والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






فتح‌الله بی‌نیاز

نگاهى موجز به آناتومى حکومت‏هاى توتاليتر

مهجورى و دلتنگى در سرزمين مادرى

 

 

 

«ملت‏هاى محروم از عدل و انصاف چه هستند؟ جز دسته‏هاى بزرگ اشرار؟»

سنت اگوستين

 

 

با فروپاشی حکومت‌های توتالیتاریستی اروپای شرقی، خصوصا شوروی، چهره شمار کثیری از نویسندگان این کشورها که تا دیروز کسی آنها را نمی‌شناخت، به عنوان نویسندگان برتر برای جهانیان شناسایی شد؛ چهره‌هایی که حتی ذکر نامشان از حد همین مقاله بیشتر است؛ نویسندگانی چون شاندور مارای و ایمره کرتش از مجارستان، هرتا مولر از رومانی و...

در جلسات نقد و سخنرانی‌هایی که داشتم و نیز در ارتباط‌های حضوری و تلفنی، عده زیادی به ارزش هنری آثار این نویسندگان «مهجورمانده» اشاره کردند و بعضا خواستند که مشخصات عامی را که در حکومت‌های توتالیتر وجود دارد و نویسنده‌ها می‌توانند آنها را در اثر خود بازنمایی کنند، ذکر کنم. گرچه پاسخ درخواست در حد و اندازه دانش یک پژوهشگر مسایل سیاسی و اندیشمند اجتماعی است -که کشور ما از این بابت بس غنی است- اما نظر به اطلاعاتی اندکی که در این مورد داشتم، مقاله‌ای فراهم کردم که امید است این دسته از جوان‌ها و نوقلم‌ها با خواندن این مطلب، جواب خود را تا حدی دریافت کرده باشند.

 

***

حکومت‌های توتاليتاريستى (تماميت‏خواه)، حکومت‌هایی هستند که در قرن بيستم ظهور کردند و معمولا با پشتوانه مردمى قدرت را به ‏دست گرفتند. جدا از نسبت سهم مردم در چنين امرى، آنها به ‏مرور پايگاه خود را از دست دادند و می‌دهند و فقط بخش ناچيزى از «مردم» را که هنوز اسير جهل‏اند يا منافع‏شان با حکومت گره خورده است، پشت سر خود دارند. بقيه مردم، ديگر حامى و حامل حکومت نيستند، فقط اطاعت مى‏کنند. واژه توتالیتاریسم برای اولین بار در سال 1925 توسط فیلسوف فاشیست ایتالیایی «جیووانی جنتیله» به کار رفت و از سال 1936 در فرهنگ‌نامه‌ها توضیح داده شد. اندیشمندان نازی ترجیح می‌دادند به جای این واژه از مقوله «اقتدارگرا» استفاده کنند.

حکومت «دیکتاتوری» با حکومت توتالیتاریستی به کلی متفاوت است. در حکومت دیکتاتوری، یک شخص یا گروهی از اشخاص حکومت می‌کنند، اما معمولا بدون خصلت ایدئولوژیک و بدون خصلت فراگیری و سلطه بر همه جنبه‌های فردی و عمومی زندگی اجتماعی و بدون تعهد در برابر یک هدف سیاسی ایدئولوژیک خاص. اما توتالیتاریسم Totalitarism چنین نیست. توتالیتاریسم در لفظ به عنوان «صفت» حکومت‌هایی به کار می‌رود که دارای مشخصات کلی زیر هستند:

- انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب یا گروه حاکم و فقدان هر گونه نظارت آزادانه جامعه بر دامنه و عملکرد این قدرت.

- نظارت حکومت بر تمامی جنبه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و رسانه‌های همگانی جامعه و تک‌تک افراد.

- توسل به وسیع‌ترین و دهشت‌آورترین سیاست‌ها و روش‌های ارعاب برای سرکوب هر گونه اعتراض، نارضایتی و مخالفت.

- تلاش همه جانبه برای شکل دادن جامعه و تفکر و رفتار مردم بر مبنای یک ایدئولوژی خاص.

- سلب آزادی‌های فردی در همه عرصه‌ها؛ از انتخاب کتاب و فیلم و موسیقی گرفته تا موضوع‌های پیش پا افتاده‌ای مانند لباس و کاربرد واژه‌ها.

- بسیج تمام نیروها و امکانات جامعه برای رسیدن حکومت به اهداف خود.

- تعهد در برابر یک یک هدف ملی و بین‌المللی.

- غیرقابل پیش‌بینی بودن روش و منش سیاسی و اجتماعی آن.

