آنچنان مرگي نخواستم كه از آن ما باشد!
توصيف فضاي متراكم راحتالحلقوم را ديدهايد ، وقتي با بزاق دهان قاطي ميشود و كِش ميآيد. ما آنجا بوديم. گير كرده در لاي يك راحت الحلقوم كِش آمدهي بزاقْ دهاني.
و بله! ما. من كه دستهايم شده بود از جنس مركب چند سال مانده و خشك شده. و او پينوكيو. هيچ باورتان ميشود، اين روايت عجيب را؟ من و پينوكيو لاي يك راحتالحلقوم... خب ديگر شايد لازم نباشد از چنين توصيف غريب و پيچيدهاي استفاده كنم. ديگر فهميدهايد منظور از آن كِش آمده، سقف دهان يك نهنگ است. براي سريع شدن اين قصه ديگر برايتان شرح نميدهم كه ما چهطوري افتاديم به دام نهنگ، فقط كافيست همين را بدانيد كه ما ميخواستيم از شر دهان بدبو و لزج آن نهنگ خلاص شويم.
و شب چنان چسبيده بود روي چشمانم
كه فكر ميكردم آخر جهانم من و
تو پيامبري هستي با دوشهاي آويزان
كه دهان كوه را سرويس كردهاي و مثل يك پروانه
زدهاي بيرون
بشارت بده كمي بيشتر به من
تا نان بخرم براي پينوكيو و خودم. هر دو بدجوري گرسنه بوديم. آن نهنگ بدمصب چيزهاي زياد خوبي نميخورد. اهل صيد ماهي نبود. فقط طي چهار ماهي كه گرفتارش بوديم يك ارّه ماهي بلعيد كه به سختي تكهپارهاش كرديم و به سختي خورديمش و همين باعث شد تيغهاي گُنده دفع كنيم و پاره شويم. حالا هم گرسنه مانده بوديم. فكر ميكنيد قوت يك هفتهاي نهنگ چه چيزهايي بود؟ داشته باشيد اين ليست بلند بالا را.
- پتوي نخنمايي كه موي طلايي يك زن چسبيده بود به كُركهايش.
- لامپ سوختهاي كه گويا چخوف زيرش داستان مينوشته. اين را پينوكيو گفت و دليلاش هم سوختگي لامپ بود.
- يك چمدان با اين محتويات: عطر سارا جسيكا. يك ست كت و شلوار جورجيو آرماني. يك قاب عكس با عكسي عجيب و در ياد ماندني از يك بوفالو. يك چاقو. به اين چاقو كه رسيديم، يكهو - بيمقدمه و ناگهاني- پينوكيو، پينوكيوي عزيزِ من فيلسوف شد؛ چون يك قصهي جديد يادش آمده بود. قصه تعريف كردن پينوكيو هم داستان خودش را دارد. مثل اين ميماند كه شاشش گرفته باشد. بايد حتما يكجوري خودش را خلاص كند. و اين خلاصي به اين راحتيها نيست. مناسك و مراسم دارد. بايد روي يك صندلي بنشيند ، پاهايش را دراز كند و يك نوع گياه كوهي كمياب بگذارد گوشهي لبش و قصه تعريف كند. خب گياه كوهي كمياب در دهان نهنگ زياد پيدا ميشد و مشكلي نبود. ميماند يك صندلي. پينوكيو به خودش ميپيچيد و منتظر بوديم كه كِي نهنگ لعنتي يك صندلي ببلعد.
كلا زن باسن خوشفرمي داشت. با آن عطر معركه وقتي مينشست روي من، حالي به حالي ميشدم. مينشست كنار دريا و چشمش رنگ دريا ميشد و تمام بغضهاي عاشقانهي جهان ميريخت در چشم و گلويش. ميشد يك پردهي نقاشي. زن ، پردهي نقاشي بود. يك شعر بود كه رنگش- بخشي از رنگش- ريخته بود يك جاي بيقدر از جهان. و اين بود كه دلتنگي ميكرد و چشمش هربار كه خيره ميماند ، دريا ميشد و درياهاي دنيا رشك ميبُردند به آن ماهيهاي زيباي چشمهايش. زن، برخاست. با دريا و ماهيهايش كه همه نقاشي و رنگ و پرده و هنر بودند، برخاست. ميرفت و دنيا ايستاده بود به تماشاي يك تكهي مجسم نشدهي آفرينش. زن رفت و دريا ديگر دريا بود و جهان هم جهان. بغض اينبار افتاد بيخ گلوي شكستهي من. گريه نميشد. از روز روشنتر بود. دوست داشتم خبيثترين آدم عالم با لگد پرتم كند وسط دريا. اين كار را باد انجام داد.
