مهجورى و دلتنگى در سرزمين مادرى
«ملتهاى محروم از عدل و انصاف چه هستند؟ جز دستههاى بزرگ اشرار؟»
سنت اگوستين
با فروپاشی حکومتهای توتالیتاریستی اروپای شرقی، خصوصا شوروی، چهره شمار کثیری از نویسندگان این کشورها که تا دیروز کسی آنها را نمیشناخت، به عنوان نویسندگان برتر برای جهانیان شناسایی شد؛ چهرههایی که حتی ذکر نامشان از حد همین مقاله بیشتر است؛ نویسندگانی چون شاندور مارای و ایمره کرتش از مجارستان، هرتا مولر از رومانی و...
در جلسات نقد و سخنرانیهایی که داشتم و نیز در ارتباطهای حضوری و تلفنی، عده زیادی به ارزش هنری آثار این نویسندگان «مهجورمانده» اشاره کردند و بعضا خواستند که مشخصات عامی را که در حکومتهای توتالیتر وجود دارد و نویسندهها میتوانند آنها را در اثر خود بازنمایی کنند، ذکر کنم. گرچه پاسخ درخواست در حد و اندازه دانش یک پژوهشگر مسایل سیاسی و اندیشمند اجتماعی است -که کشور ما از این بابت بس غنی است- اما نظر به اطلاعاتی اندکی که در این مورد داشتم، مقالهای فراهم کردم که امید است این دسته از جوانها و نوقلمها با خواندن این مطلب، جواب خود را تا حدی دریافت کرده باشند.
***
حکومتهای توتاليتاريستى (تماميتخواه)، حکومتهایی هستند که در قرن بيستم ظهور کردند و معمولا با پشتوانه مردمى قدرت را به دست گرفتند. جدا از نسبت سهم مردم در چنين امرى، آنها به مرور پايگاه خود را از دست دادند و میدهند و فقط بخش ناچيزى از «مردم» را که هنوز اسير جهلاند يا منافعشان با حکومت گره خورده است، پشت سر خود دارند. بقيه مردم، ديگر حامى و حامل حکومت نيستند، فقط اطاعت مىکنند. واژه توتالیتاریسم برای اولین بار در سال 1925 توسط فیلسوف فاشیست ایتالیایی «جیووانی جنتیله» به کار رفت و از سال 1936 در فرهنگنامهها توضیح داده شد. اندیشمندان نازی ترجیح میدادند به جای این واژه از مقوله «اقتدارگرا» استفاده کنند.
حکومت «دیکتاتوری» با حکومت توتالیتاریستی به کلی متفاوت است. در حکومت دیکتاتوری، یک شخص یا گروهی از اشخاص حکومت میکنند، اما معمولا بدون خصلت ایدئولوژیک و بدون خصلت فراگیری و سلطه بر همه جنبههای فردی و عمومی زندگی اجتماعی و بدون تعهد در برابر یک هدف سیاسی ایدئولوژیک خاص. اما توتالیتاریسم Totalitarism چنین نیست. توتالیتاریسم در لفظ به عنوان «صفت» حکومتهایی به کار میرود که دارای مشخصات کلی زیر هستند:
- انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب یا گروه حاکم و فقدان هر گونه نظارت آزادانه جامعه بر دامنه و عملکرد این قدرت.
- نظارت حکومت بر تمامی جنبههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و رسانههای همگانی جامعه و تکتک افراد.
- توسل به وسیعترین و دهشتآورترین سیاستها و روشهای ارعاب برای سرکوب هر گونه اعتراض، نارضایتی و مخالفت.
- تلاش همه جانبه برای شکل دادن جامعه و تفکر و رفتار مردم بر مبنای یک ایدئولوژی خاص.
- سلب آزادیهای فردی در همه عرصهها؛ از انتخاب کتاب و فیلم و موسیقی گرفته تا موضوعهای پیش پا افتادهای مانند لباس و کاربرد واژهها.
- بسیج تمام نیروها و امکانات جامعه برای رسیدن حکومت به اهداف خود.
- تعهد در برابر یک یک هدف ملی و بینالمللی.
- غیرقابل پیشبینی بودن روش و منش سیاسی و اجتماعی آن.
