هوا سرد شده بود. باران نمنم میبارید. دو مگس از شیشه اول پنج شیشه پنجره آرام آرام بالا میرفتند. شیشه اول از حرارت بخاری اتاق عرق کرده بود. مگسها یکی جلو و دیگری عقبتر خود را بالا میکشیدند.
این که امسال سال خوک بود یا نه، این که پارسال احتمالا پسر سالمار را گرگی روسی خورده بود یا یک گرگ معمولی دیگر و بعد از چند روز فقط چند تکه استخوان آدمی را پای کوه اوجاباش پیدا کرده بودند و گفته بودند همان استخوان بچه است و تمام و توبره پاره پاره شده نانش را هم همان نزدیکی پیدا کرده بودند تا شاهد آخرین باشد، اینکه همین چند روز پیش سیناپار دختر کربلایی نانخین وسط شب راه افتاده بود بی آنکه متوجه بشود از ده بیرون رفته بود و رسیده بود به ته دره زینگامان که خیلی ترسناک بود و دور و برش را صخرههای بلند و پای آنها را درختان بلند گردو پر کرده بود و ناگهان صدای بزن بکوب ساز و آواز و ترانه را از دل سنگها شنیده بود و ماتش زده بود و سایهای از میان درختان راه افتاده بود طرفش و دست دراز کرده بود طرف گیس بلند و بافته او تا بگیرد، اما سیناپار ناگهان به خود آمده بود و گویی از خواب بیدار شده باشد چنان فریاد کشیده بود که طنین آن همه کوه و دره را با هم لرزانده بود و بعد اهالی ده همه بیدار شده بودند و خواب آلود و ترسیده ریخته بودند طرف دره و دختر را غش کرده و افتاده پیدا کرده و روی دست بلند کرده و آورده بودند خانه نانخین و تا صبح دور هم نشسته بودند و صد جور حرف و حدیث مربوط و نامربوط درباره اتفاق گفته بودند و بالاخره نزدیکیهای صبح هر کس طرف خانه خود رفته بود و بعد از طلوع آفتاب ذهن هر کس از همه کلماتی که دیشب در آنها پیدا شده و معنی یافته بود خالی و فراموش شده بود و اینکه هر اتفاقی که در زمانی نزدیک یا دورتر در دهی که اسمش چنارلیق بود و بالای یک صخره بلند و سیاه قرار داشت و راهی باریک و پیچاپیچ آن را به جاده خاکیای مربوط میکرد که حالا حالا باید میرفت و پیچ میخورد و سربالایی و سرازیریهای تندی را رد میکرد تا بالاخره از بوی درختان انجیر و انار و گردو و صدای آواز همیشگی کبکها و زوزه درهم شده گرگها و سگها خالی میشد و میرسید به اولین شهری که تلفظ نان خالخالی آن یاسی تازه به هر رهگذری میبخشید و سرمای همیشگیش آن را صد چندان میکرد، هیچ ربطی نداشت به زمانی که در هنگام ظهر ناگهان گرازی وحشی از میان نیزار بیرون جهیده بود و عرض رود را گذشته بود و دندان کجش را کشیده بود از این طرف شکم زاخزاخ تا آن طرفش و بعد از سینه کوه بالا رفته بود و ناپدید شده بود.
هوا سرد شده بود. باران نم نم میبارید. دو مگس از شیشه اول پنج شیشه پنجره آرام آرام بالا میرفتند. شیشهها از حرارت بخاری اتاق عرق کرده بود. مگسها یکی جلو و دیگری عقب خود را بالا میکشیدند. دومی چند سانتیمتر بیشتر از پیش بالا رفته بود. اما اولی سر خورده بود و پایینتر آمده بود. حالا پاهای نازکش را تندتر تکان میداد و ذره ذره بالا میرفت. دومی که اکنون اولی شده بود احتمالا از خستگی ایستاد و قطرهای از بخار آب شده از کنار او سر خورد طرف پایین و ردی کمرنگ و نازک از خود به جای گذاشت. قطره مستقیما به مگس اولی که دومی شده بود میخورد. در این صورت میتوانست آن را از صحنه شیشه بیرون برده و حتی از قاب فلزی هم خارج کند. اما دومی درست در لحظه احتمال تصادم، خود را اندکی، فقط اندکی به طرف راست کشید و قطره از او هم گذشت. اینکه چند قطره در شیشه پنجم که در بالا و سمت چپ پنجره قرار داشت با فاصله اندک از هم پایین میآمدند، فعلا ربطی به حرکت و سرنوشت مگسها نداشت.