- تسلط بی‌چون و چرای یک فرد یا گروهی از افراد بر هرم حاکمیت.

- توهم وجود دشمنان خارجی تا حد یک باور مقبول و عادت شده.

- فقدان هر گونه حزب، سندیکا، اتحادیه، انجمن و نهاد مردمی و صنفی مستقل از حکومت.

حکومت فاشیستی موسولینی در ایتالیا، حکومت فاشیستی هیتلر در آلمان، حکومت‌های کره شمالی، چین، کوبا و بالاخره و در عالی‌ترین شکل حکومت «لنینیستی استالینستی» شوروی سابق «از همان اکتبر 1917 تا آخرین روز زمامداری گورباچف در سال 1990» نمونه‌ای از این نوع حکومت‌‌گری است.

این حکومت‌ها برای بقای اقتدار خود، در جزئیات به شیوه‌های سنتی و مدرن متوسل می‌شوند و دارای این ویژگی‌های کلی و جزیی هستند:

 

- بارزترين خصلت‏ها:

1) براى حفظ مشروعيت خود به‏هر وسيله‏اى متوسل مى‏شوند. گاهى حتى به‏ نفى اين يا آن عقيده و عمل قبلی خود مى‏پردازند، فقط براى اين ‏که ثابت کنند همان حکومتى هستند که مردم در روزهاى اول مى‏خواستند.

2) در خصوصى‏ترين امور زندگى مردم دخالت مى‏کند، به ‏همه چيز، از خنديدن گرفته تا سليقه در مورد فيلم و کتاب کار دارند (زير پتو هم احساس امنيت نمى‏کنم؛ ديگر حتى به خودم هم اعتماد ندارم - نقل از ايزاک دويچر، پاسترناک، سينياوسکى، بولگاکف و چند نويسنده و انديشمند ديگر).

3) اين حکومت‏ها در صدد يکسان‏سازى (Uniformization) مردم‏اند؛ بنابراين «وحدت» جزو شعارهاى اصلى آنها است؛ اما وحدتى مبتنى بر ايدئولوژى و سمت‏گيرى‏هاى سياسى خود حکومت. توضيح اين که در بيشتر کشورهاى سرمايه‏دارى دولتى اروپاى شرقى که خود را سوسياليستى مى‏خواندند، اين يکسان‏سازى به‏ اجرا در آمد، ولى در تمام آنها اين طرح که روشنفکران آن را به‏شوخى «پروژه کارخانه آجرسازى» مى‏خواندند، با شکست مطلق مواجه شد. بعضى از آن حکومت‏ها که در صدد اصلاحات سياسى نسبى برنيامدند، نه‏ تنها زودتر با شورش مردم روبه‌رو شدند، بلکه ميرايى و نابودى نهايى خود را سرعت بخشيدند. به‏ همين دليل، انديشمندانى مانند لويى آلتوسر و هواداران مکتب فرانکفورت در مقابل اين يکسان‏سازى قد علم کردند و خواستار اصلاحاتى در نوع حکومت شدند و حتى نظريه ديکتاتورى پرولتاريا را رد کردند تا نظام‏هاى مدعى سوسياليسم بر اساس روش‏هاى انسانى، هرچه بيشتر با احساسات روحى و روانى انسان‏ها سازگارى پيدا کنند. تسلط عقل محض يکسان‏سازى آدم‏ها نه‏تنها در چنين جوامعى به‏عنوان يک «هدف» دنبال مى‏شد، بلکه هنوز هم در بسيارى از جوامع سرمايه‏دارى مى‏توان آن را به ‏مثابه يک «طرح عام فارغ از فشار» که به ‏نحوى پنهان شهروندان را زير پوشش قرار مى‏دهد، مشاهده کرد، اما در جامعه تحت سيطره توتاليتاريسم اين روش با فشار تنش‏آلودى همراه مى‏شود. نکته روانشناختى موضوع اين است که اصولا هر چه انسان‏ها بيشتر بر مبناى عادات و رسوم اجتماعى پوسيده و بدون توجه به‏ تحولات و افکار نو، زندگى کنند، و هرچه حاکميت بيشتر در جهت ترويج و تحکيم اين عادات و مشغول کردن مردم به سرگرمى‏هاى مبتذل و غرق‏کردن آنها در زندگى روزمره عمل کند، عامى‏گرايى و توده‏وار شدن فرديت نيز ساده‏تر است. در نتيجه در چنين کشورهايى بيشتر آدم‏ها به‏ رغم تفاوت‏هاى ظاهرى، در باطن اسير عقايد و روابط خشک و جامد باقيمانده از سنت و القاءشده از بالا هستند. فقط شمار اندکى از انسان‏ها به اين عقايد و روابط اعتنا نمى‏کنند و موفق مى‏شوند وراى آنها بايستند و نطفه‏هاى مناسباتى جديد را پى‏ريزى کنند؛ اما توفيق نمى‏يابند مگر آن‏ که پايه‏هاى توتاليتاريسم سست شود.

