی چاه توالت... ‏ 

از خواب می‏پرم. ‏‏عرق سردی  روی تنم نشسته است. این چه خوابی بود؟! بوی خاك می‏زند زیر دماغم. ‏‏مزه گسش را در دهانم حس می‏کنم. ‏‏بیدار می‏شوم. ‏‏حتما گرد و خاك از درز پنجره ها با طوفان شنی كه از دیشب شروع شده آمده تو. ‏از پنجره به بیرون نگاه می‏كنم.‏ چشم چشم را نمی‏بیند. ‏‏

چیزی به عید نمانده٬ اما بوی عید نمی‏آید. ‏اینجا هیچ‏وقت بوی عید نمی‏آید. ‏هرچه هم بخواهی سبزه سبز كنی و بروی از هر سوراخی بگردی و هفت سین پیدا كنی و وانمود كنی كه به به چه بهاری! اما باز هم بهاری در كار نیست. ‏

 

 آقاجون جعبه های بنفشه را می‏چیند كنار باغچه. ‏‏

بنفشه های رنگارنگ زیر نور خورشید برق می‏زنند. ‏‏چند جعبه گل همیشه بهار هم هست. ‏نارنجی پر رنگ. ‏‏من بنفشه‏ی زرد را بیشتر دوست دارم... ‏

دلم غنج می‏زند. بازار شلوغ است. ‏‏دست مادرم را محكم گرفته‏ام. ‏مردم تندتند راه می‏روند و چیز می‏خرند.‏ با سرهای بالا بدون نگاه کردن به پیش پایشان راه می‏روند و راه می‏روند. چشمم از روی رنگ‏ها چرخی می‏زند و مدهوشم می‏كنند.‏ بالاخره یك كفش نو می‏خرم كه بوی تازگی‏اش را دیوانه‏وار دوست دارم؛ قرمز و سیاه. و بعد هم نوبت لباس عید است. ‏ساتن قرمز با راه‏راه سیاه. ‏‏و بعد بازار كفاش‏ها را دور می‏زنیم به طرف تیمچه.  مادر چند ظرف بلور می‏خرد. ‏ 

آقاجون بنفشه‏ها را در باغچه می‏كارد و من با آبپاش آهنی گنده‏ای كه به زحمت بلندش كرده‏ام، به همه‏ی آنها یكی یكی آب می‏دهم. ‏آقاجون داد می‏زند:

ـ  بسه  دیگه باغچه رو آب برد... ‏

صدای آقاجون كم كم محو می‏شود و سكوت یك روز خاك گرفته می‏ماند. ‏

 

افشین در اتاقش تنهاست و مثل همیشه صدای موسیقی را بلند کرده.‏ صد مرتبه گفته‏ام که برای خودش هدفون بخرد اما کو گوش شنوا. ‏‏طنین غمیگن آهنگ برایم آشناست. ‏صدای این خواننده نمی‏دانم مرا به كجاهای زندگی گذشته‏ام می‏برد. ‏دلم می‏گیرد از شنیدن این ترانه، اما نمی‏فهمم چرا!

 

گاهی وقتی او خانه نیست سری به نوشته‏های خصوصی‏اش می‏زنم. ‏فضولی‏های مادرانه‏ام که گل می‏كند، حریم خصوصی سرم نمی‏شود... ‏

 

یكشنبه 15 اسفند

امروز خودم غذا درست كردم. ‏مامان حوصله نداشت. ‏‏پلو و پیازچه. ‏‏خیلی خوشمزه شده بود. تصادفا از یكی از برنامه‏های تلویزیون دستورش را دیدم. ‏ من دوست دارم غذا بپزم و مهمتر اینكه غذا بخورم. از خوردن لذت می‏برم. ‏‏برای همین روز به روز تپل‏تر می‏شوم و شكمم مثل مردهای پنجاه ساله شده. ‏‏این را مامان می‏گوید! من اما اهمیت نمی‏دهم. ‏

هر چه به مامان اصرار کردم تو هم بیا بخور٬ نیامد. ‏می‏گوید این غذاها را دوست ندارد. ‏‏

البته من می‏دانم چرا نمی‏خورد. بدش نمی‏آ‏ید. دلش می‏خواهد غر بزند. ‏امروز روز غرزدن مامان است. ‏‏بعضی‏وقت‏ها این طوری می‏شود. ‏‏از همان اول صبح كه می‏بینمش، می‏توانم بفهمم آن روز حالش خوب است یا نه! فكر كنم باز یك نامه‏ی دیگر از بابام رسیده و باز پول خواسته. مرتیكه‏ی مفنگی دست از سر ما برنمی‏دارد!

