والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






حسین محمودی

نظر جان راولز در باب پلورالیسم

 

 

راولز یکی از دلایل واقعیت پلورالیسم معقول را بارهای داوری می‏داند. به نظر او چون ما نمی‏توانیم این بارها را حذف کنیم، پلورالیسم تبدیل به یک ویژگی دایمی فرهنگ دموکراتیک می‏شود. او پلورالیسم را اولین واقعیت جامعه دموکراتیک می‏داند. به این معنا که تعدد آموزه‏های دینی، فلسفی و اخلاقی در جوامع دموکراتیک مدرن، وضعیتی صرفاً تاریخی نیستند که به آسانی از بین بروند، بلکه ویژگی دایم فرهنگ دموکراسی است. حقوق و آزادی‏های اساسی نهادهای آزاد ضامن آن شرایط سیاسی و اجتماعی هستند که انواع گوناگونی از آموزه‏های جامع متضاد ولی معقول در آن شکل می‏گیرند. این واقعیت موجود، واقعیت پلورالیسم معقول است.

از این روی راولز میان پلورالیسم فی نفسه و پلورالیسم معقول تمایز قایل می‏شود. به نظر او برخی آموزه‏های جامع و معقول وجود دارند که توسط افراد معقول تأیید می‏شوند. حال باید پرسید که آیا تمایزی که او میان این دو نوع پلورالیسم می‏گذارد تأثیری در تقسیر او از عدالت به مثابه انصاف دارد؟ به نظر راولز عدالت به مثابه انصاف در دو مرحله شکل می‏گیرد. در مرحله اول یعنی جایی که عدالت به مثابه انصاف به عنوان یک دیدگاه عاری از هرگونه آرایشی به کار برده می‏شود، تقابل میان دو پلورالیسم در محتوای عدالت تأثیر ندارد. اما در مرحله دوم که ایده اجماع همپوش شکل می‏گیرد با توجه به پلورالیسم معقول، دو اصل عدالت انتخاب می‏شوند. محتوای عدالت به مثابه انصاف تحت تأثیر آموزه‏های جامع غیرمعقول نیست و به همین علت طرف ها فرض می‏کنند که پلورالیسم معقول به دست می‏آید. اگر چه با فرض حوزه وسیع عدالت به مثابه انصاف فرقی در دو نوع پلورالیسم وجود ندارد.

به نظر راولز اولین واقعیت عدالت به مثابه انصاف، واقعیت پلورالیسم معقول است. البته نه تنها واقعیت بلکه ویژگی و شرط این جوامع است. واقعیت دومی که البته به واقعیت پلورالیسم مرتبط است و پیروی مداوم همگانی از نظریه‏ای جامع فقط با کاربرد ظالمانه قدرت دولتی امکان‏پذیر است. راولز این واقعیت را واقعیت ظلم می‏نامد. که این را می‏توان در جامعه قرون وسطی که در تأیید مذهب کاتولیکی متحد و یکپارچه بودند، دید. به نظر راولز جامعه‏ای که براساس شکلی از فایده‏گرایی و یا دیدگاه‏های اخلاقی جامع متحد باشد,‌ به همین صورت نیازمند فرمان‏های ظالمانه قدرت دولتی برای تداوم این وضع است.

واقعیت دیگر این است که رژیم دموکراتیک باید آزادانه از جانب حداکثر قابل توجهی از شهروندانی که از نظر سیاسی فعال هستند حمایت شود. این امر همواره با اولین واقعیت به این معنا است که برای اینکه برداشتی از عدالت مبنای عمومی توجیه رژیمی مبتنی بر قانون اساسی باشد باید نظریه‏های بسیار متفاوتی آن را تأیید کنند. اگر اینگونه نباشد این رژیم استوار و پایدار نخواهد ماند. این واقعیت است که به نظر راولز ما را به طرح ایده برداشت سیاسی از عدالت می‏رساند.

دو واقعیت دیگر را راولز به طور ضمنی در کتاب لیبرالیسم سیاسی مطرح می‏کند. ولی در کتاب عدالت به مثابه انصاف آن را روشن‏تر بیان می‏کند. چهارمین واقعیت این است که فرهنگ سیاسی جامعه دموکراتیکی که در دوره زمان قابل ملاحظه‏ای به طرز معقولی خوب عمل کرده است معمولاً حداقل به طور تلویحی، ایده‏های بنیادینی را در بر دارد که براساس آن‏ها می‏توان برداشتی سیاسی از عدالت را ترسیم کرد که برای رژیمی مبتنی بر قانون اساسی مناسب است.