- تسلط بیچون و چرای یک فرد یا گروهی از افراد بر هرم حاکمیت.
- توهم وجود دشمنان خارجی تا حد یک باور مقبول و عادت شده.
- فقدان هر گونه حزب، سندیکا، اتحادیه، انجمن و نهاد مردمی و صنفی مستقل از حکومت.
حکومت فاشیستی موسولینی در ایتالیا، حکومت فاشیستی هیتلر در آلمان، حکومتهای کره شمالی، چین، کوبا و بالاخره و در عالیترین شکل حکومت «لنینیستی استالینستی» شوروی سابق «از همان اکتبر 1917 تا آخرین روز زمامداری گورباچف در سال 1990» نمونهای از این نوع حکومتگری است.
این حکومتها برای بقای اقتدار خود، در جزئیات به شیوههای سنتی و مدرن متوسل میشوند و دارای این ویژگیهای کلی و جزیی هستند:
- بارزترين خصلتها:
1) براى حفظ مشروعيت خود بههر وسيلهاى متوسل مىشوند. گاهى حتى به نفى اين يا آن عقيده و عمل قبلی خود مىپردازند، فقط براى اين که ثابت کنند همان حکومتى هستند که مردم در روزهاى اول مىخواستند.
2) در خصوصىترين امور زندگى مردم دخالت مىکند، به همه چيز، از خنديدن گرفته تا سليقه در مورد فيلم و کتاب کار دارند (زير پتو هم احساس امنيت نمىکنم؛ ديگر حتى به خودم هم اعتماد ندارم - نقل از ايزاک دويچر، پاسترناک، سينياوسکى، بولگاکف و چند نويسنده و انديشمند ديگر).
3) اين حکومتها در صدد يکسانسازى (Uniformization) مردماند؛ بنابراين «وحدت» جزو شعارهاى اصلى آنها است؛ اما وحدتى مبتنى بر ايدئولوژى و سمتگيرىهاى سياسى خود حکومت. توضيح اين که در بيشتر کشورهاى سرمايهدارى دولتى اروپاى شرقى که خود را سوسياليستى مىخواندند، اين يکسانسازى به اجرا در آمد، ولى در تمام آنها اين طرح که روشنفکران آن را بهشوخى «پروژه کارخانه آجرسازى» مىخواندند، با شکست مطلق مواجه شد. بعضى از آن حکومتها که در صدد اصلاحات سياسى نسبى برنيامدند، نه تنها زودتر با شورش مردم روبهرو شدند، بلکه ميرايى و نابودى نهايى خود را سرعت بخشيدند. به همين دليل، انديشمندانى مانند لويى آلتوسر و هواداران مکتب فرانکفورت در مقابل اين يکسانسازى قد علم کردند و خواستار اصلاحاتى در نوع حکومت شدند و حتى نظريه ديکتاتورى پرولتاريا را رد کردند تا نظامهاى مدعى سوسياليسم بر اساس روشهاى انسانى، هرچه بيشتر با احساسات روحى و روانى انسانها سازگارى پيدا کنند. تسلط عقل محض يکسانسازى آدمها نهتنها در چنين جوامعى بهعنوان يک «هدف» دنبال مىشد، بلکه هنوز هم در بسيارى از جوامع سرمايهدارى مىتوان آن را به مثابه يک «طرح عام فارغ از فشار» که به نحوى پنهان شهروندان را زير پوشش قرار مىدهد، مشاهده کرد، اما در جامعه تحت سيطره توتاليتاريسم اين روش با فشار تنشآلودى همراه مىشود. نکته روانشناختى موضوع اين است که اصولا هر چه انسانها بيشتر بر مبناى عادات و رسوم اجتماعى پوسيده و بدون توجه به تحولات و افکار نو، زندگى کنند، و هرچه حاکميت بيشتر در جهت ترويج و تحکيم اين عادات و مشغول کردن مردم به سرگرمىهاى مبتذل و غرقکردن آنها در زندگى روزمره عمل کند، عامىگرايى و تودهوار شدن فرديت نيز سادهتر است. در نتيجه در چنين کشورهايى بيشتر آدمها به رغم تفاوتهاى ظاهرى، در باطن اسير عقايد و روابط خشک و جامد باقيمانده از سنت و القاءشده از بالا هستند. فقط شمار اندکى از انسانها به اين عقايد و روابط اعتنا نمىکنند و موفق مىشوند وراى آنها بايستند و نطفههاى مناسباتى جديد را پىريزى کنند؛ اما توفيق نمىيابند مگر آن که پايههاى توتاليتاريسم سست شود.
