در اكتشافِ ويلِ دهانم،
به معابدي رسيده ام از نگفته و مگو.
جمجمه اي هم پيدا كردم پر از هواي لب گرفتن.
در دسترس نبودي،
كه در هجاي ابجدِ شماره ات گود افتادم غار؛
و از تمام آدمهايي كه در من خوابيدند،
يكي سگ شد؛ پاچه ات را گرفت:
مثل فرودي در مايه هاي سقوطِ نگاهم،
كه ندانست برمودا حواليِ ساقهاي توست...
هي رفتم توي لاكت،
پري كوچكِ غمگيني را ديدم ،
كه بر سفره ي نكاحِ سنتي اش هي قرآن،
الم تَرَ ا كيفِ فيل و فنجانِ وارونه ي فال،
كه سرنوشت مرا براي تو PM داد...
ردِ پا به پاي رفتن ات جمله ي لژدارِ ((برمي گردم))...
مي شود گاهي از هيروگليف خيابان فهميد ،
تعليقِ اين اجل موقتي ست...
حتي ديگر نمي توانم نبوسمت هم كشك...
بايد به اكتشاف ويلِ دهانت حمله كنم؛
راهِ خنده را باز نمي كند نخِ دندان؛
موجي شدنِ موهايت هم اتفاق تازه اي نيست.
مخصوصن هاي سيگار به سيگار حتي...
به جاي اين همه غسلِ ارتماسيِ اشك،
بيا بي پرده حرف بزنيم:
اينجا پزشكي قانوني نيست:
جمجمه اي پيدا كرده ام پر از هواي لب گرفتن،
مثل نوك مداديِ پنجشنبه اي كه بلندت كرد...
موردِ نظر نباشم هم لا اقل در دسترس ام،
يك بار هم تو بي قرار بيا!
اگر به خانه ي من آمدي ،
براي من اي مهربان هلاك بياور!
ويك دريچه كه از آن،
ايمان بياوريم به پايان فصل گرم...
1فروردین 1387