4) رسالت اين نوع حکومت‏ها اين است که ملت با تاريخ و گذشته خويش (پيش از حاکميت توتاليتاريسم) قطع رابطه کند و فقط دوره تاريخى حکومت توتاليتاريستى را به‏ عنوان تاريخ خود بشناسد.

5) هيچ‏ چيز اعتبار ندارد و همه‏ چيز ناپايدار و موقتى است.

6) ريا و عوام‌فريبى، جزو اجزاء سازنده حکومت‏اند؛ جامعه، در حرف «دموکراتيک‏ترين کشور» جهان اعلام مى‏شود و گفته مى‏شود که ملت به‏دليل اعتقاد به حکومت خود، دچار هيچ‏گونه فسادى نمى‏شوند، درحالى‏که مردم خلاف آن را مى‏بينند و همه روزه هم با آن در تماس‏اند.

7)خصلت يکپارچگى حکومت توتاليتر در اساس براى انسجام و يکپارچگى حکومت است، و گرنه هر لحظه کانون قدرت تغيير کند، در سطح مسائل سياسى روز يک فرصت‏طلبى جديد حاکم مى‏شود. مثلا زمانى که فقط به افراد حزبى نياز هست، از «ملى‏گرايى» و «ملى‏گراها» به‏عنوان يک نقطه ضعف و حتى نوعى دشنام استفاده مى‏شود، اما موقعى که به پشتوانه ملى نياز دارند از «ملت و آرزوهاى بزرگ ملى» داد سخن مى‏رانند و کسی چون استالین که هزاران نفر را به جرم ملی‌گرایی اعدام کرد، جنگ شوروی با آلمان را «جنگ کبیر میهنی» نان می‌نهد. اگر «تخصص» مساله روز باشد، به‏متخصص احترام مى‏گذارند و مملکت را متعلق به آنها مى‏دانند و گرنه در بقيه روزها آنها «يک مشت بوروکرات و تکنوکرات ليبرال» بيش نيستند.

8) تمام مردمى که خارج از هرم قدرت‏اند، دگراندیش، غیرخودی و «دشمن بالقوه» محسوب مى‏شوند، عناصر حکومتى به آنها اعتماد ندارند، حتى اگر خلافش ثابت شود.

9) مردم هیچ گونه سندیکا یا اتحادیه مستقلی ندارند و هر کوششی برای تشکیل چنین نهادهایی در نطفه خفه می‌شود.

10) اگر روزی این مردم به هر دلیلی برای خواسته‌ای، تقاضایی هر چند صنفی و کم اهمیت به اعتراضی مسالمت‌آمیز دست زدند، فوری آن را به دیگر کشورها و عوامل بیگانه نسبت می‌دهند و معترضین را عده‌ای اوباش اجیر شده می‌خوانند.

11) برای تخریب روحیه مردم و ایجاد فضای رعب، هر از گاهی یکی از افراد مخالف را مقابل تریبون‌های رادیو و تلویزیون می‌آورند تا اعتراف کند که به تحریک بیگانگان و با دریافت پول از آنها شعار آزادی و دموکراسی داده است یا با نظام حاکم به مخالفت برخاسته است. اعترافات کامنف، زینوویف، ریکوف، اسمیرنوف، رادک و صدها نفر دیگر از رهبران و انقلابی‌های سابق حزب بلشویک مبنی بر همکاری یا مزدوران امپریالیسیم به قصد خرابکاری در شوروی از این گونه است.

 

- عرصه و عمل سياسى

1) حکومت حتی به قانون اساسی و قوانین مدنی و اصولا کلیه قوانینی هم که خود تدوین کرده است، پای‌بند نیست و به سهولت هر گاه که اراده کند، آنها را زیر پا می‌گذارد. (فقط یک قانون وجود دارد: ما بر حقیم – لنین) قانون فقط برای مردم نوشته شده است و از نظر صاحبان قدرت فقط روی کاغذ وجود دارد.