هیچکس باور نمیکرد زاخزاخ با آن دل و روده بیرون ریخته زنده بماند. او را در حالی که خون زیادی از شکم دریده شدهاش بیرون میریخت لای لحافی چرکین و رنگ و رو رفته پیچیدند و انداختند روی الاغ نانخین و در حالی که در چهار طرف زنان و دختران با صدای بلند گریه میکردند و گاه و بیگاه صدای عرعر الاغ هم بلند میشد و در کوه و دره طنین میانداخت،او را از راه باریک و سربالایی به چنارلیق آوردند. ماشینی چیزی که پیدا نمیشد او را با آن به شهر برسانند. آن هم اواخر فصل پاییز که گویی درختان لخت با چند تک برگ زرد یا قرمز پلاسیده آنها را که در فصل بهار و پاییز، به هر بهانهای در این طرفها پیداشان میشود از منطقه تاراندهاند. پس زاخزاخ را بردند خانه پدرش زالام انداختند لای رختخواب و تند رفتند پیش سیلدرین که از سالها پیش بلد بود خیلی از بیماران و زخمیها را از مرگ نجات بدهد. سیلدرین قبل از این که خیل مردم دم در حیاطش جمع شده باشند، احساس کرده بود اتفاق ناگواری افتاده است. پس از این همه سال که از مرگ شوهرش میگذشت و از آن به بعد او تصمیم گرفته بود دل به کوه و کمر ببندد و چند سال دور از مردم و آبادی زندگی کرده بود و خاصیت تقریبا همه گل و گیاه و پوست و استخوان و گوشت و موی حیوانات را یاد گرفته بود و بالاخره با انبانی از دانش و تجربه دوباره به ده بازگشته بود، میفهمید صدای شتابناک مردم وقت حادثه چه لحن و طنینی دارد. پس با شنیدن اولین آواها که ساعتی پیش از ته دره خود را بالا میکشید و از لای درختها و سنگها میگذشت و بالا میآمد دست کرده بود طرف توبره گلدار کار و عصای چوبیاش و منتظر مانده بود. آنها که رسیده بودند دم در و همهمهشان ریخته بود توی حیاط، او نعلینهایش را پوشیده بود و راه افتاده بود. چهره گرد و سفیدی داشت. قدی بلند با عضلات سفت و سخت. راه رفتنش محکم و طناز بود و تکان سینهها و باسنش به یک اندازه از مردم و زمان و زمین دلبری میکرد.
زخم زاخزاخ از یک طرف و خونریزی بیش از حد او از طرفی دیگر سیلدرین را ناامید میکرد. اما تجربه به او نشان داده بود در نهایت این امیدواری است که زخمها را درمان میکند و اگر آن در میان نباشد هیچ دوا و درمانی برای هیچ درد و زخمیموثر نیست. همین اعتقاد بود که دست او را شفادهنده و خود او را جادوگر جلوه کرده بود. پس با حوصله و دقت محتویات توبرهاش را روی گلیم خالی میکند. توی آن توبره کوچک همه چیز هست: شیره ریشهها، افشره میوهها، گلبرکهای خشک شده، برگهای لوله شده، دندان گرگ و مار و زالاخوپ و گراز و جاشجادوم، خاکستر پوست پلنگ و آهوی تک شاخ و گوزن پوست خال خالی و لابوزون پرنده و جانگان جهنده و...
تکهای از دندان گرگ را با انبر میکند و با هاون آن را خرد میکند. پری از کبک سیههزن را آتش میزند و خاکسترش را جمع میکند و کناری میگذارد. از یک بطری کمی از یک مایع غلیظ جدا میکند که گویا محلولی از شیره درخت دانادوروم و شیر زایمان اول زانیمدور است. و چند ماده رنگ به رنگ از توبرههای مختلف و بطریها سوا کرده همه را دریک کاسه به هم میزند و خمیری درست میکند. بعد خمیر را با دقت لای پارگی زخم کم کم میمالد. سپس آن را با نخ و سوزن میدوزد. قبل از شروع عملیات نصف بطری مایع بنفش رنگ دامانیاش را در حلق زاخزاخ ریخته بود و همین باعث شده بود او هیچ دردی را احساس نکند. چشمهایش را بسته بود آرام و گویی در خوابی خوش و عمیق فرو رفته بود. وقتی سیلدرین کارش را تمام کرد و پر شعلهور عقاب سیاه را جلوی بینی او گرفت، چنان آرام و سرمست چشمهایش را گشود که انگار هیچ اتفاقی آرامش ازلی و ابدی جهان را به هم نزده بوده است.