پنجمین و آخرین واقعیت عمومی اینگونه است: بسیاری از مهمترین قضاوت‏های سیاسی ما که ارزش‏های سیاسی اساسی را شامل می‏شوند آنقدر تابع شرایط هستند که احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد که اشخاص باوجدان، دلسوز و کاملاً معقول، حتی پس از بحث آزاد بتوانند به نتیجه واحدی برسند. البته به نظر راولز این واقعیت به این معنا نیست که علت اختلاف نظر اشخاص معقول در قضاوت سیاسی نبودن ارزش‏های عینی یا ذهنی بودن ارزش‏ها است بلکه این واقعیت حاکی از مشکلات زیادی است که در دستیابی به توافق بر سر انواع گوناگون قضاوت وجود دارد. این قضاوت به ویژه در مورد قضاوت‏های سیاسی بغرنج است. دلایل این امر عبارتند از پیچیدگی بسیار زیاد مسائلی که مطرح می‏شود، ماهیت غالباً کلی شواهد و شدت تضادهایی که قضاوت‏های سیاسی عموماً به آنها می‏پردازند.

قید معقول بودن که راولز آن را برای پلورالیسم به کار می‌برد از نقاط ابهام نظریه عدالت سیاسی راولز است. چرا که ضابطه و معیار دقیقی برای سنجش معقول از نامعقول ارایه نمی‌دهد. اگر این معیار موافقت با اصول عدالت راولز باشد در این صورت هر نظریه‌ای به خود این حق را می‌دهد که معیار معقول بودن باشد دیگر دیدگاه‌ها را در صورت ناهماهنگ بودن با خود نامعقول بداند.

با توجه به واقعیت‏هایی که راولز آنها را مطرح می‏کند، در اینجا به هدف عملی عدالت به مثابه انصاف می‏پردازیم.

 

- جامعه به مثابه نظام منصفانه همکاری

یکی از ایده‏های مهم به نظر راولز که به برداشتی سیاسی منجر می‏شود، ایده جامعه به مثابه نظام منصفانه همکاری اجتماعی در طول زمان از نسلی به نسل بعد است. این ایده در هر سه کتاب راولز مطرح می‏شود و در پیوند با دو ایده بنیادین دیگر به وجود می‏آید: ایده شهروندان در مقام اشخاص آزاد و برابر و ایده جامعه بسامان. یعنی جامعه‏ای که به طرز کارآمدی از طریق برداشتی عمومی از عدالت سامان می‏یابد.

به نظر راولز این ایده‏ها برای جامعه دموکراتیک آشنا هستند. راولز وقتی جامعه دموکراتیک را نوعی نظام همکاری اجتماعی می‏داند، این به آن معنا است که شهروندان این جامعه نظم خود را نوعی نظم ثابت طبیعی یا ساختاری نهادی نمی‏دانند که با آموزه‏های دینی یا اصول سلسله مراتبی توجیه شود. راولز برای این ایده سه ویژگی را ذکر می‏کند:

الف) همکاری اجتماعی از فعالیتی که صرفاً به طور اجتماعی هماهنگ می‏شود، متمایز است. همکاری اجتماعی با قواعد و رویه‏های عموماً به رسمیت شناخته شده‏ای هدایت می‏شوند که افراد مشارکت کننده آن را مناسب می‏دانند.

ب) ایده همکاری شامل ایده شرایط منصفانه همکاری است، اینها شرایطی هستند که هر مشارکت‏کننده‏ای می‏تواند به طرز معقولی بپذیرد و یا گاهی باید بپذیرد، مشروط بر اینکه دیگران نیز بپذیرند. شرایط منصفانه همکاری ایده معامله به مثل را مشخص می‏کند.

ج) ایده همکاری شامل ایده نفع عقلانی یا خیر هر مشارکت کننده‏ای است. به نظر راولز اصول عدالت شرایط منصفانه همکاری اجتماعی را تعیین می‏کنند. با مشخص شدن اصول عدالت، حقوق و تکالیف مختص به نهادهای سیاسی و اجتماعی تعیین می‏شود. راولز سؤالی که در ابتدای کتاب لیبرالیسم سیاسی مطرح کرده بود دوباره به این صورت مطرح می‏کند که قابل قبول‏ترین برداشت سیاسی از عدالت برای تعیین شرایط منصفانه همکاری میان شهروندان آزاد و برابر و معقول و همکاری کننده جامعه در طول عمر خود از نسلی به نسل دیگر چیست؟ راولز اصول عدالت را پاسخی بر این پرسش می‏داند.

وقتی جامعه بسامان با توجه به شرایط منصفانه همکاری اجتماعی شکل گرفت راولز برای واقع‏گرایانه‏تر کردن و تطابق با شرایط تاریخی و اجتماعی جوامع دموکراتیک ایده عقل عمومی را مطرح می‏کند.