2) در مقابل افکار عمومی داخلی و جهانی و به طور کلی هيچ قانون و اخلاقى سر فرود نمى‏آورد. مدعی است که حقوق بشر، دموکراسی و آزادی‌های وسیع طبق تعاریف خود را دارد و نه تعریف‌های پذیرفته شده جهانی. این حکومت‌ها تنها به اعلام «قاطعيت» در این مقوله‌ها اکتفا نمى‏کند، بلکه آن را بر پوست و گوشت مردم به‏ نمايش مى‏گذارند و جامعه همواره در حال رعب نگه‏ داشته مى‏شود. (ما در اصل هيچ‏ گاه از ارعاب صرف‏نظر نکرده‏ايم و نمى‏توانيم بکنيم - لنين).

3) زمانى مردم (خصوصا روشنفکران) را به‏تبانى با بيگانه متهم مى‏کند که خود تصميم به چنين کارى دارد. به‏ ياد آوريد نابودى مارشال توخاچفسکى و شش مارشال دیگر را در یک شب و سپس اعدام بيست هزار افسر ديگر را به‏ جرم خيانت به کشور شوراها و همزمان با اعدام آنها، مذاکرات مولوتف وزیر امور خارجه استالين و ريبن‏تروپ وزير امور خارجه هيتلر را در سال 1939 .

4) کوچک‏ترين امکان قانونى براى محدود کردن قدرت وجود ندارد (ديکتاتورى پرولتاريا عبارت است از قدرتى که هيچ قانونى آن را محدود نمى‏سازد - لنين).

5) در عمل، قوای مجریه و مقننه و قضاییه به هیچ وجه از هم منفک نیستند و همه در موقعیت مشخصی یک موضع اتخاذ می‌کنند؛ چون در حقیقت همه منصوب گروه یا حزب حاکم هستند.

6) مدام مردم را به‏گذشته رجعت مى‏دهند و از پايگاه مردمى خود در چند [ده] سال پيش مثال مى‏آورند.

7) همه‏ چيز ظاهرسازى است. همه احساس مى‏کنند که در سطح کليه وجوه سنى، شغلى، مالى و حرفه‏اى خود، در «دروغ و دغل» زندگى مى‏کنند.

8) تضاد عريان و همه ‏روزه بين خواسته‏هاى روزمره مردم و اهداف درازمدت حکومت وجود دارد؛ مثلا مردم در تامين غذاى روزمره دچار مشکل‏اند ولى حکومت برنامه‏هاى فضايى و موشکى دارد (نمونه‏اش شوروى و کره شمالى).

9) ظاهرا از جنبش‏هاى مردمى خارج از کشور دفاع مى‏شود، اما از هر جنبشى که مستقل از آنها باشد و به لحاظ عقيدتى - سياسى در تقابل با آنها قرار گيرد، مى‏ترسند.

10) مأموران اطلاعاتى و سرکوبگر اين نوع حکومت‏ها از ميان «پست‏ترين و پرعقده‏ترين» افراد جامعه انتخاب مى‏شوند. حکومت از آنها مى‏خواهد که حتى سطحى‏ترين مخالفان را شناسايى و نابود کنند (بحث کردن با تفنگ‏ها خيلى بهتر از بحث کردن درباره نظريات مخالفين است - لنين).

11) اوباش‏سالارى سازمان‏يافته در اين حکومت‏ها مى‏تواند تا آن ‏حد پيش رود که از توده‏ها توقع داشته باشند عليه خود جاسوسى کنند و براى ايجاد رعب و وحشت، قربانيان لازم را داوطلبانه تحويل دهند. خواهر عليه برادر، فرزند عليه پدر، همسايه عليه همسايه جاسوسى مى‏کند.

12) حکومت به‏ حذف سياسى مخالفان بسنده نمى‏کند، به نابودى فيزيکى آنها هم متوسل مى‏شود، در نتيجه پس از نابودى اين نوع حکومت‏ها، فرهيخته‏هاى غيروابسته‏اى وجود ندارند که کشور را طبق موازين معتبر روز اداره کنند.

13) در عمليات اختناق و ترور، معمولا برای جذب نیرو، روى سه گروه متمرکز مى‏شوند: الف- افرادى که از عقده حقارت خود (مثلا کم‏استعدادى) رنج مى‏برند. ب- افرادى که به‏ طرزى بيمارگونه طالب قدرت، ثروت و تنوع‏طلبى جنسى‏اند. ج- افرادی که در کودکی یا نوجوانی در معرض آسیب‌های روحی و جسمانی و اذیت و آزار جنسی بوده اند یا مدت‌ها تحقیر شده‌اند و واکنش درونی خود را سرکوب کرده‌اند.

