تیرداد نصری شاعر و منتقد نام آشنای کشورمان هفته ی گذشته در 55 سالگی در لندن درگذشت. والس درگذشت این شاعر ارزشمند را به همه ی اهالی ادبیات تسلیت می گوید.
تجريد ‹‹ ۳ ››
هيأتی مبهم :
با روشنانِ تاريكش
هيأتی مبهم
پراكنده
و چنان سرد
كه اخطاری
و چنان سرد
كه صدای تكّه تكّه شدن های روح می آيد
صدا ی تكّه تكّه شدن ها ی روح می شنوم
تويی؟
آبان ۲۶م, ۱۳۷۳
پُل
نه خشت ، نه سنگ ، نه شاخه ای فولاد در پلی – راه بودی
امتداد گرفته تا دو سمت گذرگاه
وقت عبور کردن در خود .
وقت عبور کردن از خود
در سمت ديگر پل به استقبال ايستادی وُ برگشتی
به نرمی بر پشتشان زدی
و با تمامی آنان ، چند بيشه - چند آبادی
چند ابد يّّت – چند مقصد بعدی
به گفتگو گذراندی .
ولی کسی نيامده است .
نه که انگار يک تهی در آغوشت ؛
به نرمی
بر پشت حس انسانی ی خودت زده بودی
و گفته بودی
( با کلماتی بدون طنين – همو خبر آورد ) :
«منم آيا فقط منم آيا
ايستاده در خود وُ
گسترده در درون خويش ؟ »
کسی نيامده است
و تو چنان پلی ويران
در خودت فرو می ريزی .
با اينهمه چيزی از تو باقی ست :
خط نازک راهی
امتداد گرفته
فراز گذرگاهی
آبان ۲۷م, ۱۳۷۳
« يك گزارش روزمره »
جوي كوچكي بود .
از آن پريد
با ترديد .
در پياده رو به ويترين نگاه كرد
به مانكن ها
طرح لباس ها وُ - دگمة آستين ها .
و به قيمت ها .
« دوازة بسته چطور باز خواهد شد ؟ »
دروازه اي بسته بود - اين را مي دانست
كدام دروازه - شعر هم نمي داند
در خانه
شايد كسي در انتظار بود – شايد نه
و او
رفت
و روُياي او به ويترين نزديكتر شد
با دقّت دوباره بر قيمت ها .
اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸
زمزمه (از جمله شعر های محله)
« اينروزها ستايش غير رسمی عدالت خطرناک است »
يکی از روی نامه ای آنرا خواند
و سر تکان داد
« اينروزها ستايش غير رسمي آزادي خطرناك است »
كناري راننده گفت
و بقيه ، سر تكان دادند .
شب وُ شاعر
در حاشيه روزنامه نوشتند :
« اينروزها ، ستايش غير رسمي نان خطرناك است »
فرشتگان وُ
خدا
سر تكان دادند .
در محلة ما سر تكان نمي دهد هيچكس ؛
آنان
جسورانه به نان مي انديشند
و در خوابشان
عدالت را
و در خوابشان
آزادي را
چون دعايي غير رسمي زمزمه مي كنند
شهریور ۲م, ۱۳۷۷
زخم
با ساق های يک باران
می آيد
بر صندلی می نشيند ، کبريت می کشد
حلقه ، حلقه ، حلقه های دود
می روند تا نيمه راه سقف
از آنجا
با اضطراب يک خبر
می ريزند بر صفحة روزنامه
می ريزند بر فنجان چای
من آنجا نيستم
امّا جرعه ، جرعه ، جرعه می توان فهميد :
با قدم های همين باران
که بُلند
با قدم های همين باران
که تُند
او
می رود تا کنار استخوانهای خودش
آنجا ، در اعماق زخمهاش
با سوزش نمک قراری دارد
تیر ۲۰م, ۱۳۷۴
بدنی پراز جراحت آشكار و نهان
بدنی پر از جراحت آشكار وُ نهان
دهانی خونالود
كه يكبار به تبسمی فرخنده دسته گلی پيشكش آزادی هديه كرد
چشمانی باز با نگاهی ثابت
اين منم افتاده در كوچه پس كوچه های((فورست گيت )) لندن؟
من در ميهنم هستم همچنان كه
پرسه ميزدم وُ پرسه می زنم خيابان های پر از نارنج شهسوار را
همچنان كه
نفتكش ها را نگاه ميكردم وُ نگاه ميكنم درآبهای آبادان
همچنان كه
در فوزيه ی تهران با دوستان كشته شده های انقلاب را ميشمردم وُ
ميشمرم هنوز
همچنان كه
شاعر بودم وُ شاعری هنوز بدون كتابم
همچنان كه
دختر وُ پسرم به زندان شيراز افتادند وُ در زندانند در تبريز
كه
همسرم خودكشی كرد در مشهد وُ خودكشی ميكند در كرمان
مادرم؟ در زاهدان از غصه دق كرد
وپدر؟
دستفروشی روشنفكر كه از پنجره ی انبار كتابش در اصفهان
به جهانی می نگريست تُهی از شقاوت
در كوچه پس كوچه های مِه گرفته ی ((فورست گيت)) لندن
شاعر !
جسد پناهنده ای روي زمين هست
پليس ها دور تا دورش
لندن ۳ /۴/ ۲۰۰۴
20 آبان 86