 

- عقل عمومی

مفهوم عقل عمومی به طور صریح بعد از کتاب نظریه‌ای دربارة عدالت و بازگشت او به سوی لیبر الیسم سیاسی و جستجوی زمینه مشترکی که بر اساس آن افراد بتوانند علی‌رغم تفاوت‌های عمیق مذهبی و اخلاقی خویش در کنار هم به سر برند،‌ مطرح شده است. البته خود این مفهوم به تنهایی همیشه در کانون فلسفه او قرار گرفته است. در کتاب نظریه‌ای دربارة عدالت عقل عمومی تحت ایده عمومیت مطرح می‌شود به طوری که بخش لاینفکی از نظریه عدالت به مثابه انصاف را شکل می‌دهد. در آثار بعدی راولز عقل عمومی رئوس کلی یک الگوی پیچیده‌ای از دموکراسی مبتنی بر مشورت و تأمل را مشخص می‌سازد.

همانطور که قبلاً هم گفتیم قرارداد راولز به نتیجه مطلوب یافته‌های هر یک از افراد بر اساس استدلال و دلایلی که دیگران نیز باید آنها را بپذیرند اشاره دارد. این خصوصیت را که راولز عمومی می‌خواند و یکی از فضایل ایده قرارداد این است که این ایده‌آل را آشکار می‌سازد. عمومی بودن در واقع معادل است با این که استدلال‌هایی که هر شخص باید برای تأیید اصول مورد نظر داشته باشد، همان استدلال‌هایی باشند که او در افراد دیگر برای تأیید همان اصول مشاهده می‌کند.

این مسئله ایجاب می‌کند که یک نقطه نظر مشترکی زمینه و پایه و اساس اصول عدالت را تشکیل دهد. مفهوم حقیقی عمومی زمانی آشکار می‌شود که به نقش این مفهوم در نظریه عدالت توجه کنیم. این مفهوم ایده‌آل یک جامعه بسامان را شکل می‌بخشد. ولی از طرفی به عنوان یک پیش‌درآمد حساسی در «استدلال ثبات» برای دو اصل عدالت به کار می‌رود. یعنی وقتی راولز استدلال می‌کند که فایده‌گرایی امری ناپایدار است... ولی عدالت به مثابه انصاف موضوعی با ثبات‌تر و پایدارتر است به طوری که حمایت و تأیید خاص خودش را در خودش ایجاد می‌کند.

دو اصل عدالت راولز نظامی را برای عدالت تعریف می‌کند که اجرای عملی آن حمایت افراد را به دنبال خواهد داشت حتی آن کسانی که در نامطلوب‌ترین وضع به سر می‌برند. راولز در انتقاد از فایده‌گرایی می‌گوید که فایده‌گرایی تمایز میان افراد را جدی نمی‌گیرد. در اینجا است که او پیشنهاد می‌کند که ما برای جامعه به مثابه نظام منصفانه همکاری اجتماعی شکلی از استدلال را انتخاب می‌کنیم که برای تک‌تک افراد مناسب است. در مورد اصول عدالت هر فردی می‌بیند که افراد دیگر نیز برای پذیرش اصول عدالت از استدلال‌هایی مشابه برخوردارند. این تصدیق و تأیید دو جانبه اصول، جوهره همان مفهومی است که راولز با عبارت انصاف به عنوان برداشتی از عدالت مطرح می‌سازد. ایده انصاف در اینجا ارزش عمومیت را توصیف می‌کند و وظیفه طبیعی عدالت را دربر می‌گیرد. در سلسله مقالاتی که بعد از کتاب نظریه‌ای دربارة عدالت به چاپ رسیدند به مفهوم عمومیت نه به طور تصادفی، بلکه به شکل نظام‌مندتری پرداخته شده است . اهمیت بیشتر این مفهوم منعکس کننده سمت و سوی جدیدی در اندیشه راولز است که نهایتاً به لیبرالیسم سیاسی منتهی می‌شود.

در جریان این تغییر و تبدیل، ایده‌آل عمومیت به نظریه عقل عمومی او ترقی پیدا می‌کند. در سلسله سخنرانی‌های دیویی او و همچنین نوشته‌ها و آثار مقارن او یک برداشت از عدالت زمانی شرط عمومیت کامل را عملی می‌سازد که پذیرش آن نه تنها در رابطه با دانش و آگاهی عمومی باشد و نیز نه تنها براساس باورهایی صورت می‌پذیرد که همه افراد می‌توانند داشته باشند، بلکه همچنین به روشی توجیه می‌شود که همگان می‌توانند بدان روش عمل کنند.