4) رسالت اين نوع حکومتها اين است که ملت با تاريخ و گذشته خويش (پيش از حاکميت توتاليتاريسم) قطع رابطه کند و فقط دوره تاريخى حکومت توتاليتاريستى را به عنوان تاريخ خود بشناسد.
5) هيچ چيز اعتبار ندارد و همه چيز ناپايدار و موقتى است.
6) ريا و عوامفريبى، جزو اجزاء سازنده حکومتاند؛ جامعه، در حرف «دموکراتيکترين کشور» جهان اعلام مىشود و گفته مىشود که ملت بهدليل اعتقاد به حکومت خود، دچار هيچگونه فسادى نمىشوند، درحالىکه مردم خلاف آن را مىبينند و همه روزه هم با آن در تماساند.
7)خصلت يکپارچگى حکومت توتاليتر در اساس براى انسجام و يکپارچگى حکومت است، و گرنه هر لحظه کانون قدرت تغيير کند، در سطح مسائل سياسى روز يک فرصتطلبى جديد حاکم مىشود. مثلا زمانى که فقط به افراد حزبى نياز هست، از «ملىگرايى» و «ملىگراها» بهعنوان يک نقطه ضعف و حتى نوعى دشنام استفاده مىشود، اما موقعى که به پشتوانه ملى نياز دارند از «ملت و آرزوهاى بزرگ ملى» داد سخن مىرانند و کسی چون استالین که هزاران نفر را به جرم ملیگرایی اعدام کرد، جنگ شوروی با آلمان را «جنگ کبیر میهنی» نان مینهد. اگر «تخصص» مساله روز باشد، بهمتخصص احترام مىگذارند و مملکت را متعلق به آنها مىدانند و گرنه در بقيه روزها آنها «يک مشت بوروکرات و تکنوکرات ليبرال» بيش نيستند.
8) تمام مردمى که خارج از هرم قدرتاند، دگراندیش، غیرخودی و «دشمن بالقوه» محسوب مىشوند، عناصر حکومتى به آنها اعتماد ندارند، حتى اگر خلافش ثابت شود.
9) مردم هیچ گونه سندیکا یا اتحادیه مستقلی ندارند و هر کوششی برای تشکیل چنین نهادهایی در نطفه خفه میشود.
10) اگر روزی این مردم به هر دلیلی برای خواستهای، تقاضایی هر چند صنفی و کم اهمیت به اعتراضی مسالمتآمیز دست زدند، فوری آن را به دیگر کشورها و عوامل بیگانه نسبت میدهند و معترضین را عدهای اوباش اجیر شده میخوانند.
11) برای تخریب روحیه مردم و ایجاد فضای رعب، هر از گاهی یکی از افراد مخالف را مقابل تریبونهای رادیو و تلویزیون میآورند تا اعتراف کند که به تحریک بیگانگان و با دریافت پول از آنها شعار آزادی و دموکراسی داده است یا با نظام حاکم به مخالفت برخاسته است. اعترافات کامنف، زینوویف، ریکوف، اسمیرنوف، رادک و صدها نفر دیگر از رهبران و انقلابیهای سابق حزب بلشویک مبنی بر همکاری یا مزدوران امپریالیسیم به قصد خرابکاری در شوروی از این گونه است.
- عرصه و عمل سياسى
1) حکومت حتی به قانون اساسی و قوانین مدنی و اصولا کلیه قوانینی هم که خود تدوین کرده است، پایبند نیست و به سهولت هر گاه که اراده کند، آنها را زیر پا میگذارد. (فقط یک قانون وجود دارد: ما بر حقیم – لنین) قانون فقط برای مردم نوشته شده است و از نظر صاحبان قدرت فقط روی کاغذ وجود دارد.
