اردیبهشت بود و اواخر سال تحصیلی. هوا گرم بود و دم داشت. زنگ آخر، زبان
داشتیم، با آقای جهانگردی. جوان لاغری که صورتی کشیده داشت و موهایی خرمایی رنگ و افشان. یک سیبیل باریک هم داشت. همیشه پیراهن
چهارخانهی درشت میپوشید. راهراه متقاطع آبی و صورتی؛ پیراهنی نخنما. شاید فقط
پنج، شش سال از ما بزرگتر بود. از بعضیهایمان کمتر. "کیو" صدایش میکردیم.
نه جلوی خودش، پشت سرش. سنی نداشتیم. بزرگ بزرگهمان پانزده سال، شاید هم کمتر. اسمش
کیومرث بود. فتحالله و نادر را برده بود پای تخته دیالوگهای کتاب درسی را میپرسید
ازشان، از حفظ.
فتحالله، پدرام فتحاللهی بود و نادر، حمیدرضا افشار که بچههای کلاس به او
میگفتند نادر. فتحالله به نادر گفت: «اتوبوس مدرسه چه ساعتی حرکت میکند، احمد؟»
نادر گفت: «هفت و سیزده دقیقه» کیو گفت: «سی دقیقه، هفت و سی دقیقه». به انگلیسی
میگفتند. کیو دستش را همان اول لیست دفتر کلاس گذاشت جلوی اسم نادر و یک خط کشید،
یعنی منفی. فتحالله گفت: «چه ساعتی صبحانهات را میخوری، احمد؟» دستم در جامیزی
نیمکت به سمت کاغذ ساندویچم رفت. سوسیس بود. حتما ماسیده بود. شکمم به قار و قور افتادهبود. باید ساعت ده میخوردمش. زنگ تفریح در حیاط
دعوا شد. رفتیم دعوا ببینیم، ساندویچم دست نخورده ماند. نادر خواست بگوید: «هفت و
پنجاه دقیقه» که محرابیان از ردیف اول، جوری که کیو متوجه نشود، گفت: «پانزده».
نادر هولهولکی گفت: «پاپاپاپانزده». کیو سرش را تکان داد و گفت: «ششش. شاتآپ. برید
گم شید، سرجاتون! با جفتتونم.» برای همه یک منفی جلوی اسمشان گذاشت. یکی برای فتحالله.
شاید یک منفی هم برای محرابیان.
من ردیف سوم مینشستم، کنار دیوار. فتحالله و نادر ردیف دوم و محرابیان تنها،
ردیف اول مینشست. بچهی با دل و جراتیبود. یعنی بین ما چهارتا از همه جگرش بیشتر
بود. بچهها دیدهبودند؛ فتحالله و نادر. درسش زیادی خوب بود. بچهها میگفتند
خیلی باهوش است. باهوش و زرنگ. سر امتحانها به همه تقلب میرساند. بعضی وقتها هم
غلط. بدجنس هم بود، بعضی وقتها.
فتحالله و نادر که نشستند سرجایشان، پشت فتحالله قایم شدم و سرم را بردم
زیر میز و یک گاز بزرگ به ساندویچم زدم. فتحالله درشت و هیکلدار بود. هیکلدارِ نتراشیده.
پدرش آهنفروش بود و پولدار. ساندویچ سوسیس بد طعم بود و با همهی بدطعمیاش تمام
دهانم را پر کرده بود.
وقتی زیر میز بودم، لابد جهانگردی رفته بود پای تخته چیزی بنویسد که عقبیها
باز سر و صدا میکردند. جهانگردی که پای تخته چیز مینوشت، عقبیها میگفتند
«جون». ما فقط میخندیدیم. عقبیها اراذلی بودند برای خودشان. اکثرشان چند سال ردی
بودند و ریش و سبیلدار. معلمها زیاد کاری به کارشان نداشتند. نه ازشان درس میپرسیدند،
نه مشقشان را خط میزدند. عقبیها فقط از عبدالرزاق، ناظم مدرسه حساب میبردند.