راولز در کتاب لیبرالیسم سیاسی عنوان می کند:" یک جامعه سیاسی و در واقع هر عامل عقلانی و معقول، خواه فرد باشد یا خانواده یا یک انجمن یا حتی یک اتحادیه جوامع سیاسی، روشی برای شکل‏دهی طرح‏هایش یعنی روشی برای قرار دادن غایاتش بر حسب اولویت و بر حسب گرفتن تصمیماتش دارد. روشی که جامعه سیاسی برای انجام این کار دارد، عقلش است. توانایی‏اش برای انجام این کار هم حتی به صورت متفاوت عقلش است. این یک قدرت اخلاقی و عقلانی است که ریشه در ظرفیت‏های اعضای انسانی‏اش دارد."

روالز در پاورقی همین قسمت می‏گوید که این عنوان عقل عمومی با بحث کانت در مورد تمایز میان عقل عمومی و عقل خصوصی بیان شده است. البته به نظر راولز همه عقل‌ها، عقل عمومی نیستند. مثلاً عقل مربوط به کلیساها و دانشگاه‏ها و بسیاری از انجمن‏های دیگر غیرعمومی‌اند. به این ترتیب در جوامع استبدادی و اشرافی هم عقل عمومی وجود ندارد. با این توصیفات عقل عمومی مختص جامعه دموکراتیک است. «عقل عمومی، عقل شهروندان است... موضوع آن خیر عموم است. یعنی آنچه که مفهوم سیاسی عدالت از نهادهای ساختار اساسی جامعه و از اهداف و غایاتی که آنها باید انجام دهند، خواستار است.» عقل عمومی فقط برای مسائل مربوط به اصول قانونی و عدالت اصلی کاربرد دارد. این مطلب یعنی اینکه ارزش‏های سیاسی صرفاً چنین سؤالات اساسی را بیان می‏کنند: چه کسی حق رأی دادن دارد؟ و یا اینکه ادیان آزاد کدامند؟ و یا چه کسی برابری عادلانه فرصت را تضمین می‏کند؟ این سؤالات و سؤالات مشابه موضوع خاص عقل عمومی هستند.

بنابراین خیلی از مسائل سیاسی در این حوزه مطرح نمی‏شوند مثل قوانین مالیات یا قوانین مربوط به دارایی و غیره... این اصل با دو خصوصیت ارتباط سیاسی میان شهروندان دموکراتیک ربط پیدا می‏کند: 1ـ رابطه اشخاص در ساختار اساسی جامعه است که در آن، آنها متولد می‏شوند و زندگی می‏کنند. 2ـ همچنین رابطه اشخاص در یک قدرت سیاسی دموکراسی که یک قدرت قهری است، قدرت عموم است یعنی قدرت شهروندان آزاد و برابر به عنوان یک پیکر واحد.

یک علت معرفی ایده عقل عمومی از نظر راولز این است که «هر چند قدرت سیاسی در رژیم دموکراتیک همواره قاهر است ـ که با انحصار قدرت قانونی نزد دولت تحکیم می‏یابد ـ ولی در عین حال قدرت عامه مردم هم هست. یعنی قدرت شهروندان آزاد و برابر در مقام شخص حقوقی.

 در این صورت باید شیوه‏هایی را اعمال کرد که همه شهروندان بتوانند آن را به طور عمومی در پرتو عقل خود تأیید کنند.

یک راه برای درک و شناخت ایده عقل عمومی این است که آن را به عنوان توسعه شرط همگانی بودن در عدالت به مثابه انصاف و همچنین به عنوان پیامد هدف عملی برداشت سیاسی از عدالت مشاهده کنیم. اگر یک برداشت از عدالت قرار است به عنوان مبنای عمومی توجیه عمل کند، در این صورت باید مطابق روشهای استدلال و قوانین بداهتی باشند که قابل دسترسی برای عقل عمومی شهروندان دموکراتیک است.

به کارگیری قدرت سیاسی بطور کامل زمانی شایسته است که مطابق با یک قانون اساسی باشد که از همه شهروندان آزاد و برابر به طور معقول انتظار می‏رود در پرتو اصول و ایده‏آل‏های قابل قبول عقل عمومی انسانی‏شان از آن حمایت کنند.