2) در مقابل افکار عمومی داخلی و جهانی و به طور کلی هيچ قانون و اخلاقى سر فرود نمىآورد. مدعی است که حقوق بشر، دموکراسی و آزادیهای وسیع طبق تعاریف خود را دارد و نه تعریفهای پذیرفته شده جهانی. این حکومتها تنها به اعلام «قاطعيت» در این مقولهها اکتفا نمىکند، بلکه آن را بر پوست و گوشت مردم به نمايش مىگذارند و جامعه همواره در حال رعب نگه داشته مىشود. (ما در اصل هيچ گاه از ارعاب صرفنظر نکردهايم و نمىتوانيم بکنيم - لنين).
3) زمانى مردم (خصوصا روشنفکران) را بهتبانى با بيگانه متهم مىکند که خود تصميم به چنين کارى دارد. به ياد آوريد نابودى مارشال توخاچفسکى و شش مارشال دیگر را در یک شب و سپس اعدام بيست هزار افسر ديگر را به جرم خيانت به کشور شوراها و همزمان با اعدام آنها، مذاکرات مولوتف وزیر امور خارجه استالين و ريبنتروپ وزير امور خارجه هيتلر را در سال 1939 .
4) کوچکترين امکان قانونى براى محدود کردن قدرت وجود ندارد (ديکتاتورى پرولتاريا عبارت است از قدرتى که هيچ قانونى آن را محدود نمىسازد - لنين).
5) در عمل، قوای مجریه و مقننه و قضاییه به هیچ وجه از هم منفک نیستند و همه در موقعیت مشخصی یک موضع اتخاذ میکنند؛ چون در حقیقت همه منصوب گروه یا حزب حاکم هستند.
6) مدام مردم را بهگذشته رجعت مىدهند و از پايگاه مردمى خود در چند [ده] سال پيش مثال مىآورند.
7) همه چيز ظاهرسازى است. همه احساس مىکنند که در سطح کليه وجوه سنى، شغلى، مالى و حرفهاى خود، در «دروغ و دغل» زندگى مىکنند.
8) تضاد عريان و همه روزه بين خواستههاى روزمره مردم و اهداف درازمدت حکومت وجود دارد؛ مثلا مردم در تامين غذاى روزمره دچار مشکلاند ولى حکومت برنامههاى فضايى و موشکى دارد (نمونهاش شوروى و کره شمالى).
9) ظاهرا از جنبشهاى مردمى خارج از کشور دفاع مىشود، اما از هر جنبشى که مستقل از آنها باشد و به لحاظ عقيدتى - سياسى در تقابل با آنها قرار گيرد، مىترسند.
10) مأموران اطلاعاتى و سرکوبگر اين نوع حکومتها از ميان «پستترين و پرعقدهترين» افراد جامعه انتخاب مىشوند. حکومت از آنها مىخواهد که حتى سطحىترين مخالفان را شناسايى و نابود کنند (بحث کردن با تفنگها خيلى بهتر از بحث کردن درباره نظريات مخالفين است - لنين).
11) اوباشسالارى سازمانيافته در اين حکومتها مىتواند تا آن حد پيش رود که از تودهها توقع داشته باشند عليه خود جاسوسى کنند و براى ايجاد رعب و وحشت، قربانيان لازم را داوطلبانه تحويل دهند. خواهر عليه برادر، فرزند عليه پدر، همسايه عليه همسايه جاسوسى مىکند.
12) حکومت به حذف سياسى مخالفان بسنده نمىکند، به نابودى فيزيکى آنها هم متوسل مىشود، در نتيجه پس از نابودى اين نوع حکومتها، فرهيختههاى غيروابستهاى وجود ندارند که کشور را طبق موازين معتبر روز اداره کنند.
13) در عمليات اختناق و ترور، معمولا برای جذب نیرو، روى سه گروه متمرکز مىشوند: الف- افرادى که از عقده حقارت خود (مثلا کماستعدادى) رنج مىبرند. ب- افرادى که به طرزى بيمارگونه طالب قدرت، ثروت و تنوعطلبى جنسىاند. ج- افرادی که در کودکی یا نوجوانی در معرض آسیبهای روحی و جسمانی و اذیت و آزار جنسی بوده اند یا مدتها تحقیر شدهاند و واکنش درونی خود را سرکوب کردهاند.
