والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مظاهر شهامت

دکتر زاخزاخ

 

 

 

 

هوا سرد شده بود. باران نم‏نم می‏بارید. دو مگس از شیشه اول پنج شیشه پنجره آرام آرام بالا می‏رفتند. شیشه اول از حرارت بخاری اتاق عرق کرده بود. مگس‏‏ها‏ یکی جلو و دیگری عقبتر خود را بالا می‏کشیدند.

این که امسال سال خوک بود یا نه، این که پارسال احتمالا پسر سالمار را گرگی روسی خورده بود یا یک گرگ معمولی دیگر و بعد از چند روز فقط چند تکه استخوان آدمی ‏را پای کوه اوجاباش پیدا کرده بودند و گفته بودند همان استخوان بچه است و تمام و توبره پاره پاره شده نانش را هم همان نزدیکی پیدا کرده بودند تا شاهد آخرین باشد، اینکه همین چند روز پیش سیناپار دختر کربلایی نانخین وسط شب راه افتاده بود بی آنکه متوجه بشود از ده بیرون رفته بود و رسیده بود به ته دره زینگامان که خیلی ترسناک بود و دور و برش را صخره‏‏ها‏ی بلند و پای آنها را درختان بلند گردو پر کرده بود و ناگهان صدای بزن بکوب ساز و آواز و ترانه را از دل سنگ‏‏ها‏ شنیده بود و ماتش زده بود و سایه‏ای از میان درختان راه افتاده بود طرفش و دست دراز کرده بود طرف گیس بلند و بافته او تا بگیرد، اما سیناپار ناگهان به خود آمده بود و گویی از خواب بیدار شده باشد چنان فریاد کشیده بود که طنین آن همه کوه و دره را با هم لرزانده بود و بعد اهالی ده همه بیدار شده بودند و خواب آلود و ترسیده ریخته بودند طرف دره و دختر را غش کرده و افتاده پیدا کرده و روی دست بلند کرده و آورده بودند خانه نانخین و تا صبح دور هم نشسته بودند و صد جور حرف و حدیث مربوط و نامربوط درباره اتفاق گفته بودند و بالاخره نزدیکی‏‏ها‏ی صبح هر کس طرف خانه خود رفته بود و بعد از طلوع آفتاب ذهن هر کس از همه کلماتی که دیشب در آنها پیدا شده و معنی یافته بود خالی و فراموش شده بود و اینکه هر اتفاقی که در زمانی نزدیک یا دورتر در دهی که اسمش چنارلیق بود و بالای یک صخره بلند و سیاه قرار داشت و راهی باریک و پیچاپیچ آن را به جاده خاکی‏ای مربوط می‏کرد که حالا حالا باید می‏رفت و پیچ می‏خورد و سربالایی و سرازیری‏‏ها‏ی تندی را رد می‏کرد تا بالاخره از بوی درختان انجیر و انار و گردو و صدای آواز همیشگی کبک‏‏ها‏ و زوزه درهم شده گرگ‏‏ها‏ و سگ‏‏ها‏ خالی می‏شد و می‏رسید به اولین شهری که تلفظ نان خالخالی آن یاسی تازه به هر رهگذری می‏بخشید و سرمای همیشگیش آن را صد چندان می‏کرد، هیچ ربطی نداشت به زمانی که در هنگام ظهر ناگهان گرازی وحشی از میان نیزار بیرون جهیده بود و عرض رود را گذشته بود و دندان کجش را کشیده بود از این طرف شکم زاخزاخ تا آن طرفش و بعد از سینه کوه بالا رفته بود و ناپدید شده بود.