جلوی اولیها میکوبیدشان، لهشان میکرد و این خیلی برایشان افت داشت. عقبیها میگفتند
«الکلی است، پدرسگ!» میخواستند بیفتند دنبال پروندهاش که از آموزش و پروش اخراجش
کنند. وقتی عبدالرزاق فهمید، همهشان را یک هفته از صبح تا ظهر زیر آفتاب نگه
داشت. ریقشان را در آورده بود. علی ذیقی گفته بود، «از پشت بابام نیستم اگه
دهنت رو سرویس نکنم.» عبدالرزاق چیزی
نگفته بود. جوری کوبیده بودش که بیچاره علی تا چند ماه تیک پیدا کرده بود؛ یک
طرف صورتش میپرید. عبدالرزاق حرف نمیزد، با هیچکس. عقبیها را زیر مشت و لگد میگرفت،
به ما پسگردنی میزد که یعنی بچهی خوبی هستیم و همینجور که درسمان را میخوانیم،
بخوانیم. میخواندیم اما بعضی وقتها قاطیِ بازی عقبیها هم میشدیم. خوش میگذشت.
اگر گندی هم بالا میآمد، مینوشتند پای عقبیها.
دهانم پر بود و نمیدانم چرا لقمه را فرو نمیدادم. پایین نمیرفت. ناصر شلنگ
بین نیمکتها ایستاده بود و ماملهاش را از روی شلوار در دست گرفته بود و قر میداد.
ماملهی بلندی داشت، مثل شلنگ. چشمهایش را بسته بود و آه و اوه میکرد. الکی لبهایش
را گاز میگرفت. عقبیها با آهنگ میخواندند: «جون، جون». هرهر میخندیدند. خندهام
گرفته بود اما اگر میخندیدم، لقمهی در دهانم درسته میپرید بیرون. جهانگردی
تخته را پر کرده بود، پر از انگلیسی. هیچکس نمیفهمید. شاید فقط محرابیان. او هم
در درس گوشش بدهکار گندهتر از جهانگردی نبود، جهانگردی که جای خود داشت.
کیو آخرین جملهاش را میخواست روی پایینیترین خط تخته بنویسد که روی پا
نشست. فتحالله زیر لب گفت: «جون». فتحالله از این اخلاقها نداشت. تعجب کردم.
جهانگردی جمله را ناتمام گذاشت. بلند شد، ایستاد. به طرف فتحالله آمد و خواست
یکی بخواباند زیر گوش فتحالله. فتحالله جاخالی داد. کیو، نادر را از سر میز کشید
بیرون و هوار شد روی سر فتحالله. یکی دو تا مشت زد و بیخیال شد. فتحالله از
جایش بلند شد و چشم در چشم کیو گفت: «این لات و لوتها هر چی میگن هیچی نیست؟» تا
آن موقع فتحالله را آنقدر جدی ندیده بودم. یکی از عقب گفت: «بخواب بابا چاقال.»
کیومرث گوشهی آستین فتحالله را گرفته بود و میخواست بگیرد و از کلاس پرتش کند
بیرون که یکهو مشامش کار کرد. فین فینی کرد و رو به من گفت: «دهنت رو باز کن
بینَم، گوساله!» خواستم لقمه را نجویده قورت بدهم که در گلویم گیر کرد و با یک
سرفه هر چه در دهانم بود پرید بیرون. حس کردم کیو میخواست یکی بزند زیر گوشم اما
نزد. معرفت کرد. شاید اصلا نمیخواست بزند، اما قاعدهاش این بود که بزند. به من و
فتحالله گفت: «گمشید بیرون!» فتحالله جلو راه افتاد و من هم پشت سرش. فتحالله میخواست
درِ کلاس را باز کند که برگشت رو به کیومرث و گفت: «ما میریم بیرون، اما قبلش یه
چیزی بگیم، آقا؟» جواب کیو فقط یک چیز بود؛ تخته پاککن دستهچوبی، که پرت کرد و
خورد به ساق پای من. خاک گچ بلند شد. پایم
بدجوری درد گرفت.
راهرو تاریک بود اما از کلاس خنکتر بود. باد داشت. تنها مشکلش عبدالرزاق
بود که میترسیدم یکوقت ناغافل هوس کند چرخی در راهرو ها بزند. اگر میدیدمان،
میکوبیدمان. با دیوار یکیمان میکرد.
پشت در کلاس، در تاریک روشن راهرو، فتحالله گفت: «سکه داری؟» دست در جبیم
کردم و یک پنج تومانی گذاشتم کف دستش. از پلهها رفت پایین. پشت سرش رفتم، خیلی
آرام. جوری که انگار هیچ ربطی به هم نداریم. با خودم فکر کردم که اگر عبدالرزاق
پرسید، «این بیرون چه گهی میخوری؟» میگویم: «آقا! اجازه! داریم میریم آب
بخوریم.» فتحالله سکهی من را گذاشت در تلفنِ کنار در ورودی مدرسه و شماره گرفت.