14) حکومت هر جا که لازم باشد، خود را پشت نقاب «مردم» يا «خلق» پنهان مىکند. مثلا اگر دولت مستقلی، حکومت استالين يا کيم ايلسونگ را به نقض آزادىهاى مدنى يا جاسوسى متهم کند، راديو و تلويزيون این کشورها اعلام مىکردند که «دولت... بار ديگر خلق کبير شوروى را به عقبماندگى سياسى متهم کرد»؛ يا «دولت...، پرولتارياى رزمنده جمهوری دموکراتیک خلق کره را به سرکوب آزادىهاى اجتماعى متهم کرد.»
15) انسداد اطلاعات؛ کمتر خبرِ راستى به مردم گفته مىشود. مردم از دنيا بىخبرند و اطلاعاتى که به آنها داده مىشود چنان دگرگونه است که براى نمونه مردم شوروى تعجب مىکنند که چرا در بلژيک انقلاب نمىشود. تا سالهاى 1980 هنوز عکسهاى دوره بحران 1929 آمريکا در پراودا و ايزوستيا چاپ مىشد. در مقابل، هواپيماى دختر وزير راه سقوط مىکند، خود وزير حدود يک هفته بعد و همسرش يک ماه بعد با خبر مىشوند (مردم شوروى ماهها بعد از طريق رسانههاى خارجى از آن آگاه شدند). فاجعه انفجار نيروگاه چرنوبيل را نيز در نظر آوريد، و مهمتر از آن، اين گفته صادقانه گورباچف را که «در عصر اطلاعات، ما آخرين کشورى بوديم که ارزش اطلاعات را فهميديم.»
16) بقاء سلطه انحصارى بر رسانههاى همگانى و منابع اطلاعات، جزو اهداف بلندمدت حکومتگران است. هر شهروندى که میفهمید داروهاى غرب بهترند (حتى سران حزب داروى معده و روده خود را از ساندوز سوئيس وارد مىکردند) يا میدانست که کشورهاى رقيب در اين رشته فنی و آن عرصه علمی از شوروی پيشى گرفتهاند، در فهرست دشمنان بالفعل در مىآمد.
17) اتميزه شدن جامعه: بهطور کلى تمامى شهروندان خصوصا گروهها و بخشهايى که از خود همبستگى نشان مىدهند، بايد از هم جدا شوند، زيرا تنها بر يک جامعه «اتميزه شده» مىتوان به گونهاى مطلق و همه جانبه حکومت کرد. تجربه بزرگ احساس قدرت حاصل از همبستگى، دشمن شماره يک چنين حکومتهايى است. بنابراين نيروهاى امنيتى - نظامى فوقالعادهاى روى دانشجويان، کارگران و کارمندان متمرکز مىشود.
18) زندگى در جامعه توتاليتاريستى بهحدى کسالتبار، بىانگيزه و توأم با احساس بيهودگى است، که نمىتوان آن را با داستان، نمايشنامه و فيلم نشان داد. بايد در آن زندگى کرد تا فهميد که توتاليتاريسم يعنى چه.
19) در این کشورها البته انتخابات هم هست، اما مردم باید به کاندیداهای تاییدشده رضایت دهند. تازه، همان هم اعتباری ندارد چون به قول استالین جانشین برحق لنین «مهم این نیست که چه اسمهایی در صندوق رای ریخته میشوند، مهم این است که چه اسمهایی بیرون میآیند.»
- ساختار ادارى، خدماتى، برنامهريزى و اقتصاد
1) ترکيب نادرست و نامطلوب دانش فنى عقبمانده، تجهيزات از کارافتاده، نيروى کار سرکوبشده و ناراضى، و نيز مديريت نالايق اما بىخطر، از نظر سياسى، سیستم اقتصادی را پيش مىبرند. شوروى با امکانات زيرزمينى و روزمينى چهار برابر آمريکا، هرگز پانزده درصد توليد آمريکا را نداشت و از نظر سطح دانش و توليد مدرن، «کشور- شهر» سنگاپور از تمام اروپاى شرقى پيشى گرفته بود.
2) در ادارهها و موسسات دولتى، کارمندان ناراضى نشستهاند و سرگرم صحبتهاى دوستانه يا انجام کارهاى شخصىاند و درحالى که انبوهى از کار روى ميزها تلنبار شده است، سرگرم نوشيدن نوشيدنىهاى سرد و گرماند.