14) حکومت هر جا که لازم باشد، خود را پشت نقاب «مردم» يا «خلق» پنهان مى‏کند. مثلا اگر دولت مستقلی، حکومت استالين يا کيم ايل‏سونگ را به‏ نقض آزادى‏هاى مدنى يا جاسوسى متهم کند، راديو و تلويزيون این کشورها اعلام مى‏کردند که «دولت... بار ديگر خلق کبير شوروى را به عقب‏ماندگى سياسى متهم کرد»؛ يا «دولت...، پرولتارياى رزمنده جمهوری دموکراتیک خلق کره را به سرکوب آزادى‏هاى اجتماعى متهم کرد.»

15) انسداد اطلاعات؛ کمتر خبرِ راستى به مردم گفته مى‏شود. مردم از دنيا بى‏خبرند و اطلاعاتى که به آنها داده مى‏شود چنان دگرگونه است که براى نمونه مردم شوروى تعجب مى‏کنند که چرا در بلژيک انقلاب نمى‏شود. تا سال‏هاى 1980 هنوز عکس‏هاى دوره بحران 1929 آمريکا در پراودا و ايزوستيا چاپ مى‏شد. در مقابل، هواپيماى دختر وزير راه سقوط مى‏کند، خود وزير حدود يک هفته بعد و همسرش يک ماه بعد با خبر مى‏شوند (مردم شوروى ماه‏ها بعد از طريق رسانه‏هاى خارجى از آن آگاه شدند). فاجعه انفجار نيروگاه چرنوبيل را نيز در نظر آوريد، و مهم‏تر از آن، اين گفته صادقانه گورباچف را که «در عصر اطلاعات، ما آخرين کشورى بوديم که ارزش اطلاعات را فهميديم.»

16) بقاء سلطه انحصارى بر رسانه‏هاى همگانى و منابع اطلاعات، جزو اهداف بلندمدت حکومت‏گران است. هر شهروندى که می‌فهمید داروهاى غرب بهترند (حتى سران حزب داروى معده و روده خود را از ساندوز سوئيس وارد مى‏کردند) يا می‌دانست که کشورهاى رقيب در اين رشته فنی و آن عرصه علمی از شوروی پيشى گرفته‏اند، در فهرست دشمنان بالفعل در مى‏آمد.

17) اتميزه شدن جامعه: به‏طور کلى تمامى شهروندان خصوصا گروه‏ها و بخش‏هايى که از خود همبستگى نشان مى‏دهند، بايد از هم جدا شوند، زيرا تنها بر يک جامعه «اتميزه ‏شده» مى‏توان به ‏گونه‏اى مطلق و همه‏ جانبه حکومت کرد. تجربه بزرگ احساس قدرت حاصل از همبستگى، دشمن شماره يک چنين حکومت‏هايى است. بنابراين نيروهاى امنيتى - نظامى فوق‏العاده‏اى روى دانشجويان، کارگران و کارمندان متمرکز مى‏شود.

18) زندگى در جامعه توتاليتاريستى به‏حدى کسالت‏بار، بى‏انگيزه و توأم با احساس بيهودگى است، که نمى‏توان آن را با داستان، نمايشنامه و فيلم نشان داد. بايد در آن زندگى کرد تا فهميد که توتاليتاريسم يعنى چه.

19) در این کشورها البته انتخابات هم هست، اما مردم باید به کاندیداهای تاییدشده رضایت دهند. تازه، همان هم اعتباری ندارد چون به قول استالین جانشین برحق لنین «مهم این نیست که چه اسم‌هایی در صندوق رای ریخته می‌شوند، مهم این است که چه اسم‌هایی بیرون می‌آیند.»

 

- ساختار ادارى، خدماتى، برنامه‏ريزى و اقتصاد

1) ترکيب نادرست و نامطلوب دانش فنى عقب‏مانده، تجهيزات از کارافتاده، نيروى کار سرکوب‏شده و ناراضى، و نيز مديريت نالايق اما بى‏خطر، از نظر سياسى، سیستم اقتصادی را ‏پيش مى‏برند. شوروى با امکانات زيرزمينى و روزمينى چهار برابر آمريکا، هرگز پانزده درصد توليد آمريکا را نداشت و از نظر سطح دانش و توليد مدرن، «کشور- شهر» سنگاپور از تمام اروپاى شرقى پيشى گرفته بود.

2) در اداره‏ها و موسسات دولتى، کارمندان ناراضى نشسته‏اند و سرگرم صحبت‏هاى دوستانه يا انجام کارهاى شخصى‏اند و درحالى‏ که انبوهى از کار روى ميزها تلنبار شده است، سرگرم نوشيدن نوشيدنى‏هاى سرد و گرم‌ا‌ند.