هوا سرد شده بود. باران نم نم می‏بارید. دو مگس از شیشه اول پنج شیشه پنجره آرام آرام بالا می‏رفتند. شیشه‏‏ها‏ از حرارت بخاری اتاق عرق کرده بود. مگس‏‏ها‏ یکی جلو و دیگری عقب خود را بالا می‏کشیدند. دومی‏ چند سانتیمتر بیشتر از پیش بالا رفته بود. اما اولی سر خورده بود و پایین‏تر آمده بود. حالا پاهای نازکش را تندتر تکان می‏داد و ذره ذره بالا می‏رفت. دومی‏ که اکنون اولی شده بود احتمالا از خستگی ایستاد و قطره‏ای از بخار آب شده از کنار او سر خورد طرف پایین و ردی کمرنگ و نازک از خود به جای گذاشت. قطره مستقیما به مگس اولی که دومی ‏شده بود می‏خورد. در این صورت می‏توانست آن را از صحنه شیشه بیرون برده و حتی از قاب فلزی هم خارج کند. اما دومی‏ درست در لحظه احتمال تصادم، خود را اندکی، فقط اندکی به طرف راست کشید و قطره از او هم گذشت. اینکه چند قطره در شیشه پنجم که در بالا و سمت چپ پنجره قرار داشت با فاصله اندک از هم پایین می‏آمدند، فعلا ربطی به حرکت و سرنوشت مگس‏‏ها‏ نداشت.

هیچکس باور نمی‏کرد زاخزاخ با آن دل و روده بیرون ریخته زنده بماند. او را در حالی که خون زیادی از شکم دریده شده‏اش بیرون می‏ریخت لای لحافی چرکین و رنگ و رو رفته پیچیدند و انداختند روی الاغ نانخین و در حالی که در چهار طرف زنان و دختران با صدای بلند گریه می‏کردند و گاه و بیگاه صدای عرعر الاغ هم بلند می‏شد و در کوه و دره طنین می‏انداخت،او را از راه باریک و سربالایی به چنارلیق آوردند. ماشینی چیزی که پیدا نمی‏شد او را با آن به شهر برسانند. آن هم اواخر فصل پاییز که گویی درختان لخت با چند تک برگ زرد یا قرمز پلاسیده آنها را که در فصل بهار و پاییز، به هر بهانه‏ای در این طرف‏‏ها‏ پیداشان می‏شود از منطقه تارانده‏اند. پس زاخزاخ را بردند خانه پدرش زالام انداختند لای رختخواب و تند رفتند پیش سیلدرین که از سال‏ها پیش بلد بود خیلی از بیماران و زخمی‏ها را از مرگ نجات بدهد. سیلدرین قبل از این که خیل مردم دم در حیاطش جمع شده باشند، احساس کرده بود اتفاق ناگواری افتاده است. پس از این همه سال که از مرگ شوهرش می‏گذشت و از آن به بعد او تصمیم گرفته بود دل به کوه و کمر ببندد و چند سال دور از مردم و آبادی زندگی کرده بود و خاصیت تقریبا همه گل و گیاه و پوست و استخوان و گوشت و موی حیوانات را یاد گرفته بود و بالاخره با انبانی از دانش و تجربه دوباره به ده بازگشته بود، می‏فهمید صدای شتابناک مردم وقت حادثه چه لحن و طنینی دارد. پس با شنیدن اولین آواها که ساعتی پیش از ته دره خود را بالا می‏کشید و از لای درخت‏‏ها‏ و سنگ‏‏ها‏ می‏گذشت و بالا می‏آمد دست کرده بود طرف توبره گلدار کار و عصای چوبی‏اش و منتظر مانده بود. آنها که رسیده بودند دم در و همهمه‏شان ریخته بود توی حیاط، او نعلین‏‏ها‏یش را پوشیده بود و راه افتاده بود. چهره گرد و سفیدی داشت. قدی بلند با عضلات سفت و سخت. راه رفتنش محکم و طناز بود و تکان سینه‏‏ها‏ و باسنش به یک اندازه از مردم و زمان و زمین دلبری می‏کرد.