دستش را گرفته بود جلوی دهانهی گوشی و پچپچ میکرد. از کنارش گذشتم. رفتم به
سمت دستشوییها.
همه چیز دلهرهآور شده بود. جرجر لولای درهای آهنی دستشویی و حتی چکهی آب
شیرها. ته دلم بیخودی میلرزید. توی دستشویی فکر کردم که اگر عبدالرزاق سر و کلهاش
در دستشویی پیدا شد، میگویم: «اسهال دارم.» میرود رد کارَش. با اینکه کاری
نداشتم پنج، شش دقیقه توی دستشویی نشستم، بیخودی. ساعت نداشتم، اما وقتش بود که
زنگ بخورد. نمیخورد. اگر زنگ میخورد همه چیز بر میگشت سر جای اولش، اما نمیخورد.
از دستشویی بیرون آمدم و سلانهسلانه به سمت کلاس راه افتادم. در راهرو هر چه
به اطراف نگاه کردم، فتحالله را ندیدم.
در پاگرد نیم طبقهی اول بودم که صدای ترمز شدید ماشینی را از کوچه شنیدم. صدا
خیلی نزدیک بود؛ انگار جلوی در مدرسه. از پلهها که بالا می رفتم، سایهی بزرگی را
پشت سرم حس کردم. تا به پشت سرم نگاه کنم مثل باد از کنارم گذشت. از پشتِسر شبیه
فتحاللهای بود که بادش کرده باشند. خیلی بادش کرده باشند. پدرش بود، لابد.
یک لگد کوبید به در کلاس و در را باز کرد. تا کلاس دویدم. پدر فتحالله، جهانگردی
را سه جاف کلاس، کنار تخته گرفته بود زیر مشت و لگد. بدجور میکوبیدش. یک میلگرد
هم دستش بود که با آن نمیزد اما نشان میداد که میخواهد بزند. فحش میداد؛ فحشهای
زشت. عقبیها پاپیون کرده بودند. نادر اشک توی چشمهایش جمع شده بود و انگار
خودش را خیس کرده بود. یکبار هم سر کلاس عربی خودش را خیس کرده بود؛ یکبار وقتی
که آقای اقوامی درس میپرسید. پیرمرد، خیلی جدی بود. عقبیها هم سر کلاس اقوامی
جرات کاری را نداشتند. ساکت مینشستند. محرابیان خندهاش گرفته بود.
از آنجایی که من دیدم، تا وقتی عبدالرزاق و مدیر و فراش مدرسه رسیدند، پدر
فتحالله پنجتا لگد زده بود و هفتها مشت. یک کفگرگی هم همان اول زده بود.
عبدالرزاق و مدیر و فراش، پدر فتحالله را از جهانگردی جدا کردند. کار آسانی
نبود. پدر فتحالله ول نمیکرد تا اینکه زنگ مدرسه خورد و همه با هم از مدرسه
فرار کردیم. کیف و کتابم در مدرسه جا ماند.
آن شب خوابهای خوبی ندیدم؛ پدر فتحالله نشسته بود پشت میز معلم و پاهایش را
گذاشته بود روی میز. زن فراش مدرسه بادش میزد. جهانگردی لباس درویشها را
پوشیدهبود، کلاه محلی گذاشته بود و یک سینی چای دستش بود و به بچهها تعارف میکرد.
سبیلش را هم تراشیده بود.
ردیف اول، روی میز محرابیان، علی ذیقی ترتیب عبدالرزاق را میداد و ناصر شلنگ،
ترتیب مدیر مدرسه را، محرابیان هم روی میز من عربی میرقصید. بقیه هم برایشان دست
میزدند. فتحالله یک درخت کاشته بود جلوی تخته سیاه و نشسته بود زیر سایهاش.
میوههایش سکه بودند؛ سکههای پنج تومانی. نادر آبش میداد. داد میزدم. هوار میکشیدم،
اما صدایم را کسی نمیشنید. کسانی هم که میشنیدند، فقط میخندیدند. ساندویچ سوسیس
توی جامیزی نیمکتم کپک زده بود.
فردای آنروز به مدرسه نرفتم. تب کردهبودم؛ چهل درجه.
23/4/89