3) با اينکه کسى کار نمىکند، اما هميشه هدفهاى «برنامههاى رهبران» برآورده مىشود و «برنامهها به هدفهاى تعيينشده» مىرسند. اما توليد بالا نمىرود. (شوروى نتوانست در ساخت ليوان و خميردندان حتى با کشورى مثل ترکيه رقابت کند و هر سال يک ميليارد دلار گندم از عربستان خريداری مىکرد و در عرصه تولیدات صنعتی و حتی نیمه صنعتی و مصرفی مانند رادیو، تلویزیون، ویدئو، ماشین لباسشویی، کامپیوتر و آبمیوهگیری از کشورهایی مانند تایوان و کره جنوبی خیلی عقبتر بود.)
4) رفتار کارکنان حکومت، که خود نيز از مردماند و به اندازه آنها رنج مىکشند، با بقيه شهروندان بسيار زننده است. تحقير نشدن اربابرجوع، معمولا امرى غيرعادى است.
5) براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى به خلاقيت نياز است، اما خلاقيت و کثرتگرايى لازم و ملزوم يکديگرند و چون حکومت توتاليتر دشمن کثرتگرايى است، لذا سرچشمههاى خلاقيت را هم مىخشکاند.
6) مىتوان «جزيرهاى» درست کرد و حکومت در اين جزيره پيشرفت کند، اما توسعه همهجانبه کشور اگر غيرممکن نباشد، به تقريب دستنيافتنى است. طبق اسنادى که آلمانىها از تهاجم به اسمولنسک بهدست آوردند و شارل بتلهايم آنها را مطالعه کرده است، استالين نخبهترين افراد جامعه - از شيشهبر و نجار گرفته تا فيزيکدان و تکنيسين تصفيه آب - را در چنين مراکزى گرد آورد. پس پيشرفت در امور نظامى امر غريبى نبود، درحالىکه طبق بررسىهاى جامع آبل آقابيگيان مشاور عالى اقتصادى گورباچف که در کتابچه «درباره پروسترويکا» هم آمده است، شوروى سالهاى سال عملا رشد اقتصادى منفى داشت. امری که در جهان «نادر و استثنایی» است.
7) سيستم ادارى چنان عقبمانده است که گاهى تخصيص يک کارتن کاغذ سربرگ يا دو کارتن به ادارهاى در يکى از کوچکترين شهرهاى کشور، به وسيله وزير مربوطه تعيين مىشود.
8) بهرغم وجود وضعيت فوق، به دليل بىعلاقگى به کار و فساد ادارى، گاهى وزير، مدير کل و مقامات ارشد يک وزارتخانه، از مسایل مهم و حياتى محدوده عملکرد خود بىاطلاعند.
9) چون در عين حاکميت حزب يا تشکيلات مشابه آن، فرد کارها را پيش مىبرد نه سيستم، لذا گاهى با عوض شدن يک معاون وزير، يا حتى مدير کل، و مغضوب شدن شخص قبلى، تحصيلدار اداره مربوطه در فلان دهکوره هم تغيير مىکند.
- از خودبيگانگى و تنهايى انسانها (روانشناسى مردم)
1) همه احساس تنهايى مىکنند. جمع وجود دارد، ولى عدم انفراد به معنى فقدان تنهايى نيست. تنهايى، به معنى «نبود جايگاهى جهت عمل روى اهداف مشترک» جزء لاينفک چنين حکومتهايى است. به همين دليل مردم، همانطور که گفته شد، تودهوار زندگى مىکنند.
2) انسانها همهروزه با «من» خود و «خويشتن» در تضاد قرار مىگيرند؛ مثلا مجبور مىشوند براى ثبتنام فرزندانشان در مدرسه يا بستری شدن در بیمارستان، رشوه بدهند؛ درحالى که باطنا از اين عمل منزجرند. اگر هم رشوه ندهند بايد شاهد سرگردانى فرزند خود يا درد کشيدن او باشند.
3) موقعيت و قدرت يک حکومت خودکامه، بستگى به اين دارد که تا چه اندازه بتواند راههاى ارتباط عادى، خصوصى و عمومى بين انسانهاى جامعه خود و اين انسانها را با ساير انسانهاى جوامع ديگر قطع و نابود کند. همين امر، بار بيگانگى و از خودبيگانگى فرديت را بالا مىبرد.
