میدیدمشان. به وضوح. روی پوستم بودند، سفید و لزج و کوچک. یکی یکی از پوستم جدایشان میكنم و میاندازمشان توی چاه توالت...
از خواب میپرم. عرق سردی روی تنم نشسته است. این چه خوابی بود؟! بوی خاك میزند زیر دماغم. مزه گسش را در دهانم حس میکنم. بیدار میشوم. حتما گرد و خاك از درز پنجره ها با طوفان شنی كه از دیشب شروع شده آمده تو. از پنجره به بیرون نگاه میكنم. چشم چشم را نمیبیند.
چیزی به عید نمانده٬ اما بوی عید نمیآید. اینجا هیچوقت بوی عید نمیآید. هرچه هم بخواهی سبزه سبز كنی و بروی از هر سوراخی بگردی و هفت سین پیدا كنی و وانمود كنی كه به به چه بهاری! اما باز هم بهاری در كار نیست.
آقاجون جعبه های بنفشه را میچیند كنار باغچه.
بنفشه های رنگارنگ زیر نور خورشید برق میزنند. چند جعبه گل همیشه بهار هم هست. نارنجی پر رنگ. من بنفشهی زرد را بیشتر دوست دارم...
دلم غنج میزند. بازار شلوغ است. دست مادرم را محكم گرفتهام. مردم تندتند راه میروند و چیز میخرند. با سرهای بالا بدون نگاه کردن به پیش پایشان راه میروند و راه میروند. چشمم از روی رنگها چرخی میزند و مدهوشم میكنند. بالاخره یك كفش نو میخرم كه بوی تازگیاش را دیوانهوار دوست دارم؛ قرمز و سیاه. و بعد هم نوبت لباس عید است. ساتن قرمز با راهراه سیاه. و بعد بازار كفاشها را دور میزنیم به طرف تیمچه. مادر چند ظرف بلور میخرد.
آقاجون بنفشهها را در باغچه میكارد و من با آبپاش آهنی گندهای كه به زحمت بلندش كردهام، به همهی آنها یكی یكی آب میدهم. آقاجون داد میزند:
ـ بسه دیگه باغچه رو آب برد...
صدای آقاجون كم كم محو میشود و سكوت یك روز خاك گرفته میماند.
افشین در اتاقش تنهاست و مثل همیشه صدای موسیقی را بلند کرده. صد مرتبه گفتهام که برای خودش هدفون بخرد اما کو گوش شنوا. طنین غمیگن آهنگ برایم آشناست. صدای این خواننده نمیدانم مرا به كجاهای زندگی گذشتهام میبرد. دلم میگیرد از شنیدن این ترانه، اما نمیفهمم چرا!
گاهی وقتی او خانه نیست سری به نوشتههای خصوصیاش میزنم. فضولیهای مادرانهام که گل میكند، حریم خصوصی سرم نمیشود...
یكشنبه 15 اسفند
امروز خودم غذا درست كردم. مامان حوصله نداشت. پلو و پیازچه. خیلی خوشمزه شده بود. تصادفا از یكی از برنامههای تلویزیون دستورش را دیدم. من دوست دارم غذا بپزم و مهمتر اینكه غذا بخورم. از خوردن لذت میبرم. برای همین روز به روز تپلتر میشوم و شكمم مثل مردهای پنجاه ساله شده. این را مامان میگوید! من اما اهمیت نمیدهم.
هر چه به مامان اصرار کردم تو هم بیا بخور٬ نیامد. میگوید این غذاها را دوست ندارد.
البته من میدانم چرا نمیخورد. بدش نمیآید. دلش میخواهد غر بزند. امروز روز غرزدن مامان است. بعضیوقتها این طوری میشود. از همان اول صبح كه میبینمش، میتوانم بفهمم آن روز حالش خوب است یا نه! فكر كنم باز یك نامهی دیگر از بابام رسیده و باز پول خواسته. مرتیكهی مفنگی دست از سر ما برنمیدارد!
«ای تو اون روحش...» مامان میگوید این حرفها را نزن. دهنت عادت میكند. توی دلم میگویم «خب عادت كند!» بیچاره نمیداند وقتی با دوستهام هستم چه الفاظ شریفی از دهانم بیرون میآید. فكر میكند من پسر پیغمبرم. از بابام مینوشتم. اصلا نمیخواهم ببینمش. به مادرم میگوم: «آخه از چی این آدم خوشت اومد و زنش شدی؟» مامان جوابم را نمیدهد. میگویم: «چرا هر كاری میگه میكنی؟» فكر كنم میترسد من را از چنگش در بیاورد. نه كه خیلی هم تحفهام! میگوید: «میدونی كه دوست و آشنا زیاد داره. هر كاری ازش بر میاد.» مامان میترسد وقتی بریم ایران دردسر درست شود. میگویم: «مگر شهر هرته؟» مامان پوزخند میزند و چیزی نمیگوید.
گاهی فكر میكنم بحث این چیزها نیست. حس میكنم ترس مامان از بابا به خاطر یک چیز دیگر است.
صداها در سرم میپیچید.
روبروی هم نشسته بودیم و سرم پایین بود. پشت در همهمه بود. مادرم و چند نفر دیگر. تو چانهام را بلند كردی و نگاهمان با هم برخورد کرد. اما در گردی چشمهات هیچ چیز نبود! اتفاقی در دلم نیفتاد. نزدیک شدی، نزدیک نزدیک. بعد از آن جراحت... حس بدی داشتم. آن مایع قرمزرنگ و لزج که از دو طرف پاهام گذشت، حسابی ترساندم. چرا کسی چیزی در این باره به من نگفته بود؟ حالم خوب نبود. احساس سوزش داشتم. زیر دلم درد میكرد. صورتم از شرم سرخ شده بود. میترسیدم.
تو در را باز كردی و بیرون رفتی. من ماندم و خودم.
صدایت را میشنوم كه چیزی میگویی. مادرم میخندد!
صدا صدا و باز هم صدا.
راهروهای طویل٬ از این اتاق به آن اتاق.
مادرم میگفت: «دستش بشكنه!»
دستش هیچ وقت نشكست... هیچ وقت. سه ماه طول درمان، یك ماه طول درمان، پنج ماه طول درمان.
چه زمستان سردی است. چه برفی میبارد. انگار تمامی ندارد. پانزده اسفند و این همه یخ ٬این همه سرما. من زیر بارش یك ریز برف راه میروم. با طول درمانهای متفاوتم!
نزدیك غروب است. باز هم صدای باد میآید. هویی میكشد و از درز پنجره به درون خانه میرسد.
باز هم توفان شن و طعم گس خاك! سكونی در كار نیست. لااقل نه به این زودیها.
صدای خندهی پسرم با صدای باد میآمیزد. او میخندد. من هم میخندم.
6/5/89