به دنبال اصل مشروعیت لیبرالی، یک وظیفه اخلاقی نیز در پی می‏آید، یعنی وظیفه مدنیت که عبارت است از توانایی برای توضیح به یکدیگر در مورد مسائل بنیادینی در مورد نحوه حمایت از اصول و سیاست‏ها و رأی به آنها جهت حمایت ارزش‏های سیاسی عقل عمومی. به عبارت دیگر اگر قرار است اشخاص آزاد و برابر از نظر سیاسی بر مبنای احترام متقابل همکاری کنند باید هنگام طرح مسائل ضروری استفاده از قدرت سیاسی قاهره را در پرتو عقل عمومی توجیه کنند.

در هر جامعه‏ای معمولاً مخالفت‏هایی در مورد قوانین وجود دارد. هر کسی ممکن است در مورد بعضی قوانین فکر کند که ناعادلانه و یا بد هستند. در این صورت چه چیزی اجرای جبری این قونین را در نگاه شهروندان مشروع جلوه می‏دهد؟ در نظریة سیاسی، مشروعیت اغلب به عنوان پذیرش عمومی قدرت و قوانین سیاسی تلقی می‏شود. ولی برای راولز فقط هر قانونی که عموماً پذیرفته شده و یا در قدرت سیاسی به کار رفته است، ‌مشروعیت ندارد. یکی از شرط‏های مشروعیت قوانین برای او این است که از قانون اساسی دموکراتیک عادلانه و یا تقریباً عادلانه برخاسته باشد. اما مشروعیت همان عدالت نیست چرا که قوانین می‏توانند عادلانه باشند ولی در عین حال مشروعیت نداشته باشند. راولز قوانین عادلانه را مطابق با اصول و قانون اساسی می‏داند که طرفها فرضی در موقعیت اولیه با آن موافقت می‏کنند.

اما قوانین عادلانه در جامعه خاص دموکراتیک مشروعیتی پیدا نمی‏کنند تا زمانی که به طور شایسته از سوی شهروندان آن جامعه مطابق قانون اساسی که به طور معقولی انتظار حمایت دارد، اجرا شود. همچنین قوانین می‏توانند مشروع باشند ولی عادلانه نباشند. صرف نظر از عادلانه بودن، هیچ رویه قانونی همیشه قوانین منصفانه و یا مصوبه‏های عادلانه و اجرای قوانین عادلانه را در پی نخواهد داشت. صرف نظر از صداقت و آگاهی، در واقع وضع‏کنندگان قوانین، قضات و مجریان قانون در زمینه آنچه که عدالت در شرایط خاصی ایجاب می‏کند، مرتکب اشتباه خواهند شد. هر رویه موجود سیاسی «عدالت رویه‏ای ناقص» را نشان می‏دهد. راولز همچنان تأیید می‏کند که لازمه ثبات یک جامعه دموکراتیک این است که شهروندانش از قوانین مشروع اطاعت کنند. حتی وقتی که ناعادلانه باشند. این امر لازمه مدنیت و شهروندی است. هیچ نظام دموکراتیک سیاسی نمی‏تواند برای مدت طولانی دوام بیاورد اگر شهروندانش اعتقاد داشته باشند که حق دارند که هر قانونی که به نظرشان عادلانه نیست نقض کنند.

مشروعیت لیبرالی ایجاب می‏کند که قوانین مطابق قانون اساسی وضع شوند که اصول اساسی آن مطابق عقل عمومی باشند به عبارت دیگر «همه شهروندان بتوانند آن را به طور عمومی در پرتو عقل خود تأیید کنند.» علاوه بر این قوانین به تنهایی باید به وسیله ارزش‏های سیاسی عقل عمومی مورد حمایت قرار گیرند. حال این عقل عمومی چیست؟ عقل عمومی به انواع استدلال هایی مربوط می‏شود که برای تصمیمات دولت و استدلال سیاسی و توجیه مربوط به عموم جامعه مناسب تلقی می‏شود. یک ایده برای عقل عمومی در دیدگاه‏های اجتماعی روسو و کانت پیشنهاد شده است. آنها فرض می‏کنند که برای اینکه قوانین و قانون اساسی برای همه افراد قابل قبول باشد، آنها باید قابل توجیه برای عقولی که آن را می‏پذیرند باشد..

ایده عقل عمومی به این معنا است که همه باید بتوانند قانون اساسی و قوانین را به دلایل مشابهی بپذیرند. اگر می‏خواهیم از عقل عمومی صحبت کنیم باید از دو نوع توافق صحبت کنیم، 1) توافق بر سر اصول عدالت سیاسی برای ساختار اساسی 2) توافق بر سر اصول استدلال و قواعد مربوط به شواهد و مدارک که شهروندان در پرتو آنها درباره این مسائل تصمیم می‏گیرند: آیا اصول عدالت قابل اجراست؟ این اصول چه وقت و تا چه حد رعایت می‏شود؟ و کدام قوانین آنها را به بهترین صورت متحقق می‏سازد؟ بنابراین اگر می‏خواهیم از عقل عمومی سخن بگوییم همانگونه که راولز می‏گوید باید راه‏های استدلال که مبنای گزینش اصول عدالت به شمار می‏رود در دسترس عقل مشترک شهروندان باشد.