زخم زاخزاخ از یک طرف و خونریزی بیش از حد او از طرفی دیگر سیلدرین را ناامید می‏کرد. اما تجربه به او نشان داده بود در نهایت این امیدواری است که زخم‏‏ها‏ را درمان می‏کند و اگر آن در میان نباشد هیچ دوا و درمانی برای هیچ درد و زخمی‏موثر نیست. همین اعتقاد بود که دست او را شفادهنده و خود او را جادوگر جلوه کرده بود. پس با حوصله و دقت محتویات توبره‏اش را روی گلیم خالی می‏کند. توی آن توبره کوچک همه چیز هست: شیره ریشه‏‏ها‏، افشره میوه‏‏ها‏، گلبرک‏‏ها‏ی خشک شده، برگ‏‏ها‏ی لوله شده، دندان گرگ و مار و زالاخوپ و گراز و جاشجادوم، خاکستر پوست پلنگ و آهوی تک شاخ و گوزن پوست خال خالی و لابوزون پرنده و جانگان جهنده و...

تکه‏ای از دندان گرگ را با انبر می‏کند و با ‏‏ها‏ون آن را خرد می‏کند. پری از کبک سیهه‏زن را آتش می‏زند و خاکسترش را جمع می‏کند و کناری می‏گذارد. از یک بطری کمی‏ از یک مایع غلیظ جدا می‏کند که گویا محلولی از شیره درخت دانادوروم و شیر زایمان اول زانیمدور است. و چند ماده رنگ به رنگ از توبره‏‏ها‏ی مختلف و بطری‏‏ها‏ سوا کرده همه را دریک کاسه به هم می‏زند و خمیری درست می‏کند. بعد خمیر را با دقت لای پارگی زخم کم کم می‏مالد. سپس آن را با نخ و سوزن می‏دوزد. قبل از شروع عملیات نصف بطری مایع بنفش رنگ دامانیاش را در حلق زاخزاخ ریخته بود و همین باعث شده بود او هیچ دردی را احساس نکند. چشم‏‏ها‏یش را بسته بود آرام و گویی در خوابی خوش و عمیق فرو رفته بود. وقتی سیلدرین کارش را تمام کرد و پر شعله‏ور عقاب سیاه را جلوی بینی او گرفت، چنان آرام و سرمست چشم‏‏ها‏یش را گشود که انگار هیچ اتفاقی آرامش ازلی و ابدی جهان را به هم نزده بوده است.

مگس دوم ظاهرا در یک غفلت کمی ‏پریده بود که اکنون روی شیشه چهارم دیده می‏شد. در حالی که مگس اول هنوز چند میلیمتر بیشتر از شیشه اول بالا نرفته بود. از شیشه سوم اناری سرخ آویزان از شاخه به صورت مات دیده می‏شد. به جز آنجاهایی که قطره‏‏ها‏ی بخار پایین ریخته بود و ردی روشن به جای مانده بود. در آن قسمت‏‏ها‏ پوست انار سرخ‏تر و روشن‏تر به چشم می‏زد. در اثنایی که مگس اول پاهایش را تندتند تکان می‏داد، ناگهان دومی‏ از شیشه چهارم سر خورد و پایین آمد و دوباره پایین‏تر از اولی شروع کرد به بالا رفتن.

به هیچ کس نگفته بود می‏گذارد همه چیز را و می‏رود برای همیشه. فقط رعنا. به او یک جمله گفته بود. نه یکی کم و نه یکی بیشتر. «منتظرم نمان». حرفی نزده بود. خیره شده بود به چشم‏‏ها‏یش و قطره‏‏ها‏ی اشک از عمق نگاهش جوشیده بود و ریخته بود بیرون. او هم معطل نکرده بود. راه افتاده بود تند و تا یکی دو تا تپه و دره را رد نکند برنگشته بود عقب را نگاه کند. تا رسیده بود پشت کوه یاریمگوروش. آنجا نشسته بود روی تخته سنگی و با صدای بلند زار زده بود.