پينوكيو نشست روي صندلي و كمي به تنش پيچ و تاب داد. مثل اينكه خوشحال بود كه بعد از چند ماه باز با يكي از تبار خودش برخورد دارد.گياه كوهي را گذاشت گوشهي لبش و شروع كرد به تعريف كردن قصهي چاقو. يك داستان عاميانه كه از پدر ژپتو شنيده بود.
چاقو ميرفت تو گلو
وسط رودهي آهو
چاقو عاشق چشمهاي زن بود
معني عاشق شدن بود
وقتي براي اولينبار كه معلوم نيست كِي هست واقعا داستان نقل ميشود مردم ديوانهاش ميشوند و آن را ترانه ميكنند و در كوي و برزن ميخوانند. پينوكيو هم زد زير آواز. خوشبختانه خواندن برايش كار دل بود و مراسم و شرايط خاصي را نميطلبيد. وقتي آواز را تمام كرد نگاهش افتاد به من. خيرهام ماند. چه كسي ميداند وقتي يك چوب از زور غصه خيس بشود،خدا به چه حالي در ميآيد؟ نفهميدم ياد ژپتو افتاده بود يا تاثير گرسنگي بود يا تلخي آواز. فرضيههايم ناقص ماند و به نتيجه نرسيد. دهان نهنگ باز شد و حجم بزرگي از نور ريخت وسط ماجراي من و پينوكيوي عزيز و دوست داشتنيام.
و پيامي نو در آمد از هر بانگ جهان
فريشتهگان بودند كه ميخواندند
آواز
ترانه
ساز
عاشقانه
پيامبري نو آفريديم كه جهان را ميداند
آب و علف را ميشناسد و غم چشمان كبوتران مهاجر را
غربت آواز يك قُمري در لانهي كوچك گلوياش خانه كرده
خواب و صدف را ميشناسد و خم پشت غمانگيز شاعر را
وحشت پرواز يك زُمري در چانهي نمك روياش شانه كرده
هر آهنگ جهان
خب او هم مثل من و پينوكيو افتاده بود در دام نهنگ و ميخواست راهي بجويد براي فرار. فكرهايمان را ريختيم روي هم. پينوكيو گفت برويم دم مخرج نهنگ و منتظر بشويم تا به همراه دفعيات ديگر بريزيم وسط دريا. من گفتم كه بهتر است دور هم خوش باشيم و قصه بگویيم و فقط بگذاريم تا عزرائيل در را باز كند و بيايد تو و آنوقت عزرایيل را آنجا قال بگذاريم و بزنيم به چاك. او هم پيشنهاد كرد كه کشتی بسازيم، چون بيرون رفتن از دهان يك نهنگ كار سختي نيست. مهم بيرون است. دريا كه بزرگ است، كه بيرحم است، كه هزار كوسه و نهنگ دارد، چالههايي دارد كه تن انسان را ميكِشند پایين. و خشكي، گذرگاهي امن تا چه اندازه دور است. ناپيداست. براي رسيدن به موعوِد دور دست بايد سوار بر چيزي باشيم و هيهات كه به بلندپروازي هيچ موجي اعتمادي نيست. پس کشتی بسازيم. از چوب و هر آنچه كه بشود. پس کشتی بسازيم، كه تحمل تنهامان را داشته باشد. پس کشتی بسازيم و بيفكنيم به آب به موج و به طوفان و به خروش و خشم دريا. پينوكيو مانده بود مفتون دهان او كه آبروي كلمات بود. آنچنان زيبا بود و زيبا ميشد كه كلمه زانو ميزد، ضعيف ميشد و خُرد ميشد و هجاي مَرد ، زيبا و دلبر به ما ارزانياش ميكرد. پينوكيو با دهاني از ايمان و باور گفت بسازيم. و کشتی بسازيم. از دماغ من و دهان من و شكم من و بازوي من و پاي من. و کشتی بسازيم كه بگريزيم از اين گرداب كوچك كه ما را هر دم فرو ميكشد به انحناي نيستي و نبودن. من و او و پينوكيو افتاديم به گشت و گذار در خيابانها و پسكوچههاي نهان نهنگ تا چوب و هر آنچه بايد را بجویيم براي ساخت کشتی.