3) با اين‏که کسى کار نمى‏کند، اما هميشه هدف‏هاى «برنامه‏هاى رهبران» برآورده مى‏شود و «برنامه‏ها به هدف‏هاى تعيين‏شده» مى‏رسند. اما توليد بالا نمى‏رود. (شوروى نتوانست در ساخت ليوان و خميردندان حتى با کشورى مثل ترکيه رقابت کند و هر سال يک‏ ميليارد دلار گندم از عربستان خريداری مى‏کرد و در عرصه تولیدات صنعتی و حتی نیمه صنعتی و مصرفی مانند رادیو، تلویزیون، ویدئو، ماشین لباس‌شویی، کامپیوتر و آب‌میوه‌گیری از کشورهایی مانند تایوان و کره جنوبی خیلی عقب‌تر بود.)

4) رفتار کارکنان حکومت، که خود نيز از مردم‏اند و به اندازه آنها رنج مى‏کشند، با بقيه شهروندان بسيار زننده است. تحقير نشدن ارباب‏رجوع، معمولا امرى غيرعادى است.

5) براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى به‏ خلاقيت نياز است، اما خلاقيت و کثرت‏گرايى لازم و ملزوم يکديگرند و چون حکومت توتاليتر دشمن کثرت‏گرايى است، لذا سرچشمه‏هاى خلاقيت را هم مى‏خشکاند.

6) مى‏توان «جزيره‏اى» درست کرد و حکومت در اين جزيره پيشرفت کند، اما توسعه همه‏جانبه کشور اگر غيرممکن نباشد، به‏ تقريب دست‏نيافتنى است. طبق اسنادى که آلمانى‏ها از تهاجم به اسمولنسک به‏دست آوردند و شارل بتلهايم آنها را مطالعه کرده است، استالين نخبه‏ترين افراد جامعه - از شيشه‏بر و نجار گرفته تا فيزيکدان و تکنيسين تصفيه آب - را در چنين مراکزى گرد آورد. پس پيشرفت در امور نظامى امر غريبى نبود، درحالى‏که طبق بررسى‏هاى جامع آبل آقابيگيان مشاور عالى اقتصادى گورباچف که در کتابچه «درباره پروسترويکا» هم آمده است، شوروى سال‏هاى سال عملا رشد اقتصادى منفى داشت. امری که در جهان «نادر و استثنایی» است.

7) سيستم ادارى چنان عقب‏مانده است که گاهى تخصيص يک کارتن کاغذ سربرگ يا دو کارتن به اداره‏اى در يکى از کوچک‏ترين شهرهاى کشور، به‏ وسيله وزير مربوطه تعيين مى‏شود.

8) به‏رغم وجود وضعيت فوق، به‏ دليل بى‏علاقگى به کار و فساد ادارى، گاهى وزير، مدير کل و مقامات ارشد يک وزارتخانه، از مسایل مهم و حياتى محدوده عملکرد خود بى‏اطلاعند.

9) چون در عين حاکميت حزب يا تشکيلات مشابه آن، فرد کارها را پيش مى‏برد نه سيستم، لذا گاهى با عوض شدن يک معاون وزير، يا حتى مدير کل، و مغضوب شدن شخص قبلى، تحصيلدار اداره مربوطه در فلان ده‏کوره هم تغيير مى‏کند.

 

- از خودبيگانگى و تنهايى انسان‏ها (روانشناسى مردم)

1) همه احساس تنهايى مى‏کنند. جمع وجود دارد، ولى عدم ‏انفراد به‏ معنى فقدان تنهايى نيست. تنهايى، به ‏معنى «نبود جايگاهى جهت عمل روى اهداف مشترک» جزء لاينفک چنين حکومت‏هايى است. به‏ همين دليل مردم، همان‏طور که گفته شد، توده‏وار زندگى مى‏کنند.

2) انسان‏ها همه‏روزه با «من» خود و «خويشتن» در تضاد قرار مى‏گيرند؛ مثلا مجبور مى‏شوند براى ثبت‏نام فرزندان‏شان در مدرسه يا بستری شدن در بیمارستان، رشوه بدهند؛ درحالى ‏که باطنا از اين عمل منزجرند. اگر هم رشوه ندهند بايد شاهد سرگردانى فرزند خود يا درد کشيدن او باشند.