«ای تو اون روحش...» مامان می‏گوید این حرف‏ها را نزن. دهنت عادت می‏كند. توی دلم می‏گویم «خب عادت كند!» بیچاره نمی‏داند وقتی با دوست‏هام هستم چه الفاظ شریفی از دهانم بیرون می‏آید. فكر می‏كند من پسر پیغمبرم. ‏از بابام می‏نوشتم. ‏اصلا نمی‏خواهم ببینمش. به مادرم می‏گوم: «آخه از چی این آدم خوشت اومد و زنش شدی؟» مامان جوابم را نمی‏دهد. ‏می‏گویم: «چرا هر كاری می‏گه می‏كنی؟» فكر كنم می‏ترسد من را از چنگش در بیاورد. ‏‏نه كه خیلی هم تحفه‏ام! می‏گوید: «می‏دونی كه دوست و آشنا زیاد داره. ‏‏هر كاری ازش بر میاد.» ‏‏مامان می‏ترسد وقتی بریم ایران دردسر درست شود. ‏‏می‏گویم: «مگر شهر هرته؟» مامان پوزخند می‏زند و چیزی نمی‏گوید. ‏

گاهی فكر می‏كنم بحث این چیزها نیست.‏ حس می‏كنم ترس مامان از بابا به خاطر یک چیز دیگر است. ‏‏

 

صداها در سرم می‏پیچید. ‏

روبروی هم نشسته بودیم و سرم پایین بود. پشت در همهمه بود. ‏ مادرم و چند نفر دیگر. ‏‏تو چانه‏ام را بلند كردی و نگاهمان با هم برخورد کرد. ‏اما در گردی چشم‏هات هیچ چیز نبود! اتفاقی در دلم نیفتاد. ‏نزدیک شدی، نزدیک نزدیک. ‏‏بعد از آن جراحت... ‏حس بدی داشتم. آن مایع قرمزرنگ و لزج که از دو طرف پاهام گذشت، حسابی ترساندم. ‏‏چرا کسی چیزی در این باره به من نگفته بود؟ حالم خوب نبود. ‏احساس سوزش داشتم. ‏‏زیر دلم درد می‏كرد. صورتم از شرم سرخ شده بود. ‏می‏ترسیدم. ‏

تو در را باز كردی و بیرون رفتی. من ماندم و خودم. ‏

صدایت را می‏شنوم كه چیزی می‏گویی. مادرم می‏خندد!

 

صدا صدا و باز هم صدا.

راهروهای طویل٬ از این اتاق به آن اتاق.

مادرم می‏گفت: «دستش بشكنه!» ‏

دستش هیچ وقت نشكست...‏ هیچ وقت. سه ماه طول درمان، یك ماه طول درمان، پنج ماه طول درمان. ‏

چه زمستان سردی است. ‏‏چه برفی می‏بارد. ‏انگار تمامی‏ ندارد. ‏‏پانزده اسفند و این همه یخ ٬این همه سرما. ‏‏من زیر بارش یك ریز برف راه می‏روم. ‏‏با طول درمان‏های متفاوتم!

 

نزدیك غروب است. ‏‏باز هم صدای باد می‏آید. ‏هویی می‏كشد و از درز پنجره به درون خانه می‏رسد. ‏

باز هم توفان شن و طعم گس خاك! سكونی در كار نیست. لااقل نه به این زودی‏ها. ‏

 

صدای خنده‏ی پسرم با صدای باد می‏آمیزد. ‏‏او می‏خندد. ‏‏من هم می‏خندم. ‏

 

6/5/89

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.