4) چون حکومت «تب مبارزهاى موهوم» را در تبليغات خود بالا نگه مىدارد، مردم از هر چه مبارز و مبارزه است، چندششان مىشود. (طبق مندرجات آثارى که به فارسى هم ترجمه شدهاند، مردم شوروى سابق از سياهپوستان و مبارزان آمريکاى لاتين منزجر بودند.)
5) مردم همهچيز را تحمل مىکنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يک انسان، حتى آرامترين انسانها، بسيار دشوار است که حق خشمگين شدن را از دست بدهد.
6) منش و منيت انسانها خرد مىشود؛ هم با عوامل سياسى و اقتصادى و هم گذران زندگى روزمره. زن مغرورى که مادر پنج فرزند است و نزد دوست و خويشاوند اعتبار دارد، مجبور است براى گرفتن «شير يا پارچه کوپنى» به فروشنده محل، تبسم کاذب تحويل دهد، با خوشرويى کاذب حالش را بپرسد و حتى نگرانى کاذب خود را از بابت رنگپريدگى او بر زبان آورد.
7) حکومت با گرايش مردم به «امور بىخطر» مثل ورزش، خطاطى و باله و رقص و ... مخالفتى ندارد؛ حتى ورزش و شماری از هنرها را تشويق هم مىکنند، زيرا از يکسو مردم سرگرم مىشوند و از سوى ديگر ممکن است افتخارى نصيب حکومت توتاليتر کنند. درمقابل، از گرايش مردم به فلسفه، شعر و داستان مستقل از «اراده حکومت توتاليتر» به شدت بيزار است. توجه داشته باشيد که روسيه، با آن همه نويسنده، شاعر، منتقد، آهنگساز افتخارآفرين کارش به کجا کشيد. آن چند فرد برجسته هم جزو مخالفان نظامش بودند.
8) شفقت از جامعه رخت بر مىبندد. در عين حال که همه از اين امر ناراضىاند و توقع نوعدوستى دارند، به دليل ساختار اجتماع، خود به «عامل بازتوليد حذف شفقت» تبديل مىشود.
9) بيشترين ستمها، به لحاظ تاريخى، بر روشنفکران و تحصيلکردهها مىرود و زمام امور اقتصادى، اجتماعى و ادارى حکومت بهدست بىمنشترين، فاسدترين و بىلياقتترين افراد مىافتد و روشنفکر و تحصيلکرده مستقل مجبور است زير نظر چنين افرادى کار کند.
- ارتباط قدرت تمامیت خواه با مبانی نظری اولیه آن
برای نمونه کشور شوروی سابق را در نظر میگیریم. شخص لنین و استالین کمترین اعتقادی به مارکسیسم نداشتند. چهل و پنج جلد کتابی که به لنین نسبت میدهند، امروزه از نظر اندیشمندان ژرفنگر، عدالتخواه و مردمگرا، هیچ سنخیتی با آرای مارکس ندارند. استالین هم که فردی بسیار میانه مایهتر از لنین بود، حتی در زمانه خود یک کتاب درجه پنج سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ننوشت. هر دو نفر و بعدها اخلاف آنها با قدرت هر چه تمامتر از عقاید مارکس نقل قول میکردند، اما کمترین اعتقادی به آن نداشتند (صرف نظر از این که خود مارکس هم کم اشتیاه نداشت). هم لاورنتی بریای زنباره رییس ک.گ.ب که حتی به زنهای شوهردار هم رحم نمیکرد و به همین دلیل سبب خودکشی زنها و مردهای زیادی شد و هم برژنف که زندگی مجلل و کلکسیون ماشینهایش در رویای افراد مرفه غرب هم نمیگنجید، در عمل فرسنگها با تعالیگرایی ادعاییشان فاصله داشتند. به قول جرج کنان سفیر سابق آمریکا در مسکو: «متون ایدئولوژیک مارکسیستی در این جا پشیزی ارزش ندارند.» نام مارکس و آیین آن فقط مستمسکی بود برای توجیه ثروت و قدرت سران حزب و دولت شوروی، و گرنه در عمل آنها دشمن مارکسیسم بودند. داستایفسکی سالها پیش