ایده عقل عمومی در مقابل پیش زمینه‏ای از نهادهای دموکراتیک تعریف می‏شود و در آن تساهل مواضع مختلف مذهبی، فلسفی و اخلاقی مطرح است. علاوه بر این، عقل عمومی عقلی است برای افراد به عنوان شهروندانی دموکراتیک (و نه به عنوان ظرفیت فردی به عنوان عواملی اقتصادی و یا پایبندی به یک دین خاص). لازم است اعضای یک جامعه دموکراتیکی را به طور کامل به عنوان شهروند خطاب کنیم. شهروندان در زمینه دلایل با هم متفاوت خواهند بود. به خاطر این تقاوت‏ها است که لازم است یک ایده در مورد عقل عمومی و تبیین در مورد زندگی سیاسی عمومی تنظیم شود. عقل عمومی همانند ایده‏های مربوط به یک برداشت سیاسی از عدالت و اجماع همپوش، به واقعیت پلورالیسم معقول، مرتبط است.

پلورالیسم معقول مشخصه‏ها و رسیدن به عقل عمومی را تعریف می‏کند. در ابتدا این مطالب به این معناست که عقل عمومی در پی آن نیست که افراد غیر معقول یا آیین‏های غیرمعقول را در مورد قوانین سیاست‏های عمومی توجیه کند. از این رو (برای اشاره به دیدگاه‏هایی که منتقدین راولز مطرح نموده‏اند) این پیش‌فرض مطرح نیست که گرایش‏های اجتماعی داروینی، بنیادگرایان، نتونازی‏ها و... تابع عقل عمومی محسوب شوند و همچنین نباید کوشش کرد که به دیدگاه آنها پرداخته شود. این آموزه‏ها یا غیرمعقول هستند یا نمی‏توانند از سوی شهروندان معقولی که می‏خواهند روابط اجتماعی و سیاسی خویش را با این استدلالها که شهروندان آزاد و برابر دیگر می‏توانند به طور معقولی آنها را بپذیرند، مورد تأیید قرار گیرند. راه دوم که براساس آن پلورالیسم معقول معیارهای عقل عمومی را تعریف می‏کند این است که عقل عمومی باید به اصول، ارزش‏ها و روش‏های استدلال و بررسی شواهد مشترک در آموزه‏های معقول دیگر تحت شرایط یک جامعه آزاد دموکراتیکی متکی باشد. بعضی از این ارزش‏ها و اصول صریحاً به وسیله هر آموزه جامع معقولی پذیرفته می‏شود. کلیه آموزه‏های معقول برده‏کشی و خدمتکاری اجباری را رد می‏کنند و آزادی حرکت، آزادی وجدان و... را می‏پذیرند. این و دیگر ارزش‏های مشترک دلایل مشترکی را برای تنوعی از تدابیری از قبیل حفظ نظم عمومی، سلامت عمومی، قونین بازدارانده از خشونت و غیره فراهم می‏کنند. ولی ارزش‏های پایه دیگر و اصول اساسی را نیز باید آشکار ساخت. ارزش‏های مشترک در آموزه‏های معقول همان ارزش‏های سیاسی هستند.

ارزش‏های سیاسی عقل عمومی پاسخگو به آن روشی است که براساس آنها افراد معقول خود را در حالتی سیاسی تصور می‏کنند. یعنی خود را در موقعیت و نقش شهروندان، حقوق و وظایف سیاسی‏شان، ارتباطاتشان با دیگر شهروندان و کاربرد شایسته قدرت سیاسی، تصور می‏کنند. یک فرضیه کارگر لیبرالیسم سیاسی این است که اشخاص معقول که به آموزه‏های جامع معقول در یک جامعه بسامان دموکراتیکی معتقدند همگی خود را در چارچوب اهداف سیاسی به عنوان شهروندانی برابر و آزاد تصور می‏کنند. در این صورت آنها باید درک کنند که از منافع بنیادین سیاسی در حفظ قدرت‏های اخلاقی خود برخوردارند. در اینجا است که برداشت از شخص به عنوان عامل آزاد، برابر، معقول و همراه با گرایشاتی برای حفظ قدرت‏های اخلاقی و عقلانی خویش، در واقع مبنایی را برای اندیشه کردن در زمینه ارزش‏های سیاسی عقل عمومی فراهم می‏کند. این عقل‏ها که عمومی هستند و مشترکاً در یک دموکراسی قانونی وجود دارند به این طریق به ارزش‏های سیاسی پاسخ می‏گویند. به طوری که این ارزش‏ها نیز به تنهایی و در عوض به شرایطی مربوط می‏شوند که برای درک این برداشت ایده‏‏آل از شهروندان دموکراتیک مورد نیاز هستند. در مورد ارتباط میان ارزش‏های سیاسی و عقل عمومی راولز در کتاب لیرالیسم سیاسی و عدالت به مثابه انصاف از دو نوع ارزش سیاسی صحبت می‏کند:

نوع اول،‌ ارزش‏های عدالت سیاسی است که تحت اصول عدالت ساختار اساسی قرار دارند. این ارزش‏ها عبارتند از:‌ آزادی سیاسی و مدنی برابر. برابری منصفانه فرصت‏ها، برابری اجتماعی و معامله به مثل اقتصادی و همچنین ارزش‏های خیر عمومی. نوع دوم ارزش‏های سیاسی، ارزش‏های عقل عمومی است که تحت سرمشق‏های تحقیق عمومی و دستورالعمل‏های مربوط به طی مراحل لازم برای تضمین آزادانه، عمومی، آگاهانه و معقول بودن این تحقیق قرار می‏گیرند. این ارزش‏ها نه فقط شامل کاربرد صحیح مفاهیم بنیادین قضاوت، استنباط و شاهد و مدرک هستند. بلکه فضایل معقولیت و بی‏طرفی را هم در بر می‏گیرد.

به طور خلاصه عقل عمومی، طرز استدلالی متناسب با شهروندان برابری است که در قالب شخصی حقوقی، قواعدی را بر یکدیگر تحمیل می‏کنند که متکی به حمایت قدرت دولت است. دستورالعمل‏های مشترک تحقیق و روش‏های استدلال این دلیل را عمومی می‏کند، در حالی که آزادی بیان و اندیشه، این دلیل را آزاد می‏سازد.

هر یک از این دو قسمت با دو قسمت برداشت سیاسی از عدالت و توافق صورت گرفته که قبلاً گفتیم ارتباط پیدا می‏کند. قسمت اول ارزش‏های سیاسی با بخش اول توافق یعنی اصول عدالت برای ساختار اساسی و قسمت دوم با سرمشق‏های تحقیق یعنی اصول استدلال و مدارک و شواهد که در پرتو آن شهروندان باید تصمیم بگیرند کدام اصول اساسی به طور شایسته به کار می‏رود و باید قوانین و سیاست‏هایی که آنها را بهتر قانع می‏کند، مشخص کنند.

 

سمیوئل فریمن در تفسیر عقل عمومی چنین می‌گوید: یک ویژگی بحث‏انگیز عقل عمومی این است که ادعا نمی‏کند که دلایل و اصولی که فراهم می‏آورد حقیقی هستند. برای طرح چنین ادعایی عقل عمومی باید با گزارشی از ماهیت و شرایط واقعیت اخلاقی تأیید شود. یک چنین شرحی بحث‏انگیز است. شک‏گرایی اخلاقی معقول از میان هر چیز دیگری، مورد مخالفت قرار می‏گیرد. این امر باعث می‏شود که عقل عمومی همردیف با آموزه‏های جامع معقول قرار گیرد.

با وجود این آنچه که می‏توان گفت این است:‌1) اصول اخلاقی عقل عمومی معقول‏ترین اصول برای شهروندان دموکراتیک آزاد و برابر برای برقراری روابط سیاسی آنها است و 2) مادامی که هر یک از آموزه‏های جامع معقول به ارزش‏های سیاسی و اصول عقل عمومی پایبند باشد صحیح هستند. بنابراین دلایل ارایه شده بوسیله عقل عمومی و برداشت از عدالت که تأیید عقل عمومی را در پی دارد، نیز درست است.

راولز در کتاب لیبرالیسم سیاسی هدف عملی برداشت سیاسی عدالت را فراهم آوردن مبنایی برای توجیه قابل قبول برای شهروندان آزاد و برابر می‏داند. حال به نظر راولز عقل عمومی در یک جامعه دموکراسی به دنبال اساس مشترک عمومی برای تبیین، توجیه و موافقت است. اگرچه شهروندان آزاد و برابر می‏توانند در خصوص ارزش‏های سیاسی عقل عمومی به توافق برسند،‌ اما بدون یک مبنای مشترک برای توجیه و موافقت، عقل عمومی ناقص و محدود خواهد بود. یک نقش مهم برداشت سیاسی از عدالت پرداختن به این مسئله است که محتوای عقل عمومی را فراهم کند.