اگر قرار به افتادن يك اتفاق باشد ، حتما ميافتد. عاشقانهترين اتفاق ِ زندگي پينوكيو هم در كوچهي دومِ دُمِ يك نهنگ افتاد. با هم يك صندوقچه را پيدا كرديم كه پُر از لوازم چوبي بود. چوب سيگار و چوب پنبهي بطري و جارو و مداد و قابهاي چوبي عكس. قاب سوم محل وقوع سختترين عشق زندگي پينوكيو بود. عكس يك زن. زيبا. آنطور كه تلاش براي تصوير كردنش ، خدشه انداختن به آن صورت ناگفتنيست. فقط ميشود از رنگها گفت. از چشمهاي آبي. موهاي طلايي. پوست سفيد. آه ! برف!برف!برف! قلهي كليمانجاروي پيراهن پوشيده. پينوكيو مانده بود در آغوش يك عشقِ عجيب و هي بيشتر فشرده ميشد و درد ميكشيد و رنج ميبُرد. زمان برايش متوقف شده بود. ميخواست در كوچهي دوم ، زير همان نور كمسو تا ابدالاباد آويزان بماند و آن عكس را تماشا كند.
برفي من!
جهانم، ذهن كوچك نهنگيست
كه بلعيده مرا
آغوش تو چهقدر است؟
نشسته بود و شعر ميگفت.طفلك معصوم من. او آمد. قاب را گرفت. عكس را در آورد. عكس را پرت كرد. قاب را شكست. چوبها را برداشت. و رفت. پينوكيو منگ و گيج برخاست.خميازه كشيد. انگار كه تازه از خواب بيدار شده باشد. چوبهاي ديگر را بار زد و رفت. من را هم نديد. كوچولوی مسخشدهي بيچاره. شكم نهنگ براي عشق بزرگش خيلي كوچك بود.
طريقه ساختن کشتي هم نوشته شود.
چشم! باشه! حتمن!
کشتی ديگر تقريبا كار و بارش تمام شده بود. فقط كافي بود كه بپريم و سوارش شويم و بزنيم بيرون. بزنيم به دريا. به رفتن و به آزادي. آسمان بيرون انتظار ما را ميكِشيد. او گفت هركدام چيزي براي خودتان برداريد. پينوكيو يك تكه چوب كه اضافه مانده بود را برداشت و گرفت در بغلش. به هم خيره شديم. دست مرا گرفت و گفت برويم. كجا؟ داخل كشتي،خب. من ولي چيزي برنداشته بودم. او گفت من تو را برداشتم. هيچ از لحنش خوشم نيامد. بهاش گفت هوي يارو! تو حساب پيشكسوتي رو نميكني؟ من اول اينجا گير افتادم، پس من بايد انتخاب كنم. يارو جواب داد كه هوي يارو! يه نگاه به ريش سفيدم بكُن. بزرگي گفتن،كوچكي گفتن. من اول رسيده بودم. من زودتر رسيده بودم.حق با من بود. او بزرگتر بود. او داناتر بود. او زورش بيشتر بود. افتاديم به جان هم. من بكِش و اون بكِش. پينوكيو هم آرام و آهسته يك گوشه با چوبش مغازله ميكرد و كاري به كار ما نداشت. عاقبت، راهش را پيدا كردم. فرياد كشيدم من اصلا نميآيم. او ماند.
به مراسم گردنزني نويسنده خوش آمديد. يك مراسم سراسر هيجان و تفريح و خوشي. يك شمشير. تيز و بُرّنده. برقش دنيا را روشن ميكند. انگار كه بهترين دندان خورشيد باشد. يك مَرد با بازوهاي ستبر و قوي. و يك پسرك از چوب و چوب. و نويسنده ، نشسته و زانو زده. با گردن كج. اينجوري بود اوضاع من. شمشير رفت بالا و آمد پایين و رگهاي گردنم يكي يكي پاره شد و بريده شد و خون بود كه فواره ميکرد.
فريشتهي مقرب ، پاورچينپاورچين روي خونم، روي رگهايم راه ميرفت. با پاهايي از موم و مه. سرش فوارهي عسل بود و دستش آتشفشان كبود. رود بود كه جاري و مذاب ميريخت روي وجود سرد و پُر دردم. انگار بركهاي بود كه به داخلش كشيده ميشدم. مثل ماه، ماهيده ميشدم در چنگ و دندان تيره و تار بركه. زایيده ميشدم در سنگ و جهانِ خيره و خار بركه. چيز ديگري داشتم ميشدم. يك جُلبكِ بانمك و خواستني. وول ميخوردم در پستترين جاي شكم نهنگ. پينوكيوي من- عزيز تنها ماندهام- مثل سنگ ايستاده بود. هر دو ناتوان و بياراده. كه ديگر قصهاي نبود كه پيش برود. همه مانده بوديم در نهنگ. يكي من جلبك، و ديگري پينوكيو و او كه زنده بود و مانده بود بدون هيچ حركتي. روي دست خودشان و جهان مانده بودند، طفليها. عزرائيل پَر كشيد و سقفِ دهان نهنگ باز شد و عزرائيل رفت بيرون و آسمان يك لحظه پيدا شد و بعد مُرد. عزرائيل رفت و همه تنها مانديم.