از پیدایش پدیدههای به نام لننیسم و استالنیسم، در رمان «برادران کارامازوف» در شخصیت نمادین ایوان، این دو نفر را به خوبی متجلی میسازد. او در فصلى تحت عنوان مفتش اعظم که ایوان نقل میکند، مسيح در دوره تفتيش عقايد زنده مىشود. او مىخواهد عدالتى را که وعده کرده بود متحقق سازد، اما اربابان کليسا او را تهديد مىکنند و مىگويند که دورهاش به سر آمده است و اينک کارها در دست کسانى است که بهتر از او مردم و نياز مردم را مىشناسند. کشیش به مسیح میگوید: «تو نويد آزادى مىدهى، اما انسانها از درک معناى آزادى عاجزاند و از آن بيمناک و بيزارند زيرا براى انسان و جامعه انسانى هيچ چيز غيرقابل تحملتر از آزادى نيست... و از گناه مىگويى، آيا مىدانى که با گذشت روزگار زمانى خواهد رسيد که بشريت از زبان حکماى خود مدعى خواهد شد که جنايتى در کار نيست و لاجرم گناه محلى از اعراب ندارد و تنها امر مهم گرسنگى است... مردم به جاى کليساهايت بناهايى تازه برپا خواهند کرد. برج خوفانگيز بابل از نو ساخته خواهد شد... و ما کار ساختمان برجشان را به پايان خواهيم رساند. و تنها ماييم که مىتوانيم زير لواى نام تو شکم آنها را سير کنيم... بى ما هرگز نمىتوانند شکم خويش را سير کنند... سه قوه و تنها سه قوه مىتواند وجدان اين طاغيان تشنه خرسندى را تا ابد منقاد کند. اين سه نيرو معجزه است و رمز و راز اقتدار. تو هر سه را انکار کردى و براى هر سه سرمشق شدى... و آن روح خردمندى که وسوسهات کرده بود، شادکام شد. آيا به راستى گمان مىکنى که انسانها چنين وسوسهاى را برخواهند تافت.» کشيش اعظم، که ساختار قدرت کليسا را بر ارکان جهل مردم و خودکامگى و اقتدار خويش مىبيند، عيسى مسيح را با صراحت تحقير و تهديد مىکند: «من نيز مىخواستم در صف برگزيدگان تو بايستم. من نيز تشنه آن بودم که از صف برگزيدگان باشم، اما از خواب غفلت برخاستم و ديگر حاضر نيستم به جنون، [به تو ]خدمت کنم.» و در پايان آب پاکى روى دست مسيح مىريزد و ما مىفهميم که چرا داستايفسکى و حتى هنرمندى مثل کامو به مسيح اعتقاد دارند و به کليسا نه. گوش کنيد به واپسين حرفهاى کشيش اعظم که ما را ياد تحريف انديشههاى مارکس از سوى لنين مىاندازد: «فردا خواهى ديد که چگونه رمه مطيع [مردم ] به اشاره دستى از سوى من هيمههاى سوزانى فراهم خواهند آورد و در آتش آن تو را به عقوبت آمدن و آزار ما خواهند سوزاند. اگر تنها و تنها يک کس سزاورار آتش ما است، آن يک کس تويى، فراد خواهمت سوزاند.» فکر میکنم همین چند سطر برای نشان دادن رابطه روح حکومتگران توتالیتر و ادعاهای اخلاقی و اعتقادی آنها کافی باشد.
جان کلام: از جان لاک و توماس هابز گرفته تا کارل ریموند پوپر، برتراند راسل، ریچارد هوگارت، ریموند ویلیامز، فرانک ریموند لیویس، هانا آرنت، لشک کولاکوفسکی، آنتونی گیدنز، جان راولز و یورگن هابرماس بر این باورند که: «حکومتی مشروعیت دارد که شهروندان آن جامعه هرگاه اراده کردند، بدون توسل به تنش و خشونت، بخشی یا کل نهادهای آن را تغییر دهند.» اگر از این منظر به مقوله مشروعیت بنگریم، میبینیم که حکومت توتالیتر نامشروعترین حکومتی است که تا این زمان بشر به خود دیده است.
دوشنبه 21 تیر 1389