یک شهروند زمانی به عقل عمومی ملتزم می‏شود که در چارچوب آنچه که او صادقانه آن را به عنوان معقول‏ترین برداشت سیاسی از عدالت تلقی می‏کند تأمل کند، یک برداشتی که ارزش‏های سیاسی را بیان می‏کند همان ارزش‏هایی است که ممکن است شهروندان برابر و آزاد دیگر در حالت معقولی مطابق انتظار آن را بپذیرند.

عقل عمومی شامل بررسی و تأمل در مورد ارزش‏های سیاسی، روشن کردن موانع موجود، تعیین درجات اهمیت آنها و استفاده از آنها برای حکم و حل مسائل قانونی است. یک برداشت سیاسی از عدالت برای این اهداف هم برای عقل عمومی و هم برای کامل کردن عقل عمومی امری لازم است که معنا و اهمیت نسبی ارزش‏های مهم سیاسی مطابق یک برداشت سیاسی مشخص شود. اگر قضات، قانون‏گذاران و شهروندان به دیدگاه‏های جامع برای تصمیمات سیاسی‏شان توسل جویند که این دیدگاه بوسیله یک برداشت سیاسی معقول قابل تأیید نباشد، دیگر شهروندان در معرض قدرت جبری برای دلایلی قرار می‏گیرند که نمی‏توانند آنها را بر مبنای ارزش‏های خاص خودشان و یا با توجه به چشم‏اندازهای مشترک‏شان به عنوان شهروندان دموکرات بپذیرند. در این صورت شهروندان به عنوان افرادی غیر آزاد و غیر برابر در نظر می‏آیند.

هدف عقل عمومی ایجاد مبنایی برای تبیین عمومی به منظور دستیابی به توجیه و توافق عمومی است. یک برداشت سیاسی از عدالت برای این هدف لازم است. راولز سه ویژگی عمده را برای برداشت‏های سیاسی معقول از عدالت نام می‏برد اول اینکه فهرستی از حقوق اساسی، آزادی‏ها و فرصت‏های اساسی را بیان کند. دوم، اختصاص اولویت ویژه برای این حقوق و‌ آزادی‏ها و فرصت‏ها به لحاظ مطالبات خیر عمومی، بازدهی اقتصادی و ارزش‏های کمال‏گرایی را بیان کند و سوم تدابیری بیان کند برای اطمینان از اینکه کلیه شهروندان از آزادی‏های خویش کمال استفاده را می‏برند.

این سه ویژگی بدین معنا است که یک برداشت از عدالت می‏تواند این لازمه‏های لیبرالی را داشته باشد. عدالت به مثابه انصاف فقط یکی از آنها به شمار می‏رود. مطلب مهم دیگری که راولز به آن اشاره می‏کند، ارتباط دادگاه و عقل عمومی است. به نظر راولز دادگاه مثالی از عقل عمومی است و این مطلب به این معناست که دادگاه باید بهترین تفسیر از قانون اساسی را با استفاده از دانش رویه‏های قانونی ارایه دهد. بهترین تفسیر، تفسیری است که با این مواد قانونی متناسب باشد و براساس برداشت عمومی از عدالت توجیه شود. در انجام این کار انتظار می‏رود که دادگستری در هنگام وجود آشکار و ضمنی این ارزش‏ها در قانون مثلاً در فهرست حقوق ضمانت کننده رویه آزاد مذهب یا حمایت برابر حقوق،‌ از ارزش‏های سیاسی برداشت عمومی استفاده کنند.

نقش دادگاه بخشی از همگانی بودن و یک جنبه از نقش عظیم عقل عمومی است. قضات نباید به اصول اخلاقی شخصی‏شان استناد کنند، همچنین نباید به دیدگاه‏های فلسفی و مذهبی‏شان استناد کنند. آنها باید به ارزش‏های سیاسی استناد کنند که فکر می‏کنند به فهم معقول برداشت عمومی و ارزش‏های سیاسی عدالت و عقل عمومی متعلق است. این‏ها ارزش‏هایی هستند که آنها با حسن نیت به عنوان وظیفه مدنیت نیاز دارند و شهروندان معقول هم آنها را تأیید می‏کنند.

جالب‌تر آنکه دادگاه به عنوان نمونه‏ای از عقل عمومی جنبه دیگری هم دارد و آن هم دادن سرزندگی و روشنی به عقل عمومی است. این عمل هم توسط قضاوت‏های مجاز صورت می‏گیرد. دادگاه این نقش را زمانی بازی می‏کند که به درستی قانون را در یک روش معقول تفسیر کند.

 

 

 

 

4مرداد 1389



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.