3) موقعيت و قدرت يک حکومت خودکامه، بستگى به اين دارد که تا چه اندازه بتواند راه‏هاى ارتباط عادى، خصوصى و عمومى بين انسان‏هاى جامعه خود و اين انسان‏ها را با ساير انسان‏هاى جوامع ديگر قطع و نابود کند. همين امر، بار بيگانگى و از خودبيگانگى فرديت را بالا مى‏برد.

4) چون حکومت «تب مبارزه‏اى موهوم» را در تبليغات خود بالا نگه‏ مى‏دارد، مردم از هر چه مبارز و مبارزه است، چندش‏شان مى‏شود. (طبق مندرجات آثارى که به ‏فارسى هم ترجمه شده‏اند، مردم شوروى سابق از سياه‏پوستان و مبارزان آمريکاى لاتين منزجر بودند.)

5) مردم همه‏چيز را تحمل مى‏کنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يک انسان، حتى آرام‏ترين انسان‏ها، بسيار دشوار است که حق خشمگين شدن را از دست بدهد.

6) منش و منيت انسان‏ها خرد مى‏شود؛ هم با عوامل سياسى و اقتصادى و هم گذران زندگى روزمره. زن مغرورى که مادر پنج فرزند است و نزد دوست و خويشاوند اعتبار دارد، مجبور است براى گرفتن «شير يا پارچه کوپنى» به فروشنده محل، تبسم کاذب تحويل دهد، با خوشرويى کاذب حالش را بپرسد و حتى نگرانى کاذب خود را از بابت رنگ‏پريدگى او بر زبان آورد.

7) حکومت با گرايش مردم به «امور بى‏خطر» مثل ورزش، خطاطى و باله و رقص و ... مخالفتى ندارد؛ حتى ورزش و شماری از هنرها را تشويق هم مى‏کنند، زيرا از يک‏سو مردم سرگرم مى‏شوند و از سوى ديگر ممکن است افتخارى نصيب حکومت توتاليتر کنند. درمقابل، از گرايش مردم به فلسفه، شعر و داستان مستقل از «اراده حکومت توتاليتر» به‏ شدت بيزار است. توجه داشته باشيد که روسيه، با آن همه نويسنده، شاعر، منتقد، آهنگساز افتخارآفرين کارش به‏ کجا کشيد. آن چند فرد برجسته هم جزو مخالفان نظامش بودند.

8) شفقت از جامعه رخت بر مى‏بندد. در عين حال که همه از اين امر ناراضى‏اند و توقع نوع‌دوستى دارند، به ‏دليل ساختار اجتماع، خود به «عامل بازتوليد حذف شفقت» تبديل مى‏شود.

9) بيشترين ستم‏ها، به لحاظ تاريخى، بر روشنفکران و تحصيل‏کرده‏ها مى‏رود و زمام امور اقتصادى، اجتماعى و ادارى حکومت به‏دست بى‏منش‏ترين، فاسدترين و بى‏لياقت‏ترين افراد مى‏افتد و روشنفکر و تحصيل‏کرده مستقل مجبور است زير نظر چنين افرادى کار کند.

 