دم غروب است و آسمان و زمین را از پا تا سر مه گرفته است. رنگ مسی آفتاب جایی در طرف چپ او مه را شکافته است و صدها و هزار تیغه نازک به هر طرف می‏پاشد. صدای کبک‏‏ها‏ و هدهدها شنیده می‏شود و گاه و بی گاه صدای زوزه گرگی در دور. ترس و دلواپسی ستون فقراتش را می‏لرزاند. نمی‏داند چه خواهد شد. آینده نامعلوم را هولناک و مثل پرتگاه احساس می‏کند. با این همه اما تصمیمش را گرفته است. دیگر نمی‏خواهد در سرزمین گرازها بماند حتی اگر همه هوا طعم انار و انجیر بدهد. یا خواب دره‏‏ها‏ پر از بازی دانه‏‏ها‏ی گردو باشد و قلوه‏‏ها‏ی تمشک.

خانم صدوقی گفته بود فقط کار خودت است و نه هیچکس دیگر. گفته بود مخصوصا که مدیونش هم هستی. گفته بود نباید بترسی. سعی خودت را بکن. اصلا هم به نتیجه فکر نکن. اما او به نتیجه فکر کرده بود و از آن وحشت کرده بود. برای همین دست و دلش لرزیده بود. بالاخره هم تصمیم گرفته بود و دستور داده بود اتاق عمل را آماده کنند و بیمار را به آنجا ببرند. اتاق عمل به گلوی گراز می‏ماند که صدای خفه غرشش از آن به گوش برسد. بوی خفه کننده پشم سیاهش مشام او را می‏آزرد. به هر ترتیبی که شده دست به کار شده بود. چند ساعت طول کشیده بود تا شکم را پاره کند و آن غده درشت و کبود و سفت شده را از آن بیرون بیاورد و دوباره شکم را بدوزد. عصر شده بود و جراحی به آخر رسیده بود. دستور داده بود مریض را به بخش مراقبت‏‏ها‏ی ویژه انتقال بدهند. خودش رفته بود لباس عوض کرده بود. بعد برگشته بود روی صندلی کنار بیمار نشسته بود و چشم دوخته بود به مانیتورها و انتظار کشیده بود.

مگس‏‏ها‏ از ردیف سه شیشه اول پنجره گذشته بودند. تلفظ سه شیشه به تلفظ سه شنبه خیلی نزدیک است. شاید جایی عکس بیشه هم افتاده باشد در شیشه. اما اینها مگر چیزی را عوض می‏کنند؟ نه، عوض نمی‏کنند. مگس‏‏ها‏ رسیده‏اند به شیشه پنجم و دیگر معلوم نیست کدام اول بوده یا دوم و چندبار اول و دومی‏ آنها جا به جا شده است. هنوز دارند در خیسی شیشه پنجم تندتند پا می‏زنند و سعی می‏کنند بالا بروند. این چه سماجتی است در کله مگسی‏شان که همه‏اش برای بالا رفتن بکوشند. معلوم نیست. شاید، نه حتما، رعنا بارها و بارها نشسته کنار چشمه و چشم دوخته به قله کوه‏‏ها‏ی اطراف، بی آن که متوجه مگس‏‏ها‏یی بشود که می‏نشینند روی بازوهای لختش، یا از روی بازوهایش پرواز می‏کنند و وزوزکنان دور می‏شوند.

شب از نیمه گذشته است. در پس‏زمینه همه مانیتورهای جهان تصویر کله یک گراز وحشی دیده می‏شود. با دو دندان کج شده به طرفین پوزه‏اش و در زمینه، همه خطوط مستقیم دیده می‏شوند با صدای زوزه آرام. سیلدرین مرده است و دکتر زاخزاخ خسته و درمانده از روی صندلی بلند می‏شود تا از آنجا دور شود.  

 

 

6/5/89

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.