مگس دوم ظاهرا در یک غفلت کمی پریده بود که اکنون روی شیشه چهارم دیده میشد. در حالی که مگس اول هنوز چند میلیمتر بیشتر از شیشه اول بالا نرفته بود. از شیشه سوم اناری سرخ آویزان از شاخه به صورت مات دیده میشد. به جز آنجاهایی که قطرههای بخار پایین ریخته بود و ردی روشن به جای مانده بود. در آن قسمتها پوست انار سرختر و روشنتر به چشم میزد. در اثنایی که مگس اول پاهایش را تندتند تکان میداد، ناگهان دومی از شیشه چهارم سر خورد و پایین آمد و دوباره پایینتر از اولی شروع کرد به بالا رفتن.
به هیچ کس نگفته بود میگذارد همه چیز را و میرود برای همیشه. فقط رعنا. به او یک جمله گفته بود. نه یکی کم و نه یکی بیشتر. «منتظرم نمان». حرفی نزده بود. خیره شده بود به چشمهایش و قطرههای اشک از عمق نگاهش جوشیده بود و ریخته بود بیرون. او هم معطل نکرده بود. راه افتاده بود تند و تا یکی دو تا تپه و دره را رد نکند برنگشته بود عقب را نگاه کند. تا رسیده بود پشت کوه یاریمگوروش. آنجا نشسته بود روی تخته سنگی و با صدای بلند زار زده بود.
دم غروب است و آسمان و زمین را از پا تا سر مه گرفته است. رنگ مسی آفتاب جایی در طرف چپ او مه را شکافته است و صدها و هزار تیغه نازک به هر طرف میپاشد. صدای کبکها و هدهدها شنیده میشود و گاه و بی گاه صدای زوزه گرگی در دور. ترس و دلواپسی ستون فقراتش را میلرزاند. نمیداند چه خواهد شد. آینده نامعلوم را هولناک و مثل پرتگاه احساس میکند. با این همه اما تصمیمش را گرفته است. دیگر نمیخواهد در سرزمین گرازها بماند حتی اگر همه هوا طعم انار و انجیر بدهد. یا خواب درهها پر از بازی دانههای گردو باشد و قلوههای تمشک.
خانم صدوقی گفته بود فقط کار خودت است و نه هیچکس دیگر. گفته بود مخصوصا که مدیونش هم هستی. گفته بود نباید بترسی. سعی خودت را بکن. اصلا هم به نتیجه فکر نکن. اما او به نتیجه فکر کرده بود و از آن وحشت کرده بود. برای همین دست و دلش لرزیده بود. بالاخره هم تصمیم گرفته بود و دستور داده بود اتاق عمل را آماده کنند و بیمار را به آنجا ببرند. اتاق عمل به گلوی گراز میماند که صدای خفه غرشش از آن به گوش برسد. بوی خفه کننده پشم سیاهش مشام او را میآزرد. به هر ترتیبی که شده دست به کار شده بود. چند ساعت طول کشیده بود تا شکم را پاره کند و آن غده درشت و کبود و سفت شده را از آن بیرون بیاورد و دوباره شکم را بدوزد. عصر شده بود و جراحی به آخر رسیده بود. دستور داده بود مریض را به بخش مراقبتهای ویژه انتقال بدهند. خودش رفته بود لباس عوض کرده بود. بعد برگشته بود روی صندلی کنار بیمار نشسته بود و چشم دوخته بود به مانیتورها و انتظار کشیده بود.
مگسها از ردیف سه شیشه اول پنجره گذشته بودند. تلفظ سه شیشه به تلفظ سه شنبه خیلی نزدیک است. شاید جایی عکس بیشه هم افتاده باشد در شیشه. اما اینها مگر چیزی را عوض میکنند؟ نه، عوض نمیکنند. مگسها رسیدهاند به شیشه پنجم و دیگر معلوم نیست کدام اول بوده یا دوم و چندبار اول و دومی آنها جا به جا شده است. هنوز دارند در خیسی شیشه پنجم تندتند پا میزنند و سعی میکنند بالا بروند. این چه سماجتی است در کله مگسیشان که همهاش برای بالا رفتن بکوشند. معلوم نیست. شاید، نه حتما، رعنا بارها و بارها نشسته کنار چشمه و چشم دوخته به قله کوههای اطراف، بی آن که متوجه مگسهایی بشود که مینشینند روی بازوهای لختش، یا از روی بازوهایش پرواز میکنند و وزوزکنان دور میشوند.
شب از نیمه گذشته است. در پسزمینه همه مانیتورهای جهان تصویر کله یک گراز وحشی دیده میشود. با دو دندان کج شده به طرفین پوزهاش و در زمینه، همه خطوط مستقیم دیده میشوند با صدای زوزه آرام. سیلدرین مرده است و دکتر زاخزاخ خسته و درمانده از روی صندلی بلند میشود تا از آنجا دور شود.
6/5/89