- ارتباط قدرت تمامیت خواه با مبانی نظری اولیه آن

برای نمونه کشور شوروی سابق را در نظر می‌گیریم. شخص لنین و استالین کمترین اعتقادی به مارکسیسم نداشتند. چهل و پنج جلد کتابی که به لنین نسبت می‌دهند، امروزه از نظر اندیشمندان ژرف‌نگر، عدالت‌خواه و مردم‌گرا، هیچ سنخیتی با آرای مارکس ندارند. استالین هم که فردی بسیار میانه مایه‌تر از لنین بود، حتی در زمانه خود یک کتاب درجه پنج سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ننوشت. هر دو نفر و بعدها اخلاف آنها با قدرت هر چه تمامتر از عقاید مارکس نقل قول می‌کردند، اما کمترین اعتقادی به آن نداشتند (صرف نظر از این که خود مارکس هم کم اشتیاه نداشت). هم لاورنتی بریای زنباره رییس ک.گ.ب که حتی به زن‌های شوهردار هم رحم نمی‌کرد و به همین دلیل سبب خودکشی زن‌ها و مردهای زیادی شد و هم برژنف که زندگی مجلل و کلکسیون ماشین‌هایش در رویای افراد مرفه غرب هم نمی‌گنجید، در عمل فرسنگ‌ها با تعالی‌گرایی ادعایی‌شان فاصله داشتند. به قول جرج کنان سفیر سابق آمریکا در مسکو: «متون ایدئولوژیک مارکسیستی در این جا پشیزی ارزش ندارند.» نام مارکس و آیین آن فقط مستمسکی بود برای توجیه ثروت و قدرت سران حزب و دولت شوروی، و گرنه در عمل آنها دشمن مارکسیسم بودند. داستایفسکی سال‌ها پیش از پیدایش پدیده‌های به نام لننیسم و استالنیسم، در رمان «برادران کارامازوف» در شخصیت نمادین ایوان، این دو نفر را به خوبی متجلی می‌سازد. او در فصلى تحت عنوان مفتش اعظم که ایوان نقل می‌کند، مسيح در دوره تفتيش عقايد زنده مى‏شود. او مى‏خواهد عدالتى را که وعده کرده بود متحقق سازد، اما اربابان کليسا او را تهديد مى‏کنند و مى‏گويند که دوره‏اش به ‏سر آمده است و اينک کارها در دست کسانى است که بهتر از او مردم و نياز مردم را مى‏شناسند. کشیش به مسیح می‌گوید: «تو نويد آزادى مى‏دهى، اما انسان‏ها از درک معناى آزادى عاجزاند و از آن بيمناک و بيزارند زيرا براى انسان و جامعه انسانى هيچ چيز غيرقابل تحمل‌‏تر از آزادى نيست... و از گناه مى‏گويى، آيا مى‏دانى که با گذشت روزگار زمانى خواهد رسيد که بشريت از زبان حکماى خود مدعى خواهد شد که جنايتى در کار نيست و لاجرم گناه محلى از اعراب ندارد و تنها امر مهم گرسنگى است... مردم به جاى کليساهايت بناهايى تازه برپا خواهند کرد. برج خوف‏انگيز بابل از نو ساخته خواهد شد... و ما کار ساختمان برج‏شان را به پايان خواهيم رساند. و تنها ماييم که مى‏توانيم زير لواى نام تو شکم آنها را سير کنيم... بى ما هرگز نمى‏توانند شکم خويش را سير کنند... سه قوه و تنها سه قوه مى‏تواند وجدان اين طاغيان تشنه خرسندى را تا ابد منقاد کند. اين سه نيرو معجزه است و رمز و راز اقتدار. تو هر سه را انکار کردى و براى هر سه سرمشق شدى... و آن روح خردمندى که وسوسه‏ات کرده بود، شادکام شد. آيا به راستى گمان مى‏کنى که انسان‏ها چنين وسوسه‏اى را برخواهند تافت.» کشيش اعظم، که ساختار قدرت کليسا را بر ارکان جهل مردم و خودکامگى و اقتدار خويش مى‏بيند، عيسى مسيح را با صراحت تحقير و تهديد مى‏کند: «من نيز مى‏خواستم در صف برگزيدگان تو بايستم. من نيز تشنه آن بودم که از صف برگزيدگان باشم، اما از خواب غفلت برخاستم و ديگر حاضر نيستم به جنون، [به تو ]خدمت کنم.» و در پايان آب پاکى روى دست مسيح مى‏ريزد و ما مى‏فهميم که چرا داستايفسکى و حتى هنرمندى مثل کامو به مسيح اعتقاد دارند و به کليسا نه. گوش کنيد به واپسين حرف‏هاى کشيش اعظم که ما را ياد تحريف انديشه‏هاى مارکس از سوى لنين مى‏اندازد: «فردا خواهى ديد که چگونه رمه مطيع [مردم ] به اشاره دستى از سوى من هيمه‏هاى سوزانى فراهم خواهند آورد و در آتش آن تو را به عقوبت آمدن و آزار ما خواهند سوزاند. اگر تنها و تنها يک کس سزاورار آتش ما است، آن يک کس تويى، فراد خواهمت سوزاند.» فکر می‌کنم همین چند سطر برای نشان دادن رابطه روح حکومتگران توتالیتر و ادعاهای اخلاقی و اعتقادی آنها کافی باشد.

 

جان کلام: از جان لاک و توماس هابز گرفته تا کارل ریموند پوپر، برتراند راسل، ریچارد هوگارت، ریموند ویلیامز، فرانک ریموند لیویس، هانا آرنت، لشک کولاکوفسکی، آنتونی گیدنز، جان راولز و یورگن هابرماس بر این باورند که: «حکومتی مشروعیت دارد که شهروندان آن جامعه هرگاه اراده کردند، بدون توسل به تنش و خشونت، بخشی یا کل نهادهای آن را تغییر دهند.» اگر از این منظر به مقوله مشروعیت بنگریم، می‌بینیم که حکومت توتالیتر نامشروع‌ترین حکومتی است که تا این زمان بشر به خود دیده است.

 

دوشنبه 21 تیر 1389



نظر خوانندگان: 6 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.